امشب نيم ساعت از سريال يوسف(ع) رو ديدم، توش يه جك گفت كه هنوز هم بهش فكر مي كنم خندم مي گيره:
كاروان داشت مي رفت طرف اهرام، يكيشون داشت توضيح مي داد، تو حرفهاش گفت : " اهرام مصر از بزرگترين بناهاي جهان مي باشد!!"
ني دونيد چقدر خنديدم، انگار سال 2000 هستش و اين اطلاعات رو توي اينترنت يا توي كتاب خونده! آمريكا به اين بزرگي و قاره بودنش 300 ساله كشف شده مجيد جان سلحشور، اونوقت تو در زمان یوسف از بزرگي بنا در دنيا حرف ميزني؟!:))))))))
اول از همه يه تبريك بزرگ سال نو به شما بدهكارم، پس الان ميگم كه عيد شما مبارك باشه ايشاالله كه امسال سال خيلي خوبي براي هممون باشه:)
مطلبي كه شايد 4 ماهه مي گفتم بنويسم و انقدر ننوشتم كه دقيق نود هم تموم شد داستان اخراجيهاي 2 و تصميم بنده براي نديدن فيلم و نرفتن به سينما است.
ابتدا كه اخراجيهاي 1 اومد من گفتم نمي شه همه رو به خاطر گذشتشون قضاوت كرد به هر حال هر كسي اين توان و فرصت رو داره كه تغيير كنه، ديدش عوض بشه و نگاهش به دنيا از زاويهاي ديگه باشه، اينها دلايلي بود كه باعث شد من فيلم اولي رو برم ببينم! ولي مواردي رو شاهد بودم كه در دلم ترديد ايجاد كرد
1- چطور كسي كه كارگردان ناميده نمي شه مي تونه اينهمه بازيگر رو توي يك فيلم جمع كنه! واقعيت اينه كه داستان نمي تونه همچين كاري رو انجام بده، كارگردان هم كه معروف نبوده! اصلا كارگردان نبوده پس چطور اينهمه بازيگر رو جمع كرده
2- چطور فيلم مي تونسته اينهمه هزينه ايجاد كنه، باز هم اين سوال مطرح ميشه كه پول داستان از كجا اومده؟
خب اين موارد بيشتر نشون ميده كه ساپورت قوي و قدرتمندي پشت سر ايشون بوده، ساپورتي كه هدف اوليهاش برگشتن پول و سود نبوده، (به علت نبود سابقه و مشخص نبودن ميزان فروش فيلم) گر چه با كمك مردم اهل سينماي ما! كلي هم پول براشون برگشت. شوخيهايي كه توي فيلم نشون داده ميشد و ديالوگها همه نشون از همون ساپورت ميداد اما حتي در سطح بالاتر. مي دونيم كه تك تك اين ديالوگها بايد از فيلتر رد بشه اما بنظر توي اخراجيهاي 1 اصلا فيلتر خاصي وجود نداشت.
۳- نكته بعدي كه خيلي تو چشمم خورد عكس العمل صدا و سيما در اين خصوص بود، چرا بايد اين فيلم از صبح تا شب به گونهاي تبليغ بشه؟! ما بارهاي فيلمهاي مطرحي رو داشتهايم كه حتي شانس تبليغ شدن هم نداشتهاند، اما در آن مدت هر روز برنامهاي در خصوص اين فيلم سخن ميگفت و تمام آنها در راستاي تعريف از فيلم بود!
همه اين موارد گوشه ذهنم بود اما باز گفتم كل داستان رو نبرم زير سوال تا اينكه مصاحبههاي آقاي ده نمكي در مورد فيلمش و در مورد فيلمهاي بعديش منتشر شد، متاسفانه اينجا بود كه فهميدم تفكر ايشون هنوز تفكر قديمي خودش هست با تغيير بسيار كمي در ميزان خشونت! متوجه شدم كه ده نمكي هنوز دنيا رو بر اساس خوب و بد ميبينه، دوست و دشمن! به عبارتي ايشون دنيا رو هنوز رنگي نمي بينه! تنها دو رنگ ميشناسه يكي سياه و ديگري سفيد، وقتي كه پاي راديو صداش رو شنيدم و به مصاحبهاش گوش دادم ديدم فقط داره ميگه ميزنيم نابودتون ميكنيم!! آقاي ده نمكي كي رو ميخواي نابود كني؟! يه بار تو حرفش گفت ما به بقيه پاتك مي زنيم! من به شخصه اصلا از نگاهش خوشم نيومد. تفكر حمله و ضد حمله، مقابله و استقامت و ... اينها رو كه همه جا نمي توان به كار برد! كسي كه تفكرش اينجوري باشه از ديد من نمي تونه خيلي مفيد باشه، نمي تونه كارگرداني بشه كه من برم فيلمش رو ببينم! كسي كه تو فكرش اينه كه پوز همه كارگردانها رو بزنم كه ديگه غلط زيادي نكنن و فكر نكنن خودشون پخي هستند از ديد من كارگردان نيست. اين همون تفكر چماق هستش كه در اين زمونه كمي تغيير ماهيت داده. من اگر صحبتهاي ايشون رو گوش نكرده بودم احتمال داشت كه اخراجيهاي 2 رو برم اما با اين اوصاف مصصم شدم حداقل خودم به تفكر و وجود خودم احترام بزارم و اين فيلم رو نبينم. اتفاقا ديروز يكي از دوستانم گفت كه فرصت شد فيلم رو ببينيم و اولين دعوت رو من با كمي توضيح رد كردم. حالا كارم راحتتر شده و ساير دعوتها رو آسانتر رد خواهم كرد.
