تبليغاتX
monomania
monomania
افكار پريشان من!
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Those Anarcho Punks Are Mysterious

We're all presidents, we're all congressmen,
We're all cops in waiting,
We're the workers of the world,
There is the elite and the dispossessed,
And it's only about survival,
Who has the skill to play the game for all it's worth,
And reach an obscure kind of perfection,
Let's try and keep as much emotion out of this as possible,
Let's try not to remember any names,
We'll do it for a country, for a people, for a moral vision,
United, we'll make them remember our history,
Or how we'd like to be told,
How we'd like to be told...


And we rock,
Because it's us against them.

We found our own reasons to sing,
And it's so much less confusing
when lines are drawn like that,
When people are either consumers or revolutionaries,

Enemies or friends hanging on the fringes
Of the cogs in the system,
It's just about knowing where everyone stands.
All of a sudden,
People start talking 'bout guns,
Talking like they're going to war,
'Cause they found something to die for,
Start taking back what they stole-
sure beats every other option,

But does it make a difference how we get it?
Well do you really fucking get it?
No, no, no, no,
No, no, no, no....
|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت 12:23 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شكست سنگين احمدي نژاد در يك ربع آخر مناظره او با محسن رضايي
--احمدي نژاد در يك ربع آخر خود را از بازنده، به يك بازنده تمام عيار تبديل كرد--

ديشب احمدي نژاد بازنده مناظره با محسن رضايي بود، رضايي سعي كرد ضمن تعريف‌هاي نسبي به ايرادات دولت بپردازد آنهم به گونه‌اي كه علنا دروغ‌هاي احمدي نژاد را نشانه نرود. اما احمدي نژاد به خاطر خصوصيات فردي كه دارد و عليرغم سفارش‌هاي اكيد مبني بر عدم گير دادن به رضايي به او شده بود نتوانست خودش را كنترل كند. او رفته رفته عصباني شد و در نهايت به روشهاي اصلي خودش بازگشت. اما از آنجا كه رضايي هوشمند بود جوابها و آرامشش بيشتر احمدي نژاد را آزرده مي‌كرد.

در يك ربع آخر احمدي‌نژاد بطور شديدي تلاش كرد كاري انجام دهد اما نتايج كاملا بالعكس بود و بطرز بسيار بدي شكست خورد

ماجراي يك ربع آخر اينچنين شروع شد كه احمدي نژاد سبك خودش را عوض كرد و به سمت بازجويي پيش رفت، سعي كرد با سوالات پشت سر هم رضايي را گير بياندازد (در صورتيكه اين روش در مناظره تعيين نشده بود و مجاز نبود).

احمدي نژاد به رضايي گفت كه شما اول انقلاب دولت را كنترل مي كرديد؟ و با سوالات بيشتر سعي كرد رضايي را زير سوال ببرد كه رضايي به او گفت خوبه شما تاريخ يادتون رفته، احمدي نژاد گفت نه تاريخ يادم نرفته، رضايي گفت چرا ديگه! حالا شما بريد به تاريخ مراجعه كنيد!

بعد از اون احمدي نژاد خواست به بيينده القا كند كه رضايي فقط تئوري مي بافد، كه رضايي ديگر با اين حركات احمدي نژاد تصميم گرفت جواب‌هاي محكمتري به احمدي نژاد بدهد. به همين علت در جواب حرف احمدي نژاد كه شما مي‌خواهيد قيمت را تغيير ندهيد و ... گفت: ما اول هزينه ها را كاهش مي‌دهيم، رضايي ادامه داد: اين خوردوهاي بنجلي كه درست ميشه،‌ اين آبگرمكن‌ها و اين تجهيزاتي كه كارخانجات دولتي به مردم تحميل مي‌كنند و هزينه ها را مي‌برند بالا، ما اول از اينجا شروع مي‌كنيم، نه اينكه قيمت رو ببريم بالا. واقعا اگر مجلس اين طرح جنابعالي رو تصويب كرده بود و تورم 60-70 درصد مي‌شد معلوم نبود چه اتفاقي مي‌افتاد!

بعدش احمدي نژاد خواست بگه كه اين كارها و حرف‌هاي رضايي شدني نيست، رضايي در جواب بيان كرد كه اين اشكال دولت شماست! احمدي نژاد: نه اشكال طرح شماست، رضايي گفت شما نمي‌تونيد امنيت بديد به كارآفرين‌ها ... يه مثال هم زد. و ادامه داد: من امنيت مي‌دم و اونها هم سرمايه گذاري مي‌كنند

احمدي نژاد خواست باز دفاع كنه،‌ بيان كرد كه اين حرفهاي شما يك ادعا هستش، سپس سعي كرد كه بگه تو مي‌خواي الكي گير بدي، گفت اين حرفها براي من و شما خوب نيست كه با هم اينجوري حرف بزنيم و بايد واقعي صحبت كنيم!... در نهايت خواست رضايي رو ضربه كنه براي همين گفت: من يك سوال ساده و واضح مي‌پرسم اگه مي‌توني جواب بده!

رضايي گفت اولين كاري كه مي‌كنم اينه كه تو سيستم بانكي دخالت نخواهم كرد، كه ناراحتي احمدي نژاد در همان لحظه با زمزمه اوهوووم!! (به معني نه بابا! ) بود! و در جواب چندين بار بيان كرد كه من همچين  كاري نكرده‌ام و ...

در نهايت احمدي نژاد احساس كرد كه نه تنها نتونسته حال رضايي رو بگيره بلكه هر كاري كرده خودش توش گير كرده، به همين علت از آخرين حربه خودش استفاده كرد. كه همان حربه تهمت زدن و زير سوال بردن است. بنابراين برگشت گفت من نمي‌خواستم واقعا اينطوري بشه كه ايراد بگيريم از دوستان خودمون .... در ادامه گفت شما دو سال قبل ادعا كردي كه يك ماه ديگه جنگ ميشه آيا نظر نخبگان بود؟ بعدش گفتي كه چون من گفتم آمريكا حمله نكرد. در اين مرحله اين سوال رو مطرح كرد كه شما به عنوان يك سياستمدار اگر هم مي‌دانستي آيا بايد مي‌گفتي؟ آيا بايد پشت مردم رو خالي مي‌كردي؟

ديگه در اينجا رضايي برگشت و با بيانش يك چك محكم زد تو گوش احمدي نژاد، گفت: من يكي از اشكالات جدي‌ام به احمدي نژاد اينه كه ايشون خودشون رو فوق تخصص همه مسائل مي‌دونن! يعني تو بحث امنيت‌ ملي فكر مي كنند تنها ايشون مثلا خيلي مي‌فهمه! يا تو اقتصاد .. همين هم باعث شده يك نوع تنهايي در اطراف ايشون بوجود بياد.

در نهايت هم اضافه كرد كه جنگ قطعي بود و با هشياري رهبري، نيروهاي مسلح، انجام مانور‌ها و نيز اعلام چندباره در همه جاي دنيا مبني بر تصميم حمله آمريكا به ايران پيشگيري شد،

در آخرين لحظه هم گفت آقايون اومدند معيار بيكاري رو عوض كردن، 2 ساعت كار در هفته رو بيكاري حساب نكردن و ...

در جواب نهايي هم اضافه كرد ايشون مي‌گفت نفت مگه ممكنه از 100 دلار بياد پايين، يك ماه بعد اينطور شد.

و اينچنين بود كه احمدي‌نژاد بازي باخته را بيشتر باخت!

|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت 8:51 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تسهيلات بانكي مثل رگ در خون است!!
احمدي نژاد امشب 3 اشتباه عجيب كرد و يك پاراگراف نامانوس را به كار برد! علتش را نمي دانم، شايد فشار ذهني بوده

1- به رضايي گفت "موسوي!"

براي درست كردنش گفتش كه محسن رضايي رو خلاصه كردم اينجوري شد اما ديد قشنگ نگفت، ادامه داد كه يه جورايي سيد هستي و واسه همين من حرفم اينجوري شد!! (دروغ)

2- وسط صحبت‌هاش به رضايي گفت "آقا محسن!!!" 

براي درست كردنش گفت ببخشيد، چون احساس رفاقت مي‌كنم اينجوري گفتم!!‌ (دروغ)

3-گفت "تسهيلات بانكي مثل رگ در خون است"!! و تا آخرش هم متوجه اشتباهش نشد.


و آن جمله نامانوس اين بود كه در جواب توضيح سطح تخصص افراد دولت گفت:

"غريب به اتفاقشون دكتراي تخصصي جدي دارند، يعني جدي جدي دكترا گرفته‌اند!"

با اين حساب دكتراي زير هم بايد وجود داشته باشند:

جدي شوخي دكترا

شوخي جدي دكترا

شوخي شوخي دكترا


|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت 0:55 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مناظره كروبي و احمدي نژاد راند اول
مناظره كروبي و احمدي نژاد

الان راند اول مناظره هستش، كروبي با بولدوزر شروع كرد...

اما احمدي نژاد 2-3 بار مكث كرد و نفس عميق كشيد و ...

--------------

لينك فيلم سخنراني كه در چند قسمت خرد شده است اينجا مي باشد:

http://www.youtube.com/user/Ostadamir


|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه شانزدهم خرداد 1388 و ساعت 22:53 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
موسوي 3 - احمدي نژاد 1 يا موسوي 5 - احمد نژادي 0

مناظره امشب از ديد من 1-3 به نفع موسوي به پايان رسيد.