نمي خوام تفكر خودم رو هم به شماها تحميل كنم اما دوست دارم شما هم فكر كنيد اگر با من موافق هستيد كه خدا رو شكر اما اگر مخالفيد فكر كنيد ببينيد آيا واقعا مي ارزه به خاطر 2 ساعت سرگرمي نصفه و نيمه، اينهمه موارد رو ناديده بگيريد؟
ذوق احمقانه يوسف (هنرپيشه) هنگام باز شدن درهاي قفل شده! به چهرهاش نگاه كنيد! آخه اصلا ميشه گفت كه يوسف طبق داستانهایی که شنیده ایم ميتونسته اينجوري باشه و مثل خنگها ذوق زده بشه؟



در ضمن يكي به اين كارگردان بگه كه قفلهاي آن زمان هر شكلي كه بودند مسلما شبيه قفلهاي امروزي نبودند! اين قفلي كه تو در سريال نشون دادي، مثل قفل در خونه همسايه ما ميمونه! بري سر خيابون هم از هر قفل فروشي بخواهي صد مدل شبيهش رو بهت ميدن. خيلي تابلو هستش كه رفتي يكي از همونها رو خريدي و بعد يه روكش روش گذاشتي! آخه به اين ميگي كار هنري؟



قفلهاي اون زمان بيشتر شبيه همچين چيزي بودن.


از ديد من دنياي واقعي و مجازي هنگام ساخت فيلم final fantasy به همديگه خيلي نزديك شدند. اين فيلم كه نام كاملش Final Fantasy: The Spirit Within و محصول سال ۲۰۰۱ است، دريچه اي بود به جهان مجازي اما نه مانند همتايان خودش بلكه نگاهي جدي به دنياي مجازي و استفاده از تصاوير مجازي به جاي تصاوير واقعي داشت. در اين پروژه هيچكدام از شخصيتهاي فيلم واقعي نبودند و تمامي بازي ها و انسانها مجازي بودند. البته تعدادي از شخصيتها به گويندگانشان شباهت داشتند و اين تنها موردي كه از دنياي واقعي به فيلم رخنه كرده بود. تصاوير زير چند تن از شخصیت های فیلم رو نشون ميده:
تصاویر بزرگ که در وبلاگ جا نمی شدند: پوستر فیلم - عکس 1- عکس 2



انجام این کار در سال ۲۰۰۱ بسیار جسورانه بود و من این جسارت رو تا امروز ستایش کرده ام. يادمه كه فيلم رو با ولع بسيار زياد تماشا كردم. به دو دليل يكي به دليل شناخت از سري بازيهاي فاينال فانتزي و ديگري هم به علت خاص بودن فيلم. من از فیلم لذت بردم. از کامپیوتری بودنش مشعوف شدم و از دنیای مجازیی که روبرویم قرار داشت تو تخیل خودم گم شدم. اما نظر همه مثل من نبود در آن زمان بحثهايي صورت گرفت در خصوص اينكه آيا در آينده از بازيگران استفاده خواهد شد؟ آيا تصاوير كامپيوتري جاي آنها را خواهد گرفت؟ آيا انسانها تمايل به تماشاي اينگونه تصاوير دارند و سوالهايي از اين دست. مخالفين و موافقيني هم داشت. خیلی ها هم به شدت مخالف این رویه بودند و ایرادات زیادی به فیلم گرفتند که بیشتر از همه بخاطرمجازی بودن فیلم و ناراحتی ببیندگان و تعدادی از منتقدین از این موضوع بود.
اين موضوع گذشت تا امروز شخصیتی رو دیدم به اسم امیلی و احساس كردم اين مرز باريك ميان دنياي مجازي و واقعي عملا برداشته شده و آینده چه بخواهیم چه نخواهیم پیش میاد شاید مثل یک اتفاق و یا تحول که بخواهیم و نخواهیم صورت می پذیره، مثل دندون شیری که هرکاریش هم بکنی دیر یا زود بالاخره عمرش تموم میشه و جاش رو به یکی دیگه میده. برداشته شدن اين مرز می تونه هم خوب باشه و هم بد بستگی به شما و به سلیقه و خواستتون داره و بستگی به دنیا و محیط و جامعه اطرافتون، اما در کل فکر می کنم چه بخواهیم و چه نخواهیم صورت می گیره. شما بیشتر ناراحت میشی یا خوشحال؟
فيلم 1408 رو ميتونم به عنوان يه فيلم كه ساختار خوشايندي داره معرفي كنم. احتمال خيلي زياد شما فيلم رو ديدهايد چون هم در سينما اكران شده و هم كانال چهار همين چند شب پيش پخشش كرد.
داستان فيلم در خصوص مرد نويسندهاي است كه خيلي هم معروف نيست و كارش اينه كه در خصوص مكانهاي ترسناك و جاهايي كه ازش به عنوان مكانهاي مشكلدار نامبرده ميشه مينويسه مثلا پا ميشه يه شب ميره يكي از همون مكانها و بعد توضيح ميده كه چيز خاصي نشد.
1408 شماره اتاقي در يك هتل هستش كه اين نويسنده جهت رفتن به اونجا يه جورايي به مبارزه دعوت ميشه و وقتي ميره اونجا شرايط توي اتاق اونجوري كه توقعش رو داره پيش نميره و فراتر از تصور خودش هست...
وقتي من فيلم رو از روي DVD ديدم در آخرش احساس كردم جايي كمبودي وجود داشت و فيلم بطور كامل تموم نشد و پاسخ كاملم رو نگرفتم به همين علت رفتم تو اينترنت و يكم گشتم تا اينكه فهميدم اين فيلم دو تا پايان متفاوت داره.
پايان اول هموني است كه من ديدم و تلوزيون هم پخش كرد: نويسنده بعد از اينكه عليه شرايط اتاق طغيان ميكنه جونش رو در راه اين قيام از دست ميده و آخر سر مراسم به خاك سپاري اون رو نشون ميده ...
پايان دوم كه نديدهام اما بنظرم بهتره (مثل اينكه نسخهاي كه در نهايت كارگردان به توصيه ديگران انتخاب كرده همين پايان هستش) اينه كه بعد از آتش سوزي به هر صورتي شده مامورين نجات نويسنده رو نجات ميدهند و در آخر همسرش در بيمارستان كنارشه و نويسنده تصميم ميگيره كتابهايي غير از اينگونه موضوعات رو بنويسه و بيشتر برگرده به نوشته اولش كه زندگي بيشتري درش احساس ميشد.
من يكم اول فيلمي كه از كانال چهار پخش شد رو ديدم، هر جا كه مشروب بود سانسور ميشد!!! خيلي احمقانه!! مثل اينكه اگه شخصيت منفي در فيلم مشروب بخوره اشكال نداره كه نشونش بدن و بگن ببينيد اين آدمه كه بده مشروب ميخوره ولي براي ديگر شخصيتها بايد سانسورش كنن!!
سه تا قسمت براي من بيشتر از همه جالب بود توي اين فيلم :
1- اول از همه اينكه راديوي كنار تخت در اتاق 1408 چند بار شروع ميكنه به پخش آهنگي كه از ديد من يكي از نكات مثبت توي اين فيلمه، هم حس راديويي بودنش كاملا رعايت شده و هم اينكه متن آهنگ كاملا با فضاي فيلم جور در ميآيد و حس جالبي به آدم ميده تا اين حد كه من چندين بار اين قسمتها رو ديدم و در نهايت خود آهنگ رو دانلود كردم.
آهنگ مربوط به گروه Carpenters Theدر اوائل سال 1970 است، به اسم we’ve just begun كه متنش رو در زير آوردهام:
مي تونيد اینجا رو هم کلیک کنید تا آهنگش رو گوش بديد. اگه هم خوشتون اومد می تونید از اینجا دانلود كنيد.(راست کلیک کنید و save target as رو انتخاب كنيد)
We've only just begun to live,White lace and promisesA kiss for luck and we're on our way.And yes, We've just begun. Before the rising sun we fly,So many roads to chooseWe start our walking and learn to run.And yes, We've just begun. Sharing horizons that are new to us,Watching the signs along the way,Talking it over just the two of us,Working together day to dayTogether. And when the evening comes we smile,So much of life aheadWe'll find a place where there's room to grow,And yes, We've just begun
2- صحنه جالب ديگه جايي هستش كه نويسنده جهت كمك پنجره رو باز ميكنه و مردي كه در ساختمان روبرويي است رو صدا ميزنه، مرد هم يكم بعد بلند ميشه و همون كارهايي رو ميكنه كه نويسنده انجام ميداده، وقتي چهره طرف رو نگاه ميكنه متوجه ميشه كه خودشه! و يكي چند ثانيه زودتر به فرد روبرويي حمله ميكنه!
3- صحنهاي كه نويسنده در جلوي يخچال شروع ميكنه با مدير هتل دعوا كردن و همه چيز رو به هم ريختن اما هنگامي كه دوربين از پشت سر نشون ميده بيننده كاملا متوجه توهم شديد نويسنده ميشه كه داره تمام چيزهايي رو كه توي يخچاله بهم ميريزه و كسي در آن طرف قرار ندارد.
![]()
فيلم نردبان جيكوب (Jacob’s ladder) محصول سال ۱۹۹۰ آمریکا و به كارگرداني آدريان لين رو وقتي ديدم حداقل يك روز گذشت تا تمامي جزئيات فيلم رو جذب و هضم كنم و احساس كنم كه عجب فيلم خوبي بود، به همين هم سادگي رفت جزو فيلمهاي مورد علاقه من!
فيلم با صحنه اي از جنگ ويتنام شروع ميشه و حمله اي كه به يك گروه آمريكايي ميشه وجيكوب كه زخمي ميشه بعد از اين صحنه جيكوب از خواب مي پره و مي بينه كه توي مترو خوابش برده بوده. جيكوب زنش و دو تا بچه اش رو رها كرده و با يك زن ديگه مي پره ... مساله اي كه باهاش درگير هست اينه كه عده اي با چهره هاي عجيب دنبالش هستن و مي خوان بكشنش... مشكل ديگه هم اينه كه جيكوب به درستي اتفاقاتي رو كه اون روز در هنگام جنگ اتفاق افتاد به خاطر نمياره و براي همين هم يكم فضوليش گل مي كنه كه بيشتر از ماجرا سر در بياره...
خيلي دوست دارم راجع به اين فيلم حرف بزنم اما چونكه در اينصورت مجبور ميشم داستان رو بگم، نمي تونم اينكار رو بكنم و همين موضوع داره اذيتم مي كنه!! بريد فيلم رو ببينيد كه من هم بتونم راجع بهش حرف بزنم !!!
كلي حرف داشتما!!!
مسعود كيميايي بعد از ساخت فيلمي كه مي توانيم آن رو پيانوي كوك نشده اي به اسم "حكم" بناميم ادامه راهش را بر روي باتلاقي بر پايه اكشن و جنايي قرار داده كه اميدهاي تهي تماشاگرانش را به ياس تبديل كند.
علت اين ادامه راه را من به شخصه نمي دانم، شايد از فروش بالاي فيلم قبلي و شايد هم از درونيات پررنگ تر شده مسعود كيميايي سر ميزند اما آنقدر كليشه اي و بسته بندي شده است كه بيشتر از هر چيزي براي تماشاگر تيزبين خسته كننده و غير واقعي است. كيميايي اصولا كارگرداني با كليشه هاي مشخص ذهني است كه بنظر مي رسد اين كليشه ها آنقدر تشديد پيدا كرده اند كه كارگردان فراموش مي كند واقعيت ندارند، شايد باور كرده كه حقيقت آن چيزي است كه او به تصوير مي كشد. رئيس بازي، مرام بازي، فداكاريهاي دوستان براي هم، عشق هاي بي دليل اما عميق، تيپهاي شخصيتهاي گوناگون همه و همه بصورت نمادين در فيلمهاي مسعود كيميايي و خصوصا آخرين فيلمش به چشم مي خورد. نمي دانم چرا كيميايي اصرار دارد رئيسها را همچون مافياي ايتاليا و يا مافياي ذهني خودش نشان دهد! چرا اصرار دارد دوستي ها را انقدر قوي و عميق نشان دهد، فيلم يا واقعا بايد در عالم رويا باشد و يا اگر اينچنين نيست مي بايد نشانه هايي از واقعيت در آن ديده شود اما مسعود كيميايي مخالف اين كار است، بدبختي هاي هندي وار بر سر خانواده اي فرود آمده كه همه به نوعي درگير مواد مخدر و تبعات آن هستند اما اينكه چگونه درگير شده اند بدرستي معلوم نيست، دختر پولداري در داستان وجود دارد كه بنظر مي رسد نه تنها پدر و مادر ندارد بلكه كلا هيچ قوم و آشنايي هم در اين دنيا بجز يك معشوقه در توزيع مواد مخدر ندارد! اما اين دختر مكانهايي دارد كه پول ده خاندان هم به آن نمي رسد يا ماشيني دارد كه از گراني تو چشم مي خورد!