مناظره موسوي و احمدي نژاد:

موسوي اولين ست مكالمه رو آرام شروع كرد و طوري صحبت كرد كه بنظر مي‌آمد خيلي راحت نيست و يا كمي استرس دارد، ضمنا با صداي بسيار آرامي صحبت كرد. اما در نوبت‌هاي بعدي مناظره همچنان كه احمدي نژاد عصباني‌تر مي شد و همه را به توطئه متهم مي‌كرد صداي متين‌تر همراه با آرامش بيشتري در كلام موسوي شنيده مي‌شد. احمدي‌نژاد با تكرار چند باره اينكه اطلاعاتت غلط است و كي اينها رو بهت داده بيشتر از آنكه حرفش را به كرسي بنشاند به ببينده فهماند كه خود اوست كه درست نمي‌گويد. البته تمامي اين اتفاقات به صورت يك روند پيش رفت بطوريكه با گذشت زمان نتيجه‌ كلي از مناظره امشب تغيير كرد و گفتگو به سمتي پيش رفت كه در نهايت احمدي‌نژاد ناراحت و بي آرامش در صندلي خود تكان مي‌خورد و علائم زيادي از تحت فشار بودن را نشان داد در صورتيكه موسوي در آخرين كلام‌هايش حتي خنده‌اش گرفت و بصورت ضمني حرف‌ها و كارهاي احمدي نژاد را مسخره كرد. از آنجا كه اين تمسخر واقعا از ته دل موسوي بود و باور داشت كه كارهاي احمدي‌نژاد و دولت او مسخره‌ است بر دل بيننده نيز نشست. نتيجه نهايي 3 بر 1 به نفع موسوي تمام شد اما فشار مضاعفي كه در آخرين دقايق بر تيم حريف وارد شد بيشتر شبيه نتيجه 5 بر 0 به نفع موسوي بود.

فعلا برنده ماااا جناب آقاي موسوي اسسسسسسسسسسسسستتتتتتتت .

|+| نوشته شده توسط no name for me در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 و ساعت 0:25 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مروري بر چند نكته بسيار مهم عنوان شده در فيلم تبليغي كروبي

در قسمتي از فيلم تبليغاتي كروبي نكاتي مطرح شد كه حيف ديدم نوشته نشه، در پايان بطور خلاصه و ساده‌تر آنچه كه از اين صحبت‌ها برداشت كرد‌ه‌ام رو نوشته‌ام:

متن پخش شده:

كرباسچي: من مي خوام فقط بگم كه در مقام رياست جمهوري ملاحظات رو واقعا بزاريم كنار. اسم فقرا و عدالت رو آوردن راحته. ولي  نون اونها رو خوردن و هيچ كاري براي آنها نكردن به اسم اينكه ما يك قهرمان جهاني ميشيم، شعاري ميديم كه مردم بهشون فشار مياد خيلي كار پسنديده‌اي نيست.

كروبي :…..

كرباسچي: اشكال فكر نمي كنيد اين باشه كه سياستمدارها وقتي به قدرت مي رسن، نگاهشون از نگاهي كه امام داشت و با همه تلخي جام زهر رو بخاطر ملت نوشيد، شايد ايجاب مي‌كرد كه بايسته و بگه كه من اين جام رو نمي‌نوشم، ولي از كيسه مردم مي‌رفت در واقع. امروز شما اگه رئيس جمهور مردم باشيد فكر مي‌كنيد كه به دنبال خط امام از آبروتون مايه بزاريد؟ اگر كه در اقتصاد ما ضرورت سرمايه گذاري خارجي است . نه براي كسي كه بخواد توي كشور پولدارتر بشه. اونها راهشون رو خوب بلدند، حتي از فقر مردم استفاده مي‌كنند، براي مردم فقيري كه بايد براشون كار توليد بشه. شما خيلي خوش نباشيد كه براتون كف بزنند كه شما قهرمان مبارزه با آمريكا هستيد. خوش باشيد كه واقعا براي اين 12 ميليون فقير آمار رسمي فكري بكنيد. ولو به قيمت اينكه بگن شما سرتون رو پايين آورديد و اين جام زهر رو نوشيديد.

 

كروبي: من ضمن اينه به اندازه‌اي كه لازمه حيثيت ملتمون، اقتدار ملتمون، عزت ملتمون محفوظ بمونه اون كار رو انجام ميديم در مقابل دنيا، در مقابل سياست‌ها هيچ وقت ذلت نمي خريم.

اما مطمئنا كاري كه تحريم كنه، كاري كه دشمن تراشي كنه، كاري كه ضربه به منافع ملت باشه رو به شدت پرهيز مي‌كنم و مطمئنا هم به دنبال حل اين مشكلاتم، ميرم و هيچ گونه باكي از اينكه با حيثيت بشم، بي حيثيت باشم. بگن خوب عمل كرد، بگن بد عمل كرد ندارم. اوني كه واقعا به نفع مردم باشه رو انجام مي‌دم و من مي دونم كه مي تونيم هم آبرومند باشيم و هم كارهامون رو انجام بديم...

 

 

معاني همه اين جملات بصورت خلاصه اين بود: موضوعي رو بهانه‌ نمي‌كنيم و بخاطر اون مردم رو بچاپيم و بگيم اينها بخاطر اينه كه داريم پيشرفت مي‌كنيم. انقدر كله شق نيستيم كه همه رو فدا كنيم تا بگيم كه مثلا جلوي آمريكا دراومده‌ايم وكوتاه نميايم، انقدر مغرور نيستيم و انقدر دنبال آرمانهاي خودمون نيستيم كه وقتي شرايط خوب نبود باز هم بگيم ما مي‌ايستيم، همانطور كه امام جام زهر رو نوشيد لازم باشه ما هم سرمون رو مياريم پايين و صلح مي‌كنيم، تا با دنيا و مهمتر از همه آمريكا رابطه مفيد داشته باشيم. سرمايه خارجي در كشور ما حياتي ‌است ولي در حال حاضر زيادند كسانيكه با ايجاد مشكل در روابط بين المللي دنبال توقف سرمايه گذاري هستند زيرا كه از اين طريق راحت‌تر مي توانند پول مردم را بخورند. و نكته آخر اينكه در ضمن اينكه به فكر عزت ملت هستيم اما به دنبال جنگ و دردسر هم نيستيم.

|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت 16:27 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سخناني آرام اما طوفاني
صدايي خانمي كه در فيلم مهدي كروبي صحبت مي كند آرام است اما چندين جا مطالبي را بيان مي كند كه بسيار جدي هستند، مهمترين صحبتي كه مي كنه اينه:

كروبي خصوصيت ديگري را هم از پدرش به ارث برده كه در كارهاي سياسي و حكومتي خيلي بدرد مي‌خورد. او حافظه حيرت انگيزي دارد، قدرت ياد و حافظه او چنان است كه بعضي‌ها را به وحشت مي اندازد.

او به خوبي به ياد دارد كه چه كساني از 50 سال پيش انقلابي بودند .... و چه كساني بعد از انقلاب،‌‌ انقلابي شدند.

-----

در اينجا با صداي آرام به همه ميگه پرونده همتون دست خودمه و مي‌دونم چي‌كاره هستيد! و اين يعني تهديد بسيار آرام اما طوفاني كسانيكه در پشت پرده و يا بواسطه شرايط هر كاري انجام مي‌دهند.


|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 23:53 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
وااااي! فيلم كروبي همين الان داره پخش ميشه و بايد بگم به جان خودم داره مي‌تركونه!
واي!  دمش گررررررررررررم!

|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 22:7 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دست كسانيكه مي گويند احمدي نژاد پالايشگاه را افتتاح نكرده رو شد!
کلید ساخت و ختم کار پالایشگاه پارسیان و  فازهای 9 و 10 پارس جنوبی در دولت نهم خورده، اين صحبتي بود كه آقاي رئيس جمهور در تلوزيون كردند و شكي در صحتش نكنيد! اما مطلع شده ايم كه كساني مغرضانه گفته‌اند كه اين پروژه مربوط به زمان خاتمي بوده است و ايشان آنرا افتتاح كرده اند و يكسري عكس‌هاي دستكاري شده را به نمايش گذاشته‌اند. بايد به اين افراد سودجو بگويم كه كور خوانده‌اند و دست آنها را رو شده است. به همين منظور من يك عكس از افتتاح پالايشگاه اينجا گذاشته‌ام تا شما ببينيد كه احمدي نژاد در آنجا حضور داشته است. خود عكس گويا مي‌باشد. احمدي نژاد در آن لحظه بيان كرده: "دالي!"


|+| نوشته شده توسط no name for me در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 1:12 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوبله بي بديل، بدون تغيير، همراه با امانت داري صدا و سيما

توی تعطیلات عید صدا و سیما واقعا ترکوند! خوشبختانه ما که برنامه ها رو ندیدیم اما موقع شام‌‌٫ ناهار یا گاهی که مهمون داشتیم تلوزیون هم روشن بود و فیض می بردیم. یکی از همین پنجشنبه ها بود فکر می کنم که شبکه تهران فیلم "هالک" رو نشون داد!  من الان دیگه متقاعد شده ام کسانیکه که مسئول انتخاب فیلم ها هستند یه سر انگشت هم درک از فیلم ندارند! آقایون که همش مرگ بر آمریکا میگن مگه نمی دونن هالک یه شخصیت آمریکایی هستش! همانطور که عمو نوروز یه شخصیت ایرانی! شخصیت به کنار٫ یه سوپر قهرمان آمریکایی هستش. دمتون گرم که برای اونها خوب تبلیغ می کنید٫ حالا بحث فسلفی موضوع بماند ... نکته مهم چیز دیگری است

مهترین نکته فیلم دوبله عجیب و غریب و تحریف شده فیلم بود که با چند دیالوگ پایانی فیلم به اوج خودش رسید! من که دوبله رو شنیدم چندتا شاخ درآوردم!! سریع اومدن فیلم اصلی رو که خودم داشتم گذاشتم و آخرش رو یه بار دیگه چک کردم بعدش نمی دونستم بخندم یا گریه کنم. بنظرم بیشتر از همه نشان از بیچارگی صدا و سیما بود.