دعواي اصلي سر يك دفترچه است كه تنها دلداري دهنده بيننده براي تعقيب ادامه فيلم مي باشد اما در نهايت هيچگونه صحبتي در خصوص دفترچه نمي شود و فيلم بيننده را در حالي كه هنوز متعجب است تنها مي گذارد!
فيلم پر است از انواع كليشه، مهماني رئيس يك نمونه مشمئز كننده از استفاده زياد و غلط از كليشه ها مي باشد! كارگردان سعي در نشان دادن مهماني آنچناني دارد ليكن چون در ارائه آن ناتوان است بيننده را ابتدا با يك مهماني معمولي مواجه ميكند كه از ساده ترين مهمانيهاي مختلط هم ساده تر است. به جهت جبران اين مشكل، كارگردان دست به كار شده و ناشي گري مي كند: در مهماني مارهايي ديده مي شود كه در داخل شيشه هستند و مي خواهند ديگران را نيش بزنند! و يا چهار سگ ديده مي شوند كه بسيار بزرگند و در داخل يك قفس بزرگ هر كدام به يه گوشه از قفس بسته و حبس شده اند و اگر آزاد شوند همه را تكه تكه خواهند كرد، رئيس با مار و گرگ خودش در اتاقش وقت مي گذراند، گروههاي اجراي موسيقي و يا هنرمند همگي مشغولند تا ديگران را با موسيقي عجيب و يا اعمال شگفت انگيز سرگرم كنند اما تمام اينها هيچ حسي به بيننده نمي دهد. وقتي پسر در مهماني گير مي افتد و آنرا در داخل قفس چهار سگ مي اندازند، سگها همچنان پارس مي كنند اما صداي آنها انگار از 2 كيلومتري به گوش مي رسد زيرا مردي در كنار قفس به راحتي و با صداي آرام با پسر صحبت مي كند و صداي سگها همچنان كيلومترها دورتر به گوش مي رسد!! بد تر از آن وقتي است كه پدر به كمك پسر مي آيد و به راحتي او را از ميان چهار سگ بيرون مي آورد.
در نهايت هيچ داستاني از فيلم برداشت نمي شود، هر كس داستان خود را دارد كه نه ابتداي خاصي دارد و نه انتهاي خاصي! تنها رئيس است كه در جايي از خودش صحبت مي كند(خطاب به هيچ كس، خطاب به تماشاگر) و در پايان مهماني شما رئيس را مرده مي بينيد بدون اينكه هيچگونه محتواي خاصي را برداشت كرده باشيد.
فيلم آنقدر در نوع خودش گنگ است كه از هر نگاهي كه به آن نظر بيافكني نمره قبولي نمي آورد، شايد هم بتوان گفت بطور قطع در تمامي جنبه هاي يك فيلم مردود است!.
فريدون جيراني كه در كارنامه اش مي توان فيلم پر فروش قرمز (حتي با كاستيهايي كه آن فيلم هم داشت) مشاهده كرد در ادامه روند كارگردانيش دست به ريسكي بزرگ زده است! ساختن فيلمي كه فقط قصد و هدفش بوجود آوردن چيزي است كه شايد بتوان آنرا ترسناك يا تريلر ناميد! اما آنقدر اجزاء مختلف ساخت آن داراي مشكل است كه در نهايت محصولي نچسب، كشدار، كند و گاها خنده دار به بيننده ارائه مي شود.
فيلم با آشنايي دو جوان شروع مي گردد. اين آشنايي و ادامه آن انقدر ساده لوحانه و سطحي ساخته شده كه هيچ حسي به بيننده نمي دهد همچنين او را قانع نمي كند تا با دقت بقيه داستان رو دنبال كند. رها شخصيت زن اول فيلم داراي پدري همواره مست است! پدري كه در عين بد مستيهايي كه او را از دنيا بي خبر مي سازد برج ساز قابلي است! همسر او نامادري "رها" زني است كه روانشناسي خوانده، مادر كوهيار (شخصيت اول مرد) زني است كه از همان اول به راحتي مي توان به عقل او شك كرد اما هيچكدام از اين موارد به چشم خانواده دختر و خود رها نمي آيد.
كارگردان حركات و رفتارهايي خاص را براي كوهيار ديكته كرده به گونه اي كه انگار تلاش دارد از همان دقيقه اول فرياد بزند "من نرمال نيستم"! اين همه رفتار غير نرمال بيننده را مشمئز مي كند اما به چشم رها نمي آيد.
جيراني در ادامه دست به تحريف رسوم ايران مي نمايد! و اين باعث كاهش هرچه بيشتر ارزش فيلم مي گردد. هر دو خانواده مرفه مي باشند اما در خصوص ازدواج فقط عقدي در محضر صورت مي گيرد نه تحقيقي نه خانواده اي! انگار تنها اين دو خانواده و همين تعداد اندك انسان در تهران همديگر را مي شناسند، و با اين طريق كارگردان مي تواند اين ازدواج را به گونه اي توجيه نمايد.
در ادامه رفتارهاي غير عادي كوهيار بيشتر و بيشتر مي شود و اما رفتارها و صحنه ها همه كليشه اي هستند! در فيلم بارها مي بينيم كه كوهيار با لحني احمقانه در همه جا "رها" را صدا مي زند. اين عمل انقدر تكرار مي شود تا در نهايت اعتراض تماشاگر بلند مي شود. هچنين نيمي از فيلم در رعد و برق و باران كه خاصه فيلمهاي ترسناك است مي گذرد اما آنهم انقدر تكرار مي گردد كه فرياد تماشاگر بلند مي شود.
كوهيار بي كار است و هر هنگام كه بخواهد فيلمي را تماشا نمايد تنها به يك فيلم رجوع مي كند و همواره آنرا مي بيند. با تمام روانپريشي كه رها و مادرش دارند ( كه در ادامه فيلم بيشتر مشخص مي شود) ليكن مي توانند زيبايي را تشخيص دهند، خانه پر است از تابلوهاي هنري زيبا، موسيقياي كه عموما افرادي آنرا گوش مي دهند كه بيشتر از موسيقي سر در مي آورند اين گونه رفتارها با شخصيتهاي ديوانه فيلم سازگاري ندارد، يا به اندازه كافي به آنها پرداخته نشده است تا براي بيننده باور پذير گردد.
اشتباهات و نواقص فيلم كم نيستند اما بطور خلاصه مي توان آنها را به شرح ذيل بيان نمود:
۱- در صحنه اي كوهيار با کمربند به جان رها مي افتد و بعد رها را مي بينيم كه سر و صورت زخمي بهوش مي آيد. هر كسي مي تواند بفهمد كه شلاق نمي تواند زخمهايي مانند مشت بر روي سر و صورت و چشم! درست كند! چطور ممكن است كه کمربند به صورت و يا چشم كسي بخورد و اثر آن كبودي دور چشم باشد؟
۲- در صحنه اي ديگر كوهيار در خيابان كتك مي خورد و از بيني اش خون مي آيد ابتدا از بيني چپ كوهيار خون مي آيد اما در صحنه بعدي پنبه را در بيني راستش قرار مي دهند تا خونش بند بيايد ( اين مي تواند از اشتباه ديدن اينجانب منتج شده باشد)
۳- هنگامي كه مادر كوهيار مي ميرد جسد او و حالتي كه توسط عوامل فيلم (كارگردان، نور پرداز، گريمور) به او داده شده است بيشتر از هر چيزي خنده بيننده را در مي آورد تا صحنه اي ترسناك از يك جسد.
۴- كارگردان مشخص نمي كند كه در اواخر فيلم آيا رها ديوانه شده است يا عاقلانه دست به كارهاي انتقام جويانه مي زند ( البته اگر ساخت فيلم خوب بود اين موضوع مي توانست نكته مثبتي باشد)
۵- در صحنه اي كوهيار با تبر شروع به شكستن در مي كند كه اين صحنه كپي ضعيفي از صحنه ترسناك فيلم Shining-- ساخته كوبريك كبير مي باشد.
۶- در صحنه كشته شدن پدر رها، صدايي بعد از خوردن ضربه از خود در مي آورد كه با توجه با ساير شرايط فيلم بر روي بيننده تاثيري جز ايجاد قهقهه ندارد و شما صداي خنده بلند تماشاگران را مي شنويد
۷- پس از مرگ پدر رها، پليس به دنبال دستگيري كوهيار نمي رود بدليل اينكه رها داراي مشكلات عصبي شده است و مي بايد ابتدا به حال عادي باز گردد و بعد از بيان داستان پليس اقدام نمايد. نكته عجيب اينكه پليس "رها" را هم رها نموده است! و اين همسر زجر كشيده در خانه خود نگهداري ميشود تا به حال عادي باز گردد! البته پرواضح است كه بتوان ادامه فيلم را عليرغم داستان ضعيف آن توجيه نمود لازم است كه پليسي تا آخر داستان درگير ماجرا نشود.
۸- در نهايت هنگامي كه پليس قصد ورود به خانه كوهيار را دارد با درخواست نامادري روانشناس رها مواجه مي شود كه درخواست مي نمايد به علت شرايط رها اول او وارد ساختمان شود و در نهايت تعجب پليس هم با اين پيشنهاد موافقت مي نمايد.
از ديد اينجانب اين فيلم يكي از ضعيفترين فيلمهايي بود كه در اين چند سال اخير مشاهده نموده ام. امتيازي كه به فيلم مي دهم 2 از 10 مي باشد.
بعد از اينهمه سر و صدايي كه بي دليل سر فيلم خاصي شد فيلمي در جشنواره كن به نمايش دراومده كه قابليت ايجاد سر و صداي زياد رو داره اما به تبع و با شناخت از وضعيت كشوري ميشه حدس زد كه اصلا خبري ازش نخواهيد شنيد مگه اينكه خودمون اعلام كنيم و شما هم به ديگران اين خبر رو بديد! فيلم "پرسپوليس"-persepolis- يه فيلم انيميشني در خصوص زندگي يك دختر در زمان انقلاب و بعد از اون هست و بر اساس کتاب کمیک و اتوبیوگرافی خانم مرجانه ستراپي-Marjane Satrapi- توسط شركت sony pictures تهيه شده است. (لينك IMDB)
در ضمن این فیلم جایزه ویژه داوران رو در جشنواره کن از آن خودش کرده. برای اطلاعات بیشتر در خصوص حضور فیلم در جشنواره می تونید اینجا رو کلیک کنید
خيلي دوست داشتم بدونم اخبار خودمون اصلا حرفي، اشاره اي به اين فيلم كرده اند يا نه.( البته مي دونم كه اين كار رو نكرده اند اما دوست داشتم خودم همه روزنامه ها رو چك كنم)
پيشنهاد مي كنم كه اين لينكها رو براي دوستاتون بفرستيد تا اونها هم در مورد كتاب و فيلم اطلاعات كسب كنند.
من بيشتر از اين در خصوص فيلم و موضوعش توضيح نمي دم به دو دليل:
1- شايد دوست نداشته باشيد داستان فيلم رو كامل بدونيد (البته خودتون نصف داستان رو مي تونيد از همين الان حدس بزنيد)
2- سياسي نشه نوشته ام! :)
هر چه تلاش کردم در خصوص این اخراجیها ننویسم نشد! اول که فیلم رو دیدم گفتم ایراداتش رو دیگران حتما اعلام می کنند و دیگه من بیخیالش بشم! اما بخاطر این شلوغ بازیهای اخیر تصمیم گرفتم بنویسم.
شلوغ بازیها رو اول بگم: یکی اینکه چپ و راست در مورد فیلم خبر اعلام می کنند! و به هر عنوانی ازش یاد می کنند!!! دیگه خیلی تابلو هستید که شدیدا فیلم از طرف بالا حمایت میشه!
یکی هم این خبر که آقای ده نمکی می خواهند به قاچاقچیان پاتک بزنند! از دو طریق یکی اینکه دی وی دی بدن بیرون که پشت صحنه ها رو داره! یکی دیگه هم اینکه می خوان اگه شد فیلم رو 40 دقیقه طولانی تر کنند و تو سینما نشون بدهند!!! انگار خونه خالست! فیلم وسط اکران رو می خوان عوض کنند!!!!