در آخر فیلم دو تا شخصیت توی یه کافه با هم صحبت می کنند. متن انگیسی در ادامه اومده:

Stark: The smell of stale beer and defeat.

Stark: You know, I hate to say, "I told you so," General,

Stark: but that Super Soldier programme was put on ice for a reason.

Stark: I've always felt hardware was more reliable.

General:  Stark.

Stark: General.

General: You always wear such nice suits.

Starl: Touch'e

Stark: - I hear you have an unusual problem.

General: You should talk.

Stark: You should listen.

Stark: What if I told you we were putting a team together?

General: Who's "we"?

كه حدودا معنيش به فارسي اينجوري ميشه:

استارك: بوي آبجوي مونده و شكست

استارك: مي دوني، دوست ندارم بهت بگم كه "بهت گفته بودم" ژنرال

استارك: اما اون برنامه سوپر قهرمان به دليلي موقتا متوقف شد

استارك: من هميشه بنظرم سخت افزارها قابل اعتمادتر بودن

ژنرال: استارك

استارك: ژنرال

ژنرال: تو هميشه كت‌هاي خيلي شيكي مي پوشي

استارك: مارك توشه‌س -مارك لباس-

استارك: شنيدم مشكل غيرعادي داري

ژنرال: تو بايد حرف بزني

استارك: تو بايد گوش بدي

استارك: اما اگه بهت بگم كه ما داريم يه تيم تشكيل ميديم چي؟

ژنرال: "ما" يعني كيا؟

حالا اين هم دوبله صدا و سيما، گوش بديد و لذت ببريد كه توي فقط چند خط ديالوگ، چقدر متن صحبت عوض شده!!!

 روی این لينك كليك كنيد، هم مي تونيد توي خود سايت گوش بديد هم مي تونيد دانلود كنيد.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 11:40 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آیا نظر نطلبیده مراد است؟ -مطلبی در خصوص ابزار نظر و دخالتهای دیگران-

داشتم پست پوپک رو می خوندم در خصوص رفتار اطرافيان نسبت به بچه‌داري ايشون. نظرهاي اونها رو نوشته بود و اينكه چقدر حالا دوست داره جوابشون رو بده. ناتالي جان هم فكر كنم يكم از اين مشكلات داره، اصولا بيشتر خانمهايي كه بچه دار ميشن اين مشكل رو دارن! البته از ديد خيلي ها اين فضولي‌هاي مادر شوهر و خواهر شوهر هستش كه بيشتر از بقيه اذيت مي كنه.

من در كل يه سري نظراتي دارم كه اينجا مطرح كنم فكر كنم خوب باشه:

 اينكه بخوان فضولي بكنند و قصدشون بد باشه و يا نيت اذيت و آزار داشته باشند رو قبول ندارم.  اما اين مساله مي مونه كه اصلا چرا مي گن؟! واقعا چرا نظر مي‌دن!؟

اونوقته كه من بايد بگم! آها!!! دروغ چرا من نظراتي دارم به اين شرح:

بزاريم اصلا از اين بحث بخصوص بيايم بيرون و يكم موضوع رو وسيع‌تر و كلي تر بكنيم، و وقتي اين كار رو مي كنيم من هم مي تونم به راحتي وارد داستان بشم و بگم خودم يك زخم خورده ديوانه شده از دست اين جور رفتارهام!

مشكل بزرگ اينه كه در سيستم ايراني، موضوع "بزار از تو بخواهند و بعد ارائه بده" وجود نداره! حالا چرا؟ يه دليلش اينه كه اين عمل بد به حساب نمي‌آد! تازه از ديد خيلي‌ها جزو اعمال خوبه!

حالا چرا راه دور بريم، من خودم در منزل هم با پدر و مادر گرامي يه همچين مشكلاتي دارم! چه مشكلي؟ همين مشكل نظردهي بدون اينكه نظر خواسته شود! مي خوام برم بيرون، مثلا ميگم مي خوام برم فلان خيابون، پدرم شروع مي‌كنه گفتن كه چجوري برم چجوري نرم! آيا من پرسيدم كه راهنماييم كنيد؟!؟ نه! من فقط گفتم خداحافظ،‌ پرسيدند كدام طرف مي‌ري و من هم گفتم فلان خيابان! اين معنيش اين است كه من آدرس را بلد نيستم؟ يا نرفته‌ام؟ يا كمكم كنيد؟ يا اينكه اگر شما راهنماييم نكنيد من مي ميرم!! كدومشه؟! هيچ كدوم. اما راهنمايي‌ براي يك ربع ادامه داره!!

چيزي كه به اين مشكل دامن مي زنه احساس دلسوز بودنه! و خيلي بده كه ما كارهامون را با تعابير عجيب و غريب عجين مي‌كنيم و ديگران رو هم مجبور مي‌كنيم تا آنرا تاييد كنند. مثلا يه دانش آموز به زور كتك هم كه شده ممكنه مجبور بشه رشته تحصيلي‌اي رو كه پدرش ميگه انتخاب كنه،‌ حالا از ديد پدر و يا مادر اين عين لطف و محبته!

بدتر از اون اينكه جامعه هم نمي‌خواد قبول كنه اين مطلب رو!! اين ديگه خيلي چوب لاي چرخ اصلاحات مي‌زاره! حرف كه ميشه هنوز مردم ميگن خانواده‌هاي ايراني بسيار به هم پيوسته و قوي هستند، در دنيا نظير ندارند! اما در مطالب آماري مي خونيم كه 70 درصد خانواده‌ها دچار طلاق مخفي هستند!! ولي باز كسي اين حرف را قبول نمي‌كنه. باز اگه بخواي بگي ما با بحران روبرو هستيم، همون آدمهايي كه در خانواده صبح تا شب به هم فحش ميدن روبروت مي‌ايستند كه تو داري دروغ مي‌گي و اصلا همچين خبري نيست! همه چيز خيلي هم خوبه. اين عمل هم به همچنين، عين بدي، جامعه تاييدش مي‌كنه.

حالا بزارين دوباره برگردم به موضوع قبلي، آره داشتم در خصوص راهنمايي نخواسته، و ارائه آن صحبت مي‌كردم. آيا اين همش به دلسوزي برمي‌گرده؟ نه!! من مي گم نه، يه دليل ديگش هم ميشه اينكه ديگران نمي‌تونند جلوي زبان مبارك را بگيرند! خودتون چند نفر رو مي‌شناسيد كه وقتي فيلمي رو ديده باشند، تا آخرش سكوت كنند تا شما هم فيلم رو بدون نظر اونها بشنويد، و يك دفعه نگن اينجاش اينطوري ميشه! ديگه ساده‌ترين حالتش و كنترل شدش اين ميشه كه طرف ميگه "اينجاش خيلي مهمه! نگاه كن، نگاه كن." ماشالله اين زبان آروم بند نمي‌شه در دهان كه! كم پيدا ميشن كه اصلا حرفي نزنند.

من ارتباط اين نوع سيستم رو با نظر دادن در مسائل ديگه زندگي، زياد مي بينم. مي‌خواين شما هم امتحان كنيد. اوني كه معمولا فيلم رو توضيح ميده مواقع ديگه هم خيلي نظر ميده!

حالا نظر دهي دو جوره، يك سري‌اش همون مدل قبلي‌اي هستش كه گفتم، اينكه طرف نمي‌تونه جلوي زبون خودش رو بگيره، يه امتحان خيلي خوب اينه كه يه موضوع رو بهش بگي بعدش ببيني ديگران خبردار ميشن يا نه! مدل دوم اينه كه طرف نمي‌تونه دونستنش رو ابراز نكنه! به عبارتي طرف مي‌خواد داد بزنه "اياالناس من اين موضوع رو تجربه كرده‌ام، من مي‌دونم"، طرف مي‌خواد بگه من اين فيلم رو ديده‌ام، كه همون اول ميگه اما اين موضوع ارضاش نمي‌كنه و بعدش هر 5 دقيقه مي‌خواد دوباره بگه كه همه جاهاش رو هم تجربه‌ كرده‌ام!! مثل دانش‌آموزهايي كه مي مونه كه معلم يه سوال مي‌كنه و خودشون رو جر مي‌دن كه بگن مي‌دونيم و معلم ازشون بپرسه! و متاسفانه من ميبينم اين موضوع يه جورايي تو همون سنين بچگي در خيلي‌ها نهادينه شده! وقتي بچه اينكار رو مي‌كنه، معلم هي ميگه آفرين، آفرين. همه ميگن! خب فيدبك مثبت مي‌گيره مگه در سالهاي بعد دست بر‌مي داره!؟ حتي بدتر از اون، معلم يه سوال از يكي مي‌كنه بعدش ميگه بقيه لطفا ساكت باشند، يكي از اون وسط يك دفعه جواب رو ميده كه بگه من مي‌دونم! و معمولا هم عكس‌العمل معلم در مقابل اون شديد نيست، بجاش همين دانش آموزي رو كه نتونسته جواب بده تنبيه مي‌كنه، اينجوري ميشه كه طرف تا آخر عمرش هم ول نمي‌كنه اين رفتار احمقانه رو!

"تجربه كسب شده" هم داستانيه واسه خودش، مي‌خواي كاري بكني، ديگران كه اون كار رو تجربه‌ كرده‌اند به زور ميخوان روش خودشون رو بهت بگن، در صورتيكه شايد نمره عملكرد خودشون با اون روش بسيار پايين بوده باشه! اما چه ميشه كرد، تجربه رو بايد گفت، حتي اگه به زور نياز داشته باشه.