این کلمه پاتک نشون داد که این آقای ده نمکی هنوز تو مایه های اسلام و کفر سیر می کنه و قاچاقچیان براش کافر حساب می شوند! این روزنامه ها و رادیو و ... هم که تا حالا مرده بودند!! انگار ما تابحال همچین قضیه ای رو نداشتیم! اینهمه فیلمساز و کارگردان و تهیه کننده سر این موضوع دیوانه می شدند مسئولین و رسانه ها به روی مبارک خودشان نمی آوردند اما حالا خیلی مهمه که جلوی این عمل رو بگیرند!!!
حالا بریم سر فیلم خیلی خلاصه بگم حوصلتون سر نره! من فیلم رو با دید بسیار باز دیدم!! اصلا در نظر نگرفتم که کارگردانش کیه ! برای همین جاهایی هم بود که حسابی بخندم! با حسن نیت کامل حرف میزنم
1- فیلم تو دنیای واقعی سیر نمی کنه ! اصلا و ابدا اینکار رو نمی کنه! تیپ شخصیت اصلی فیلم یه جوجه لات سال 1386 هستش! نه یه لات اول انقلاب!!!! با اون شلوار جین و پیرهن آخوندیش و ریش تراشیدش!!
2- حال و هوای اوائل انقلاب و جنگ اگه از دید ده نمکی بیرون رفته از ذهن خیلی ها پاک نشده! موسیقی به طرز شدیدی حرام بود! خواندن آهنگ تو مایه های کفر بود! شاید برای نسل خیلی جوان که خبر از گذشته ندارند شوخیهای بازیگران بامزه باشه! اما دیگران به یاد دارند که اگه شعری خوانده می شد و یا اگر دست زدنی و آوازی بود کار آدم با کرم الکاتبین می افتاد!!
3- از هر نظری فیلم رو ببینیم نمی تونیم قسمتهای جبهه فیلم رو باور کنیم! اینکه این افراد تو جبهه با لباسهای شخصی خودشون بودند!!! و هر کاری که می خواستند انجام می دادند!! توی فیلم جبهه رو همانند مدرسه نشون داده! که اگه کسی نتونست بچه خوبی باشه برش می گردونند خونه. چندین بار گفتند که اینها آدم بشو نیستند و باید برشون گردونیم! نه در جبهه زمان جنگ ما و نه در هیچ جبهه ای در دنیا همچین مزخرفی اتفاق نمی افته! شما اگه حرف مافوقت رو گوش ندی به اشد مجازات همون جا هم که شده محاکمت می کنند و بابات رو میارند جلو چشمت! سریع یه محاکمه نظامی و فاتحت خوندس! درسته فیلم قرار بوده که کمدی باشه! اما میبینیم که خیلی از جاها اصول اصلی رو کاملا جدی نشون میده پس فیلم کمدی محض نیست که بگیم مجاز بوده هرجوری دلش بخواد بسازه
4- زمان جنگ ما جزو معدود خانواده هایی بودیم که از تهران بیرون نرفتیم! اواخر جنگ (به علت موضوع شیمیایی نتیجه می گیریم که فیلم مربوط به اواخر جنگ هستش) تهران زیاد بمباران میشد و به همین دلیل به گونه ای سوت و کور بود من نمی دونم چرا محله ای که ده نمکی نشون داده داره از میزان جمعیت خفه میشه! و این جمعیت هم خیلی خوشن! یعنی فکر عشق و لاو ترکوندن هستند!
5- به علت اینکه کارگردان می خواسته بیشتر موارد ناخوشایند جنگ رو در فیلم نشون بده. زمان و مکان بدجوری بهم می ریزه! قضیه بمب شیمیایی موضوعی بود که اصلا سنخیتی با بقیه فیلم نداشت! اصلا معلوم نبود کجا هستش! که مدرسه هم وجود داره! از یه طرف وسط جبهه جنگ هستند از یه طرف معلوم نیست که مدرسه و دانش آموز اونهم اینهمه از کجا اومده وسط جبهه!!!!
6- توی فیلم ما شاهد این هستیم که بازیگر اصلی فیلم به طرز عجیبی هنگام رسیدن به منطقه مین گذاری شده متحول میشه و از میدان مین رد میشه!! حالا این قضیه به کنار! مساله جالب توجه اینه که من نمی دونم چطور میشه اول منطقه مین گذاری باشه و درجلوتر از اون یه بیمارستان صحرایی!!! این از اون گافهای خیلی بد فیلم هستش!! یعنی شما اگه زخمی شدی یک عده جان بر کف میان تو رو بر می دارند یکسریشون روی مینها می رن رو هوا و بعد اونها که باقی مونند تو رو به قلب دشمن یعنی بعد از خط مقدم جبهه که بیمارستان رو اونجا ساخته اند می برند!!!!!! وجود این صحنه باز به همین دلیل است که همزمان قرار بوده هم میدان مین و هم بیمارستان صحرایی که مورد تعرض قرار می گیره نشون داده بشه!
7- آخر فیلم تانک وارد بیمارستان(درمانگاه) صحرایی میشه اما اول میره و می گرده راه ورودی بیمارستان رو پیدا میکنه که به اندازه خود تانک جا داشته و بعد وارد میشه و میاد تو!!!! جالب اینکه همه می خواهند با اون شرایط جلوش بایستند و تانک هم اصرار داره با اون شرایط گلوله شلیک کنه! اگه گلوله تانک در لحظه شلیک به چیزی بخوره تانک هم میره رو هوا و راننده و کسانیکه سرنشین هستند توی این شرایط همچین ریسکی نمی کنند! اما خب فیلم هستش دیگه!
8- هر کارگردانی وظیفه داره وضعیت شخصیتهایی که در فیلم معرفی می کنه و فیلم رو به اونها تکیه میده، در آخرش مشخص کنه و نشون بده که بالاخره برای هرکدوم ازاین شخصیتها چه اتفاقی میافته یا به کجا می رسند در غیر اینصورت این شخصیتها همگی اضافی به حساب میایند. متاسفانه کارگردان در نهایت به یکی دوتا از این شخصیتها می پردازه و بقیه رو هوا رها می کنه! کاری که همیشه از دید من ضعف به حساب میاد! شما نمی تونی یکی رو بیاری تو فیلم که مردم رو بخندونه اما بی خیالش بشی چون نمی دونی یا نمی تونی اون شخصیت رو کاریش کنی!! از جمله کسانیکه که رها شده بودند تو این فیلم اون آقای معتاد (ارژنگ امیرفضلی) آقای نمی دونم چی کاره( اکبر عبدی) و بقیه بودند! از اولش من می گفتم کارگردان که این معتاد رو آورده تو فیلم و برده تو جبهه با این کارهاش چجوری می خواد آخر فیلم جمع و جورش کنه! دیدم که نه اصلا ولش کرده به امون خدا!!