دوباره برگرديم به عامل دلسوزي در موضوع "راهنمايي بدون نيازمند بودن ديگران به كمك"، همونطور كه گفتم اين حس دلسوزي نيروي مهمي هستش كه باعث ميشه اين عمل نه تنها متوقف نشه بلكه بيشتر از قبل هم جلو بره، حالا يه عده هستند اين وسط كه واقعا همش منتظر نظر ديگرانند، اين گونه افراد براي شمايي كه نمي‌خواي تا نپرسيدي نظر نشنوي مثل ضربات هوك مي‌مونند، يعني اگر همسر من اينجوري باشه و من نباشم، اين من هستم كه بيچاره ميشم، چون اون ميشينه و مي‌بينه ديگران چي ميگند و عمل ميكنه اما شمايي كه خودت مي‌خواهي كارت رو پيش ببري با ديگراني مواجه مي‌شي كه خاطرات خوبي از بچه حرف گوش كن بودن همسر شما دارند و مي‌خوان شما رو هم به راه راست هدايت كنند، ماشالله دلسوزي هم اضافه ميشه ديگه واويلا!

خود پرهام هم مواقع مختلف بايد زوركي به راهنمايي ديگران گوش كنه و حتي از مزاياي خوردن سبزي بشونه! ديگه فوت آب شده، اما خب ديگران نظر دلسوزانه ميدن! اين پرهامه كه گوش نمي‌كنه و بقيه همه كار خودشون رو به حساب دلسوزي ميزارند! اين پرهامه كه فكر مي‌كنه داره به عقلش توهين ميشه، يا داره مدام تحت تلقين ديگران قرار مي‌گيره، و اين اصلا احساس خوبي نيست! حتي وقتي گوش نمي‌دي، انگار دست و پات رو مي‌بنده، ولي خب باز ديگران اهميتي نمي‌دن! پرهام تازگي‌ها فقط برمي‌گرده ميگه به راهنمايي احتياج ندارم! يا من درخواست كمك نكردم كه برام توضيح مي‌ديد! اين كار موج خصمانه‌اي ايجاد مي‌كنه اما پرهام بعدش با خيال راحت به كارش مي‌پردازه تا چند وقت بعد كه ممكنه دوباره يكي بخواد شروع كنه به راهنمايي! چه ميشه كرد، وقتي 100 جور ديگه مي‌گي كه نظر نمي‌خواي اما باز ميگن، عملا بايد صراحتا بيانش كرد ديگه!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 9:43 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
كسي كه جلوي تو رو گرفته امام زمان(ع) نبوده، كمبود دانش خودت بوده عزيزم!!

چند روز پيش مطلبي در بالاترين لينك شد كه با واكنشهاي زيادي روبرو شد و عمدتا واكنشها منفي

موضوع آن داستاني بود با عنوان "س-ك-س بي سابقه" كه در سايت حسين مداحي نقل قول شده بود كه البته نويسنده وبلاگ آنرا برداشت!! (از cache گوگل در دسترس هستش)

 بعد از خوندن مطلب ديدم حيفه كه چيزي ننويسم، پس نظرم رو به كسي كه اين داستان براش اتفاق افتاده بيان مي‌كنم: 

 كسي كه جلوي تو رو گرفته امام زمان(ع) نبوده، كمبود دانش خودت بوده عزيزم!! و تقريبا هميشه موضوع مربوط به كمبود علم ماست و نه چيز ديگه! به همين علته كه علم بارها به عنوان ابزار شيطان معرفي شده، چون ما را خرافات دور مي كنه، و خيلي‌ها هم كه وجود خرافات به نفعشونه باهاش مبارزه مي‌كنند.

 براي اينكه راهكار قطع مسائل مختلفه را به امام زمان(ع) نشون بدم، راه حل بيرون آوردن كليد شكسته در قفل را همين‌جا مي گم:

 خب يك كار خيلي فوري و تقريبا قابل اعتماد اينه: (راه حل سريع، خصوصا هنگامي كه قسمت شكسته كليد خيلي در عمق سوراخ كليد قفل قرار ندارد)

1-     مي رويد سر خيابون چوب كبريت مي‌خريد

2-     از همون بقالي يه چسب قطره‌اي هم مي خريد اما از نوع چيني‌اش نباشه كه مفت نمي‌ارزه

3-     با آرامش بر مي گرديد، آرامش در اين كار مهمه!

4-     چوب كبريت را كمي نازكتر مي كنيد، به راحتي در امتداد طول نصف مي شوند

5-     مقدار چسب قطره‌اي را فقط به انتهاي چوب كبريت (به خود چوب) مي‌زنيد

6-     چوب كبريت چسب آلود را به انتهاي كليد شكسته درون قفل مي چسبانيد

7-     دستتان بي حركت بماند تا چسب به كليد بچسبد

8-     بعد از مدت زماني نسبتا كوتاه به آرامي چوب كبريت را به طرف خودتان مي‌كشيد

9-     به احتمال خيلي بالايي نيمه شكسته كليد نيز با چسب كشيده خواهد شد تا جايي كه بتوانيد آنرا بگيريد

1-9-چنانچه تنها مقدار اندكي بيرون آمده باشد، با انبر بقيه آنرا بكشيد ونه با انگشت!

2-9-چنانچه تنها مقدار اندكي بيرون آمده باشد و انبر نداشتيد دو عدد كليد را روي هم قرار داده و به صورت انبر استفاده كنيد!

3-9-چنانچه كليد ديگري نداشتيد! دو عدد سكه را رو هم قرار دهيد و بصورت انبر استفاده نماييد!!

 

راه حل دوم با اطمينان بالاتر و نيز در شرايطي كه كليد كاملا در داخل شكاف قفل قرار دارد:

1-     مي رويد يه سوزني چيزي پيدا مي‌كنيد. اگر تيغ اره مويي شكسته در دسترس است بهتر است.

2-     هر چيزي كه مانند سوزن و سنجاق و ... مي تواند استفاده شود! سخت نگيريد! اگه هيچي نبود، برين بخرين!

3-     نوك سوزن را مقدار بسيار كمي خم مي كنيد! اگر وسيله‌اي نداريد كافيست آنرا در دست گرفته، نزديك زمين يا ديوار سنگي يا موزاييك يا آهن نرده يا .... بصورت موازي نگه داريد و سپس دست خود را چرخانده و آنرا روي زمين بكشيد طوري كه حركت قوسي داشته باشد، باور كنيد نوك آن به طرز ايده‌آلي خمي بسيار كوچك پيدا مي‌كند! (همانند اين كاراكتر  " ؟‌" )

4-     از محل دندانه دار قفل، سوزن را آرام داخل قفل نماييد، به علت وجود فضاي كافي (متحرك بودن دندانه‌هاي داخل قفل) مشكلي وجود نخواهد داشت

5-     تلاش كنيد لبه سوزن را به دندانه "كليد" گير داده و آنرا بيرون بكشيد. اين بار بايد فشار دست شما كمي به سمت كليد و در عين حال به سمت بيرون از قفل باشد

6-     با دو- سه بار سعي كليد بيرون خواهد آمد

 

 خب الان كليد در اومده! حالا چجوري بريم تو؟!؟؟‌ :)

1-     دوباره مي ريد بقالي! (براي اينكه دچار ترس نشيد كار رو 2 قسمت كردم! اين از نظر روانشناسي بهتره!) به طرف دوباره سلام مي كنيد، بعدش مي ريد يه قوطي نوشابه مي خريد (اگه نداشت قوطي كنسرو بگيريد)

2-     يه قيچي خوب ازش مي خريد، بهتر است كمي كوچك اما قوي باشد

3-     لبخند مي زنيد و براي اطمينان يه خودكار خوب هم مي خريد (ارزون و محكم باشه)

4-     بر مي گردين، دوست داشتين نوشابه رو مي‌خورين، دوست نداشتين هم بريزين دور!

5-     نوك قيچي رو داخل بدنه نوشابه بكنيد، و يه تكه مربعي شكل ببريد

6-     كليد شكسته و بقيه اش را كنار هم گذاشته، روي ورق بريده شده قوطي قرار دهيد  و بعد با خودكار دور كليد حركت كنيد و شكل كليد را روي قوطي بكشيد

7-     حالا شكل كليد روي ورق است، با قيچي شكل كليد را روي قوطي مي بريد (ممكن است لازم باشه يكم بايد زور بزنيد)

8-     حالا ورق بريده شده مثل كليد است، آنرا روي كليد بگذاريد

9-     با فشار خودكار به بدنه "كليد كپي"، شيار كليد اصلي را روي "كليد كپي" هم ايجاد كنيد

10- طرف دوم را هم به همين صورت شيار دار كنيد

11- كليد المثني شما آماده است، آنرا داخل قفل كنيد و بچرخانيد

12- در باز مي‌شود

13- حالا وقت آن است كه خرافات را كنار بگذاريد!

  

|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه سی ام دی 1387 و ساعت 8:29 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پارادکس 2 و اینکه چرا مطرحش کردم

اتفاقي كه در داستان قبلي يا همون پارادکسی كه عرض كردم مي افته مي دونيد چيه؟

 در كتاب ذكر شده نوشته شده : "حال پس از همه اين صحبتها –كتاب چند مثال ديگر هم ذكر كرده- ممكن است اشخاصي پيدا شوند كه همصدا شده و موضوع را سرسري گرفته و آنرا بي معني بدانند. ولي سكريون اولين كسي بود كه خاطر نشان كرد موضوع به هيچ وجه بي معني نيست بلكه خيلي هم جدي است. براي اينكه كاملا موضوع روشن شود به همان زنداني محكوم برگشت مي‌كنيم.

زنداني با يك منطق غير قابل ترديد متقاعد شده است كه بدون نقض شرايطي كه در حكم تشريح شده نمي توانند او را اعدام كنند ولي با كمال تعجب صبح دوشنبه مسئول اجرا وارد سولو مي‌شود و به او خبر مي‌دهد : امروز ظهر حكم اجرا خواهد شد.

مسلما زنداني طبق دلايل وكيل مدافع چنين انتظاري نداشته و عجب‌تر آنكه اكنون ملاحظه مي‌شود در حكم قاضي هيچ تناقضي وجود نداشته و اجراي حكم مي‌تواند كاملا مطابق پيشگويي‌هاي قاضي اجرا گردد.

سكريون مي‌نويسد: من تصور مي‌كنم، اين نوع منطق كه واقعيات جهان آنرا نفع مي‌كند، از طرفي به ارزش و اهميت پارادكس مزبور مي‌افزايد و از طرف ديگر نشان مي‌دهد كه بعضي از منطقيون به صورت غم انگيزي خود را در دامن امواجي كه مسحور آنند مي‌افكنند و در آن فرو مي‌روند. در حاليكه حقيقت بدون توجه به تمام اين اوضاع و احوال راه خود را به جلو مي‌پيمايد."

 از نظر خود من يكي از عوامل گير افتادن در پارادكس فرضي غلط اما تقريبا نامرئي مي‌باشد، در داستاني كه ذكر شد، درست است كه زنداني را نمي توانند در روز جمعه اعدام كنند زيرا اون پنج شنبه شب از آن با خبر خواهد شد اما مساله مهم كه در فرضيه ما گنجانده نمي‌شود اين است كه درك زنداني از اينكه جمعه اعدام خواهد شد وابسته به گذشتن روزهاي ديگر هفته است، يعني تا همه روزها نگذرد و تا پنج شنبه شب نشود زنداني نمي تواند در خصوص روز جمعه نظر بدهد، و به همين دليل حذف روز جمعه داراي ايرادي نامرئي است كه همان گذشتن روزهاي ديگر هفته است. به عبارتي اعدام در روز جمعه تنها موقعي مي‌تواند مسجل شود كه همه روزها بگذرد و زنداني تك تك روزها مشاهده نمايد كه اعدام نشده و آنگاه است كه مي تواند در خصوص روز جمعه نظر دهد.

 يكي از دلايلي كه اين موضوع رو مطرح كردم پست جناب دکتر رضا در خصوص جبر بود. از ديد من مشكلي كه مي توان به قضيه جبر نسبت داد همان پارادكس ظريف است، و من حرف "سكريون" رو قبول دارم كه با تمام استدلال‌هاي ما، حقيق راه خودش را مي پيمايد.

 اگر من امروز سوار اتوبوس شوم، يك سر به بانك بزنم و بعد از آن سوار تاكسي شده و به علت پنجر شدن تاكسي از آن پياده شوم و بقيه مسير را پياده طي كنم و در همين حين موتوري در پياده رو با من تصادف كند آيا معني آن اين است كه جبري در ميان بوده كه بايد انجام مي‌شده تا اين اتفاق براي من بيافتد؟! آيا من مي‌توانم از قضيه تصادف با موتور به عقب برگشت كنم و نتيجه‌گيري كنم كه اجباري در اين اتفاق بوده؟ آيا مي توانم بگويم اين اتفاق سناريوي از پيش تعيين شده بوده؟ آيا مي توانم ادعا كنم كه تك تك اين عوامل بايد بطور دقيق اتفاق بيافته تا من تصادف كنم پس اين جبر است؟ اينطور فكر نمي‌كنم، زيرا بنظرم اتفاق آخر نيز مانند همان اعدام روز جمعه مي‌باشد، تنها زماني مي‌توانم ازش صحبت كنم كه تك تك وقايع برايم اتفاق بيافتد و از قبل امكان نظر دهي را ندارم، از قبل نمي‌تونم بگم اينها همه صحنه تعريف شده داستان بوده. اما در عين حال مي توانم همه چيز را با منطق خودم به جبر نسبت بدم، حتي همين نوشتن را، ولي آيا درست قضاوت مي‌كنم؟ اگر همه اتفاقات را "تصادفي" بپنداريم آيا باز هم نمي‌توانيم بگوييم هر كاري كه انجام مي‌‌دهيم بالاخره به يك سرانجامي ختم مي‌شود؟ موضوعي كه من مي‌توانم با اطمينان صحبت كنم همين است: "حقيقت". حقيقت مي گويد كه به هر حال اتفاقي خواهد افتاد زيرا در آن واحد ميلياردها ميليارد عمل اتفاق مي‌افتد و اين تركيب تمام اين عمل‌ها است كه در نهايت مشاهده خواهد شد، و من آن را به جبر تعبير نمي‌كنم.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه شانزدهم دی 1387 و ساعت 9:58 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پارادکس

پارادكس چيست؟ پارادكس تضادي است كه در يك موضوع وجود دارد، به عبارتي با پيشروي در آن مطلب بنظر مي‌رسد خودش را نقض مي‌كند. البته به مسائلي كه داراي پيچيدگي و يك گونه ابهام  هستند نيز پارادكس ميگن.

 شايد به يك مثال راحت‌تر بشه بيان كرد كه پارادكس چيست. اين مثال رو از روي كتاب تفريحات رياضي نوشته مارتين گاردنر برداشته‌ام:

در یك روز جمعه دادگاه شخصی را به مرگ محكوم كرد. قاضی به زندانیِ محكوم گفت:

ظهر یكی از روزهای هفته‌ی آینده حكم اعدام درباره‌ی تو اجرا خواهد شد، ولی ما آنروز را برای تو مشخص نخواهیم كرد و تو هرگز قبل از آن روز اطلاع پیدا نخواهی كرد و فقط شش  ساعت قبل یعنی صبحِ روز اجرای حكم موضوع را به تو اطلاع خواهیم داد.

قاضیِ مذكور شهره همه‌ عالم به ذكاوت و  وفاي به عهد خود بود و همیشه دقیقاً به گفته  خود عمل می‌نمود.

زندانی به همراهی وكیل مدافع خود به سلولش داخل شد و هر دو غمزده در گوشه‌ای به فكر  فرو رفتند. ناگاه وكیل مدافع با لبخندی مظفرانه سكوت را شكست و گفت: "اجرای حكم  قاضی امكان ندارد."

زندانی گفت: "من كه چیزی سر در نمی‌آورم. چرا؟"

وكیل مدافع پاسخ داد: "اجازه بده تا درست برایت شرح دهم: مسلماًً آن‌ها روز جمعه  نمی توانند تو را اعدام كنند. به دلیلِ اینكه اگر فرضاً بخواهند در روز جمعه‌ی  آینده حكم را اجرا نمایند. در این صورت تو تمام روزهای هفته و همچنین بعدازظهر  پنج‌شنبه زنده خواهی بود و چون فقط روز جمعه یعنی یك روز دیگر به مهلت باقی مانده، بعد ازظهر پنج‌شنبه برای تو مسلم خواهد شد كه فردا یعنی روز جمعه و تنها روز آخر  هفته ، حكم اجرا خواهد شد. در نتیجه تو روز اجرای حكم را یك روز پیش‌تر پیش‌بینی و  قبل از صبح جمعه از آن اطلاع حاصل كرده‌ای و این موضوع نقض حكم قاضی بوده و گفته‌ی  او را بی‌اعتبار خواهد كرد."

زندانی گفته او را تصدیق كرد.

وكیل مدافع ادامه داد: "بنابراین روز جمعه‌ی آینده از فهرست روزهای مهلت حذف و در آن روز حكم غیرقابل اجرا است. و اما روز پنج‌شنبه نیز نمی‌توانند تو را اعدام كنند  چون در بعد ازظهرِ چهارشنبه دو روز بیشتر به آخر هفته نمانده و چون روز جمعه از  فهرست حذف شد، تنها روز پنج‌شنبه آخرین روز اجرای حكم می‌باشد نتیجتاً بعدازظهر  چهارشنبه تو خواهی دانست در روز پنج‌شنبه كه آخرین روز امكان اجرای حكم است، تو را  اعدام خواهند كرد. اطلاع تو یك روز پیشتر از اجرای حكم مجدداً متناقض با حكم قاضی  است. بنابراین پنج‌شنبه نیز حكم غیرقابل اجرا است. چهارشنبه نیز امكان اجرای حكم  وجود ندارد چون جمعه و پنج‌شنبه حكم غیرقابل اجرا شد و فقط چهارشنبه آخرین روز  اجرای حكم تشخیص داده شد و تو كه بعدازظهر سه‌شنبه هنوز زنده هستی، اجرای حكم روز چهارشنبه را پیش‌بینی خواهی كرد و از آن اطلاع خواهی یافت.

در این موقع كه زندانی از حالت غمزدگی بیرون آمده بود با لبخندی مسرت‌بخش گفت: "پس  به همين طریق می‌توان گفت كه روز سه‌شنبه و سپس دوشنبه و بالاخره یك‌شنبه نمی‌توانند مرا اعدام كنند و فقط فردا یعنی شنبه باقی است. و اما فردا نیز اجرای حكم برای آنها غیرممكن است چون در این صورت من امروز موضوع را  خواهم فهمید."

ملاحظه می‌شود از لحاظ منطقی هیچ تناقضی در حكم قاضی جهت اعدام زندانی وجود ندارد  با این وجود حكمش غیرقابل اجرا است. به دلایل بالا به نظر می‌آید كه حكم قاضی باعث نقض حكم خودش شده است، اگر حكم را  اجرا كند خلاف حكم خود عمل کرده و اگر  اجرا نكند باز هم خلاف حكم خود رفتار نموده.