9- من شخصا از به کار بردن موضوعات اس ام اسی در فیلم بشدت بدم میاد! توی این فیلم چند بار جوکهای اس ام اسی بیان میشه! خیلی ها هم خندیدن اما از دید من استفاده از اونها ضعف کارگردانی رو نشون میده!(مخصوصا وقتی جوک امروزی رو برای ۲۰ سال قبل بکار ببری)
محصول کشور تایلند سال 2004. احتمالا اسم کشور رو که خوندید فکر کردید یا من دارم شوخی می کنم یا اینکه دلیل خاصی داره که این فیلم رو معرفی کردم
دلیلی نداره جز این که این فیلم واقعا ترسناکه ! همین!
مدتها بود یه فیلم ندیده بودم که باعث بشه قلبم به تپش بیافته اما the sutter اینکار رو کرد. اصولا من فیلم ترسناک رو شب می بینم و تنها . صداش هم که باید یه اندازه کافی بلند باشه( اسپیکر هم باید یه ساب داشته باشه حتما) چون اگه صدا در حد و اندازه صدای سینما نباشه نصف ترس انسان از بین میره !
شاید فکر می کنید که ترسناکترین فیلمها رو آمریکا می سازه؟ باید بگم که اشتباه می کنید . حداقل از دید من اشتباه می کنید. چندین سال است که کشورهای دیگه ای گوی رقابت رو برده اند. می پرسید چه کشورهایی؟ الان می گم ... نژاد زردی ها !
معروفترین اونها ژاپن !(چندین فیلم ترسناک). کره جنوبی و تایلند هم فیلمهای ترسناک خوبی ساخته اند. (حداقل هر کدوم 2-3 تا فیلم ترسناک اساسی تو پروندشون دارند... من از بیشترش بی خبرم)
حتما فیلم حلقه (ring) رو تماشا کرده اید . خب نسخه اصلیش ژاپنی هستش و نه آمریکایی
همچنین grudge و نیز dark water ، باید بگم نسخه ژاپنی اونها امتیاز کاملا بهتری نسبت به آمریکاییش بدست آورده
البته بحث ترسی که می گم نه از نوع شکلهای عجیب غریبه و نه از نوع بکش بکشهای آمریکایی و ... اون فیلمها بیشتر از هر جایی به آمریکا تعلق داره و اونجا ساخته میشه.
در فیلم شاتر یک عکاس و دوست دخترش تصاویری رو در عکسهای گرفته شده می بینند که بیشتر شبیه به یک روح هست ....
فیلم رو یکی برام دانلود کرد ( خدا پدرش را بیامرزاد) البته این دوستمون که خودش هم تماشا کرد و زیاد ازش خوشش نیومد و به من هم گفت فیلم خوبی نیست. در هر حال تیتراژ فیلم رو که دیدم حس کردم تایلندی ها و این فیلم حرفی برای گفتن دارند.... و صد البته بعد از اتمام فیلم می گم که حرفی برای گفتن داشتند.
بار دیگه شما رو دعوت می کنم به دیدن آن.
من گریم نگرفت !
اما وقتی بقیه رو دیدم اغلبشون یا چشمهاشون نمناک بود یا رفته بودن تو سکوت یا داشتن هنوز گریه می کردند!
رفته بودیم سینما. فیلم م مثل مادر.موضوع فیلم راجع به یه مادری هست که شیمیایی شده قبلا و وقتی بچه دار میشه بهش می گن بچت مشکل دار هستش ، شوهرش میگه بچه رو بندازیم و تلاش هم می کنند اما نمیشه ... به هر حال بچه به دنیا میاد . شوهرش ول میکنه و میره و زنه میمونه به بچش
بیشتر از این توضیح نمی دم که تو دلتون به من فحش ندید.
شاید موضوع فیلم خوب باشه . اما ایرادهای زیادی رو من در فیلم دیدم که باعث می شد اصلا نتونم فیلم رو درست touch کنم چه برسه به اینکه برم تو عمق فیلم. بیشتر لحظات من در حال بررسی بودم که این چیزی که نشون داد غیر منطقی هستش ... یا مثلا این قسمتش رو دیگه خیلی زده تو کار هندی بازی و .... برای همین هم در نهایت اون تاثیر رو روی من نگذاشت . اما دوستان و خیلیهای دیگه رو که دیدم بیشترشون تحت تاثیر شدید فیلم بودم . یکم هم راستش به خودم شک کردم که نکنه من مشکل دارم. چندتا از مشکلات فیلم رو این زیر می نویسم ( اونهایی که فیلم رو دیدن بخونند و اونهایی که ندیدند و نمی خواهند ببینند نیز بخوانند )
1- من اطلاعات درستی ندارم اما مثل اینکه برای کسانیکه بچشون نقص عضو داره شرایطی برای سقط جنین وجود داره! حداقل باید نشون می داد یه تلاشی می کنند که این راه رو حتی اگه وجود نداره پیدا کنند
2- در شروع فیلم و نشون دادن رابطه این زن و شوهر تلاش کمی نمی کنه اما وقتی مشکل پیش میاد و شوهرش ناراضی میشه (بعد از به دنیا اومدن بچه) حتما باید رفتن شوهر این خانم به گونه ای منطقی و یا حتی نیمه منطقی به تصویر کشیده می شد در صورتیکه ما یک لحظه می بینیم شوهر هست و لحظه بعد نیست !!!! به نظر من این ضعف کارگردان هستش و همین باعث شد من تا وسطهای فیلم می گفتم چه ابلهانه بود رفتن این آقا !
3- شوهر این خانم بعد از این همه سال یکدفعه برگشت ! چرا برگشت معلوم نیست !! این خانم برخورد بسیار احمقانه ای انجام داد!!!!( شوهری که اینجوری رفته رو که با یک تماس نمیگن بفرمایید !!!)