 از ديد شما حكم قاضي چگونه‌است؟ استدلال وكيل و زنداني چطور؟ آيا درست مي‌گويند؟

|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 9:32 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خبر رساني شبكه ايران و صحبت‌هاي برژيت باردوت. دروغ در دروغ.

شبکه ایران در سایت خبر رسانی خود از انتقاد شدید بازیگر مشهور فرانسوی از «سارا پیلین» نوشته. متن خبری که در سایت آورده شده به شرح ذیل است:

به گزارش شبکه ایران به نقل از خبرگزاری رویترز، «بریژیت باردوت» بازیگر کهنه‌کار و موفق سینمای فرانسه، در نامه‌ای سرگشاده به «سارا پیلین»، فرماندار آلاسکا و معاون «مک‌کین»، او را مایه ننگ و رسوایی جامعه زنان دانسته و خطاب به او نوشته است: امیدوارم که تو در این انتخابات شکست بخوری چون شکست تو در واقع پیروزی جهانیان است.
در ادامه این نامه آمده است: تو با انکار مسئولیت بشر در قبال گرمایش زمین، با طرفداری از حق حمل اسلحله و با بیان جملاتی کاملا احمقانه، برای ما مایه شرم و باعث رسوایی زنان هستی، تو خود به تنهایی برای جامعه بشریت یک تهدید جدی هستی، تو یک بلای خانمانسوز برای محیط زیست هستی.
«باردو» در پایان این نامه خطاب به او می‌نویسد: هیچ سگی و حتی هیچ حیوان دیگری برای دیگر هم‌نوعان خود به اندازه‌ای که تو برای جامعه بشری خطرناک هستی، خطرناک نیست.

حالا وقتی من رفتم و خود خبر رو در سایت های دیگر مشاهده کردم، دیدم بله مثل اغب اوقات خبر عوض شده. یه قسمت از خبر حذف شده  و يه جاهايي هم يكم تغيير كرده. با این کار عملا کل موضوع خبر دگرگون شده. در خبر اصلی می خونیم:

By denying the responsibility of man in global warming, by advocating gun rights and making statements that are disconcertingly stupid, you are a disgrace to women and you alone represent a terrible threat, a true environmental catastrophe

سایت خبررساني ايران به اين صورت نوشته است: تو با انکار مسئولیت بشر در قبال گرمایش زمین، با طرفداری از حق حمل اسلحله و با بیان جملاتی کاملا احمقانه، برای ما مایه شرم و باعث رسوایی زنان هستی، تو خود به تنهایی برای جامعه بشریت یک تهدید جدی هستی، تو یک بلای خانمانسوز برای محیط زیست هستی.

مي بينيد كه باردو نگفته تو براي جامعه بشريت يك تهديد جدي هستي...   گفته: تو به تنهايي يك تهديد وحشتناك و بلاي واقعي براي محيط زيست هستي.

در جاي ديگه از خبر اومده:

The screen icon from the 1960s, who now heads an animal rights foundation, went on to attack Ms Palin for supporting Arctic oil exploration that could jeopardise delicate animal habitats and for dismissing measures to protect polar bears. “This shows your total lack of responsibility, your inability to protect or simply respect animal life,” she wrote.

خب سايت خبر رساني ايران كلا اين قسمت رو حذف كرده، حال كرده و پاكش فرموده! در صورتيكه با خوندن اين قسمت تازه آدم متوجه ميشه كه چرا ايشون به پالين گير داده، خب طرف حسابي طرفدار حقوق حيوانات هستش -رئيس يك سازمان در خصوص حمايت از حيوانات- و شاكي شده كه پالين از جستجوي نفت در قطب شمال كه مي تونه زندگي حيوانات اون منطقه رو به خطر بياندازه حمايت مي كنه و كاري براي حفاظت خرس‌هاي قطبي را انجام نداده. و گفته "اين عدم مسئوليت پذيري تو و ناتواني‌ات در حمايت و يا بطور ساده احترام به زندگي حيوانات را نشان مي‌دهد"

در جمله آخر هم كه شبكه خبررساني ايران به اين صورت نوشته :

«باردو» در پایان این نامه خطاب به او می‌نویسد: هیچ سگی و حتی هیچ حیوان دیگری برای دیگر هم‌نوعان خود به اندازه‌ای که تو برای جامعه بشری خطرناک هستی، خطرناک نیست.

اصل خبر به اين صورته:

In a final salvo, Bardot pounced on Ms Palin's depiction of herself as a pitbull wearing lipstick, saying she “implored” her not to compare herself to dogs .“I know them well and I can assure you that no pitbull, no dog, nor any other animal for that matter is as dangerous as you are,” Bardot wrote

اینجا من اون that matter  رو پررنگ کردم. that matter یعنی اون موضوع یا آن مطلب... و در اینجا باردو به پالین میگه که هیچکدوم از این حیوانات به اندازه تو برای اون موضوع خطرناک نیستند.

اگه یه کسی یکم کلاس زبان بره. یا یه دانشجوی عزیزی بخواد امتحانی مثل TOEFL بده، حتما با همچین سوالی آشنایی داره که that matter در جمله بالا به چه چيزي بر مي‌گرده و اگه درسش رو حتي نصفه نيمه خونده باشه مي فهمه كه that matter به هر چي برگرده به جامعه بشري برنمي گرده چون اصلا تو متن حرف از جامعه بشري نشده! اگه اين دانشجو بخواد چشم بسته هم جواب بده ميگه كه به زندگي حيوانات و محيط زيست بر مي‌گرده.

پ.ن. خود خبر رو مي‌تونيد اينجا بخونيد.-البته در سايتهاي ديگر هم خبر به همين صورته-. لينك خبر در سايت خبرگزاري ايران. در ضمن من مترجم خوبي نيستم اگه بعضي جاها ايراد بود به بزرگي خودتون ببخشيد.

پ.ن۲. خواستم اين قسمت رو ننويسم اما ديدم دلم آروم نميشه! اي خبرگزاري ايران چطور در مقابل گلشيفه فراهاني كور و كر هستيد؟ چطور بعضي از خبرگزاري‌ها نوشته‌اند با لباس نيمه برهنه! اما حرف بريجيت باردوت رو عوض مي‌كنيد و در نهايت هم  از او به عنوان بازيگر كهته‌كار و موفق سينما ياد مي‌كنيد؟؟ اوكي حالا من بازيگر كهنه كار رو نشونتون مي‌دم تا ديگه هوس نكنيد حرف يه بازيگر خارجي رو تغيير و به خودتون نزديك كنيد:

اين هم بريجيت باردوت مورد تاييد حكومت اسلامي: -

عکسهای زیر ۱۶ سال رو اینجا می زارم.

 بريژيت باردوت دسته به سينه

بريژيت باردوت با حوله

اين هم يدونه عكس بالاي 18 سال كه بصورت لينك گذاشتم. اين هم يكي ديگه.

|+| نوشته شده توسط no name for me در پنجشنبه هجدهم مهر 1387 و ساعت 8:50 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چه کسی مرا به آزادی می رساند؟

ديروز مي خواستم سوار تاكسي بشم، كلي مسافر بود كه آزادي آزادي مي گفت. بجاش راننده همش مي گفت توحيد، توحيد. همه مي‌خواستن برن آزادي، ديگران راه توحيد رو مي‌رفتن.

ديدم عين مملكت خودمون مي مونه!

|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 10:19 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
صدا و سيما سياست تفرقه بيانداز و حكومت كن را پياده مي‌كند

نگاهي به تفكرات موجود پشت سريالهاي تلوزيون

در دنياي كنوني، رسانه‌ها تاثير بسيار بالايي بر مردم و نحوه نگرش آنها دارند، تقريبا همه باور داريم كه قدرت تسخير و نفوذ رسانه‌ها خصوصا تلوزيون بر انسانهاي يك جامعه انكار ناپذير مي‌‌باشد. مثال‌هاي ساده آن تقليد نمودن رفتار هنرپيشه‌ها و يا شوخي‌هاي آنها در سريالهاست، به عنوان نمونه مي توان برره‌اي حرف زدن را نام برد كه بواسطه سريال آن، تا مدت‌ها تعداد بيشماري را به تقليد واداشته بود.

 رسانه‌ ملي ايران، صدا و سيما، رسانه‌ي انحصاري دولت و ملت ايران است. همين انحصاري بودن باعث افزايش بيش از حد قدرت آن گرديده‌ و بدبختانه به علت پايين بودن سطح دانش زبانهاي بيگانه، ديگر رسانه‌ها و كانالهاي ماهواره تاثير چنداني بر تفكر مردم ندارند، بيشترين اثر آنها هر آنچيزي است كه قابل ديدن مي‌باشد. به همين دليل از نظر ظاهري به شدت بر ايراني‌ها مسلط بوده‌اند و تقريبا بيشتر تيپ‌ها و مدل‌هاي كنوني ايران به تقليد از همين كانالها ايجاد شده‌اند.

 صدا و سيما در چند سال اخير با شناخت بيشتر از قدرت خود و علاقه مردم به تماشاي هر روزه سريال‌ها دست به تغييرات زيادي در برنامه‌هاي خود زد. آنچيزي كه ته مايه ذهن و هدف بزرگان دولت بوده است در حال حاضر در صدا و سيماي جمهوري اسلامي تجلي پيدا كرده است. من به شخصه به ندرت برنامه‌ها را مي بينم اما بايد بگويم اين روند خزنده را با كمي دقت مي‌توان تشخيص داد. بايد بگويم برداشت من اين است كه هدف نهايي صدا و سيما ايجاد تفرقه در ميان مردم است. چند سال پيش سريال‌ها پر بود از افرادي كه توسط ديگران (اشخاص پليد) به دردسرهاي گوناگون مي‌افتاند. در آن دوران اين رسانه تمام تلاش خود را كرد تا به مردم بگويد به ديگران اعتماد نكنيد! و كسي كه به شما نزديك مي‌شود دوست شما نيست، بلكه دشمن شماست! و چه خوب در انجام اين امر كارآمد بود!

 اما بزرگترين غم من پيدايش دوره جديد تفكر تلقيني در صدا و سيما است كه به شخصه آنرا بسيار خطرناك مي‌پندارم. پس از بد نشان دادن غريبه‌ها، صدا و سيما چند صباحي است كه به سراغ نزديكان رفته است. اگر اين قضيه يكبار اتفاق مي‌افتاد و يا اگر اين موضوع در ميان ديگر سريال‌ها بسيار كم بود همچين حرفي را نمي‌زدم اما مشكل اين است كه اين سياست ديكته شده صدا و سيماست و در برنامه‌هاي مختلف قابل مشاهده است.

 در اين چند مدت شخصيتهاي مشكل داري كه دايي، عمو و يا پدر خانواده!! بوده‌اند به عنوان افراد قابل شك نشان داده‌ شده‌اند. احتمالا براي خاله و عمه و مادر هم برنامه‌هايي وجود دارد كه بدليل عدم تماشاي تلوزيون بي‌خبرم. به تازگي اين روند را در خصوص دوست!!، برادر!!، خواهر!! و نيز در مورد شوهر خواهر، زن برادر و اين قبيل مشاهده كرده‌ام. صدا و سيما به اين نتيجه رسيده است كه تا بتواند مردم را از همديگر بترساند و اين تفكر را به خوبي به تصوير بكشد كه همه به هم شك كنند. حتي در خانواده! در حال حاضر سريالي مانند "مرگ تدريجي يك رويا" كه اسمش هم از فيلم بي نظير مرثيه‌اي براي يك رويا كپي برداري شده است، آنقدر اصرار بر بد بودن خواهرتان دارد كه اگر زود باور باشيد حتما به خواهرتان شك خواهيد كرد! يا سريال ديگري مانند "مثل هيچكس"     در نشان دادن بد بودن يك شوهر خواهر، تمام زور و توان خود را به كار برده است. سريال ديگري به اسم "خط شكن" نيز از خيانت پسر به پدر با دزدي كردن و نابود كردن دارايي‌هاي او در حال پخش است.  اين سريالها تنها در راستاي بد نشان دادن اعضاي فاميل ساخته شده‌اند.

 شايد ديگران بگويند كه اين بدبيني است و چرا بايد اين سريال‌ها را به اين ديد نگاه كرد؟ دليل آن مشخص است، از آنجا كه رسانه‌هاي زيادي وجود ندارد و تنها رسانه‌ ايران صدا و سيما مي‌باشد، پخش برنامه‌هايي با يك تم نشان از هدفي مخفي در پشت اين برنامه‌ها‌ دارد. نمي توان برنامه‌هاي  اين چنيني را كه به اعضاي خانواده‌ها مي چسبد و آنها را به سه دسته 1-ساده لوح و در عين حال بي منظور، 2-خدا شناس و شجاع 3-بي شرف و بي وجدان تقسيم مي‌كند و ديربازي از شروع آنها مي‌گذرد با اينحال همچنان پرتوان در حال ادامه است را ناديده گرفت.

 براي اينكه كسي را منزوي، تنها و ضعيف گرداني ابتدا بايد او را از جامعه جدا كني و به او محروميت اجتماعي بدهي، لازم نيست اين محدوديت اجتماعي از طريق فيزيكي صورت بگيرد. صدا و سيما راهش را يافته است و آنرا انجام داده. او پيشاپيش در سالهاي قبل اين سياست را دنبال كرده است. در مرحله دوم، بايد آن فرد را از خانواده اش نيز جدا گرداني، اگر اين امر صورت بگيرد ديگر آن فرد هويت خاصي ندارد! انگيزه‌اي ندارد و در بسياري از شرايط نامساعد سكوت خواهد كرد زيرا كسي اعتراض مي‌كند كه جوشش دروني دارد، مي‌داند كيست و دلش براي ديگري مي تپد. و درنهايت ايده‌آل‌ترين حالت آن است كه اعضاي خانواده را دشمن همد‌يگر گرداني.

 تفرقه هميشه عامل از هم پاشيدن يك جمع، عامل رسيدن به پيروزي  و عامل ماندن بر سر قدرت بوده است. آنهم با حداقل انرژي. مطمئنم كه قصد صدا و سيما نيز چيزي به غير از اين نيست.

|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 و ساعت 2:11 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
این بار چی؟ اعتماد می کنید؟

در پست قبلي گفتم كه بحث زيادي توي كلاس شد، علتش عكسهاي اوليه كه بهتون نشون دادم نبود علت ادامه عكسها هستش. سوال‌ها تغيير نكرده، افراد عوض شده اند.

يعني دوباره 5 نفر با شما برخورد خواهند كرد و هر كدام حرفهايي در خصوص موضوعي مي زنند كه شما با توجه به صحبتهاشون و همچنين خودشون بايد قضاوت كنيد و تصميم‌گيري نماييد. اينبار چي اعتماد مي‌كنيد؟؟

 

1-      اين آقا در خونه شما رو ميزنه و به شما مي‌گه كه وقتي بچه بود توي خونه شما زندگي ‌مي‌كرده و مي خواد ببينه كه اين خونه چقدر تغيير كرده. آيا حرفش رو باور مي كنيد؟ آيا اجازه ميدين بياد تو؟

 

 

 

  2-      اين خانم در خيابون شما رو متوقف مي‌كنه و به شما ميگه كه كيف پولش رو توي خونه جا گذاشته و هيچ پولي براي برگشت نداره. آيا حرفش رو باور مي‌كنيد؟ آيا بهش پول مي‌دهيد؟

 

 

 

 3-      اين آقا ميبينه شما رو توي بارون مي‌بينه، مي‌ايسته و به شما پيشنهاد مي‌كنه كه سوار ماشين بشين. شما چه خواهيد گفت؟ قبول مي كنيد؟

 

 

 

 

4-      اين زن در مقابل در يه خونه ايستاده و به شما ميگه كه كليدش رو داخل خونه جا گذاشته. ازتون ميخواد كمكش كنيد كه شيشه رو بشكونه كه بتونه داخل بشه. آيا بهش كمك مي‌كنيد؟ چه خواهيد گفت؟

 

 

 

5-      اين مرد به شما بدون هيچ دليلي به شما صد دلار پيشنهاد ميده. بهتون ميگه كه پولدار هستش و به پول احتياجي نداره. عكس العمل شما چه خواهد بود؟ چه خواهيد گفت؟

 

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 17:1 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اعتماد می کنید؟

چندين سال قبل كه كلاس زبان مي رفتم كتابي داشتيم به اسم true to life كلا خيلي از كتابش خوشم نمي اومد و بنظرم بقيه كتابهاي موجود آموزشي كيفيت بهتري داشتند. اما بعضي از تمرينهاي كتاب خيلي جالب بود. از جمله تمرين زير كه براتون ميارم. مجبور شدم از صفحه كتاب عكس بگيرم و اگه كيفيتش خوب نيست از بدي چاپ هستش و كاريش نمي تونستم بكنم.

5 نفر در ادامه با شما برخورد خواهند كرد و هر كدام حرفهايي در خصوص موضوعي مي زنند كه شما با توجه به صحبتهاشون و همچنين خودشون بايد قضاوت كنيد و تصميم‌گيري نماييد.  توي كلاس كه جوابها يكي نبود و حتي بحث حسابي شد، اگه نظرتون رو بزاريد ممنون ميشم منتها تا نظرتون رو نزاشتيد صحبتهاي ديگران رو نخونيد كه تحت تاثير حرفهاشون واقع نشيد. فكر مي كنم اگه بعدش بخونيد خيلي بهتره.

 

1-      اين آقا در خونه شما رو ميزنه و به شما مي‌گه كه وقتي بچه بود توي خونه شما زندگي ‌مي‌كرده و مي خواد ببينه كه اين خونه چقدر تغيير كرده. آيا حرفش رو باور مي كنيد؟ آيا اجازه ميدين بياد تو؟

  

 

   2-      اين خانم در خيابون شما رو متوقف مي‌كنه و به شما ميگه كه كيف پولش رو توي خونه جا گذاشته و هيچ پولي براي برگشت نداره. آيا حرفش رو باور مي‌كنيد؟ آيا بهش پول مي‌دهيد؟

 

 

 

 

     3-      اين آقا شما رو توي بارون مي‌بينه، مي‌ايسته و به شما پيشنهاد مي‌كنه كه سوار ماشين بشين. شما چه خواهيد گفت؟ قبول مي كنيد؟

  

 

 4-      اين زن در مقابل در يه خونه ايستاده و به شما ميگه كه كليدش رو داخل خونه جا گذاشته. ازتون ميخواد كمكش كنيد كه شيشه رو بشكونه كه بتونه داخل بشه. آيا بهش كمك مي‌كنيد؟ چه خواهيد گفت؟

  

 

5-      اين مرد بدون هيچ دليلي به شما صد دلار پيشنهاد ميده. بهتون ميگه كه پولدار هستش و به پول احتياجي نداره. عكس العمل شما چه خواهد بود؟ چه خواهيد گفت؟

 

 

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 2:53 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
همخوانی ظاهر و باطن!