4- آخر فیلم ... که مادر بچه می میره ! تکلیف بچه معلوم نیست !! گرگهای جامعه می خورنش دیگه! پس باید کسی باشه که از اون مراقبت کنه ... نشون میده که پدر بچه میاد و در جشن شرکت میکنه یعنی که به طرف بچه میاد ! اما این مرد زنش رو بخاطر بچه رها کرده بود! حالا چه انقلابی ایجاد شده که بچش رو بدون زنش قبول می کنه. اگه قرار بوده انقلابی نشون بده من که چیزی ندیدم
5- فیلم از احساسات اصولی مردم در جهت کار خودش استفاده می کنه و فکر کنم خیلیها متوجه نشدن . مرکزی رو که این بچه می خواد ساز بزنه بچه های ناقص رو نگه داری می کنه و دوربین به شدت روی این آدمها زوم و تمرکز می کنه . من اغلب صدای نچ یا وای یا آخی آروم اطرافیان رو میشنیدم که به علت دیدن این صحنه ها تحت تاثیر قرار گرفته بودند ... من فکر می کنم این صحنه ها کمک بسیار زیادی به تغییر حس بینندگان داره و اونها رو کاملا آماده گریه میکنه
6- یک شخصیت مرد دیگه ای هم معرفی میشه که از این خانم خوشش میاد و شرایط بچش رو هم قبول می کنه ... این شخصیت هست تا اواخر فیلم ... و فیلم تموم میشه !! و ان شخصیت هم نیست !کارگردان یادش میره مثل اینکه نشون بده چیزی! یه نفر رو به تماشاگران معرفی میکنه و در نهایی هیچی !
دیگه همین بسه ! ;)
هفته قبل هم رفته بودم فیلم تقاطع .
بیست دقیقه اول فیلم بسیار جالب پیش رفت . شتاب خوب فیلم . معرفی آدمها و ....
اما بعد از بیست دقیقه باد فیلم خوابید ... طوریکه بعد از یکساعت از شروع ، انقدر ضربان فیلم کند هستش که عصبانی نشی خیلیه ! و ارتباطهای زیاد و زاید خیلی وجود داره ! همچنین ربط دادنهای غیر اساسی و غیر مهم ! طوریکه فیلم انگار در دهکده ای به نام تهران فیلمبرداری شده !!
رفتارهای غیر منطقی و ....
خلاصه ایراد خیلی داشت در حدی که ارزش نداره بنویسم !
1- اولا این رو بگم که یکم حالت رو بگیرم
اگه فکر کردی خیلی کارت درسته باید بگم اشتباه کردی ! برای اثباتش هم می گم که تو حتی نمی تونی یک فولدر ناقابل تو کامپیوتر درست کنی چه برسه به کارهای دیگه ! می گی نه؟ امتحان کن یه فولدر به اسم con تو Desktop کامپیوتر درست کن اگه می تونی . منتظرم .. .برو همین الان امتحان کن !
2- خب حالا که روت کم شد بریم سر اصل مطلب
صدا و سیما امون نمیده یه آدم که چیزی ننویسی ازش! نخواهیم هم بنویسیم خودش نمی زاره
پریروز یه فیلم نشون داد به اسم "آخرین روز ماه " نمی دونم دیدید یا نه ... من اتفاقی مهمون که داشتیم تونستم یه 20 دقیقش رو ببینم و موضوع رو بفهمم ( از شانس خوب هم 20 دقیقه پایانی بود) داستان اینه که یه نفری هر روز صبح که بیدار می شد روزش تغییر نمی کرد یعنی همش توی همون یک روز بیدار میشد مثلا اگه 29 ماه بود فردا هم 29 ماه بود .
همین که دیدم طرف روز بعدیش تکرار شد فهمیدم چیه ... از اونجا هم که کپی رایت و ... اصلا مهم نیست و حتی عنوان اینکه ما از کجا دزدی می کنیم هم مهم نیست نامی از فیلم اصلی به میان نیامد
اما اصل آن فیلمی است به اسم groundhog Day محصول سال 1993 با بازی Bill Murry و Andie MacDowell و موضوعش اینه که طرف صبح سر ساعت 6 بیدار میشه و این روز عوض نمیشه ... و هر کاری می کنه هیچ تغییری نمی کنه (اگه دوست ندارید داستان رو بدونید این چند خط رو نخوندید) خلاصه همه کار می کنه ... اما بی فایدس ... دیگه وسطاش می زنه به سرش، خودش از پنجره پرت می کنه پایین و 10 جور هم خودش رو میکشه اما باز فردا ساعت 6 بیدار میشه ( یعنی همون روز !) آخراش دیگه شروع می کنه به عوض شدن یه کارهای دیگه می کنه ... انقدر این روزها رو اینجوری میگذرونه که خیلیها رو میشناسه اما بالعکس اونها نمی شناختن( چون روز برای آنها تکرار نمیشد) !! خلاصه در نهایت این موضوعات به یه عشق می انجامه و .... مشکل حل میشه و روز عوض میشه. فیلم قشنگیه در کل.
حالا از نسخه ایرانی اسلامیزه براتون بگم که این طرف آدم کلک و شارلاتانی هستش که می خواد به زنش خیانت هم بکنه و سر خیلیها رو هم کلاه بزاره و الی آخر. اما گرفتار همین قضیه تکرار روز میشه.
حالا ایشون مشکلش رو اینجوری حل می کنه که در نهایت تصمیم میگیره آدم خوبی باشه . مال مردم رو نخوره . تو دعوا وساطت کنه و به نزول خور پول نده و به زنش خیانت نکنه و در نهایت نمازش رو بخونه ... بعد از این تصمیمات و تغییرات، فردا که میشه میبینه عید شده و روز عوض شده و فیلم تموم میشه .
به هر حال سوژه جالبی بود !!! جای عشق رو با حق و عدالت و دین عوض کردن چیز جالبیه !!
اما در نهایت موضوع اینه که عشق یه حس جهانی و همه گیر است چه قبولش داشته باشی چه نداشته باشی. حسش کردی ... اگه قبولش نداری حتما بخاطر تجربه های بدی هستش که داری یا تصمیماتی که خودت گرفتی ولی فکر کنم حتما یکبار هم که شده حسش کردی اما مطمئن نیستم اونهای دیگه که عنوان شد همه گیر باشه