"جستجوي همخواني" يكي از مهمترين روشهاي تشخيص در انسانها هستش. به عبارتي يكي از ملاكهاي انسان در تشخيص خوبي و بدي يا درستي و غلط بودن چيزي همخوني كامل اون موضوع با تمام مسائل اطرافش هستش. شايد بتونم بگم اين موضوع كاملا در ضمير ما قرار داره و در اثر تكرار به شدت قوي شده است بطوري كه بسياري از نتيجه گيري‌هامون رو از همين حس "جستجوي همخواني" مي‌كنيم. اگه كسي سگي رو ببينه كه جثه بزرگي داره انتظارش هم اينه كه صداي اين سگ هم به همون اندازه بزرگ باشه و اگه نباشه اون حس اوليه تضعيف مي‌شه. مثال ديگه : وقتي يكي ميگه كه پولدار هستش شما هم انتظار داري كه اين موضوع توي لباسهاش و يا از ماشينش مشخص باشه، اگه پرايد داشته باشه يه مقدار شك در ذهن شما ايجاد ميشه كه آيا طرف پولدار هست يا نه؟ به همين جهت هستش كه مي‌گن اگه بخواهيد موفق‌تر باشيد بايد همخواني بيشتري با انتظارات داشته باشيد. البته اين انتظارات همه جا يكي نيست، اگه فردي در ايران دكترا داشته باشه نمي تونه به راحتي لباس اسپرت بپوشه، چون باعث ميشه ارزش اون فرد به عنوان دكتر كمي تحت تاثير قرار بگيره اما همين فرد در كشور اروپايي به راحتي تمام لباس اسپرت مي‌پوشه و هيچ مشكلي پيش نمياد. اما باز هم مكانها و موقعيت‌هاي مختلف شرايط متفاوتي رو مي‌طلبند و همين فرد شايد نتونه هر جا كه خواست لباس اسپرت بپوشه.

حالا اينها رو گفتم كه داستان زير رو براتون بيان كنم، چند روز پيش داشتم توي خيابون راه مي‌رفتم كه يكدفعه چشمم خورد به يه آگهي ديواري در خصوص كلاسهاي زبان موسسه‌اي به نام "شايگان". آگهي كاملا توي ذوق من زد، چون در خصوص TOEFL و IELTS‌ تبليغ كرده اما TOEFL رو به اين صورت نوشته : TAFEEL . من نمي‌خوام موسسه رو از لحاظ آموزش زبان محكوم كنم! اما در بهترين حالت و خوشبينانه‌ترين شرايط مي‌تونيم بگيم چاپخونه‌اي كه قرار بوده اين مطالب رو چاپ كنه اشتباه كرده اما مساله اينه كه اين موسسه آيا بعدش متوجه اشتباه نشده؟ و يا فهميده و بي‌خيال قضيه شده. بدترين حالت هم اينه كه كسي كه آگهي رو داده متن رو اشتباه نوشته باشه!!!!  در هر صورت اين موضوع از ديد من يه نمره منفي بزرگ براي اين موسسه هستش. من براي اينكه نخوام خيلي بد به قضيه نگاه كنم گفتم يه سري به سايت اين موسسه بزنم اما خبر خاصي در خصوص TOEFL و IELTS‌ نبود و اين ديد در من ايجاد شد كه موسسه هنوز اولين كلاس TOEFL رو هم تشكيل نداده! (همه‌اش بر مي‌گرده به همخواني)

مسلما من اگه جاي مسئولين اين موسسه بودم به هيچ وجه اجازه نمي‌دادم همچين پوستري به در و ديوارهاي شهر نصب بشه. در خيابان ديگري ديدم كه از طرف موسسه حرف A‌ در TAFEEL‌رو به O تغيير داده اند، يعني با ماژيك A‌ رو O كرده اند اما باز هم غلط است!!! TOFEEL!!

توي روزنامه هم از اين غلط‌ها ديده‌ام، همين ديروز يكي تبليغ كرده بود Outocad (البته اين شايد از تايپيست‌هاي همشهري ناشي شده باشه! كه فكر مي كنم علتش همينه، يعني اگه اين نباشه بايد بگم وا اسفا!!)

توي مساله "فلسطين پاره تن اسلام است" هم گفتم از ديد من وقتي قراره يكي فقط چند كلمه بنويسه، خيلي بده كه توي اون چند كلمه هم غلط داشته باشه. فكر مي‌كنم اثر منفي‌اش خيلي بيشتر از مثبتش باشه!

 

من از آگهي عكس گرفتم، ببينيد ناجور نيست؟؟

 

 

 

پ.ن. مثل اينكه دوباره فيل-تر شديم! خوبه چيزي هم نميگيما!!

|+| نوشته شده توسط no name for me در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 9:44 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
همه چيز رو كه نبايد تجربه كرد!

گاهي هنگامي كه يك كتاب رو مي خونم كاملا ميرم تو فكر كه چطور ميشه كه بعضي ها در زمان خودشون خيلي بهتر از ما در اين زمان درك مي كردن! و باز فكر مي كنم كه چطور ما از اين كتابها هيچي ياد نمي گيريم!‌ همه چيز رو كه نبايد تجربه كرد!

پنجه تنتره يا همون كليله و دمنه از اون كتابهايي هستش كه هر دفعه مي خونم باز منو به تعجب مي‌اندازه. كتاب متعلق به چند هزار سال قبل هستش و با در نظر گرفتن اين موضوع بايد بگم كه خيلي خيلي از زمان خودش جلوتر بوده. اين قسمتش رو بخونيد:

كبك جواب داد: در اين حوالي گربه‌اي است مرتاض و مهربان. او هميشه قاضي مشكلات ماست. پيش او مي‌رويم و نظرش را مي‌پرسيم.

خرگوش ناراحت شد و گفت : من اين گربه را مي‌شناسم. معلوم است كه قضاوت او چگونه خواهد بود. زيرا گفته‌اند به آنهايي كه به خاطر شهرت رياضت مي‌كشند و در معابد براي فريب ديگران عبادت مي‌كنند، نبايد اعتماد كرد.

وقتي كبك و خرگوش به گربه رسيدند، گربه روي دو پا ايستاد و مشغول دعا خواندن شد و گفت :كسي كه عمر عزيزش را به نيكوكاري نگذرانده، زنده بودن او معني ندارد. در اين دنيا هيچ چيز دوست داشتني وجود ندارد. زيرا مال و همسر و فرزند در چشم بهم زدني از دست مي‌روند. ما هميشه با مرگ روبروييم. پس فقط نيكوكاري را پيشه خود كنيد.

يا در جایی دیگر گفته:

جغد بعد از گفتن اين سخنان، همراه همسرش پر زد و به لانه‌اش رفت. پس از رفتن آنها كلاغ تازه فهميد كه چه اشتباهي كرده‌ است. با خود گفت : چرا من آن حرف‌ها را زدم و ميان كلاغ‌ها و جغدها دشمني به وجود آوردم؟ زيرا گفته‌اند شخص عاقل، هرچند هم كه قوي باشد، براي خودش دشمن درست نمي‌كند.

متاسفانه مردم ايران در خصوص مورد اول بي خبر هستند، هنوز كه هنوزه تا يكي يه ذره حرفهاي دلنشين ميزنه ميگن اين با بقيه فرق مي‌كنه. آقاي رئيس جمهور نيز در خصوص مورد دوم بي خبر تشريف دارند. حالا مردم كتاب نمي‌خونن توقعي هم نمي‌ره اما آقاي رئيس جمهور شما كتاب بخون، همه چيز رو كه نبايد تجربه كرد!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:11 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابد الدهر بماد
از دید من که این آقای رئیس جمهور حتی یه کار مثبت هم انجام نداده است. اصلا فکر می کنم از بچگی هم کار مثبتی نمی کرده اما یه پیشنهاد دارم برای اینکه هم از این بن بست عدم انجام کار مثبت در بیاد و هم اینکه فرد شایسته ای رو در جایگاهی داخل دولت قرار بده.

اون فرد کسی نیست جز خودم و جایگاهی که می خوام بگیرم "سخنگوی دولت" هستش. فکر کنید من بشم سخنگوی دولت٬ حداقل اون موقع یه چند نفر ممکنه تلوزیون ببینند! چون مثل اینکه الهام رو کسی ندیده!

حالا چرا این حرف رو زدم؟ می دونید که من خیلی حرف بی ربط نمی زنم! مخصوصا که انشالله با امید به خدا و یاری شما دارم جایی برای خودم در دولت دست و پا می کنم. علتش خیلی ساده است: من از چند روز پیش خبر داشتم که قرار این وزیرها عوض بشن اما سخنگوی دولت آقای الهام خبر نداشتند! این برتری دانش من رو نسبت به ایشون نشون می ده که حتی از خارج ماجرا نیست احاطه بیشتری به مطلب دارم!

 دلیل دیگه اینکه حتی اگه فرض کنیم که من هم مثل الهام بی خبر از همه جا بودم و خبرنگارها ازم سوال می کردند هیچوقت اینطوری قاطع حرف مخالف نمی زدم! شک می کردم می گفتم "یه لحظه" و بعد یواشکی زنگ می زدم به یکی که می دونه یا اس ام اس میزدم تا یه خبری بگیرم و جواب الکی ندم!

دلیل دیگه اینکه حتی اگر نمی تونستم زنگ بزنم کمی فکر می کردم که شاید خبری باشد! الهام دیروز اعلام کرده که نمی دونسته که خبریه و بی خبر بوده. خب من در اینجا می گویم کسی که نمی دونه آیا موظف نیست که سعی کنه بجای حاضر جوابی فکر کنه؟  از قدیم گفته اند:

آنكس كه بداند و بداند كه بداند                اسب طرب از گنبد گردون بجهاند
آنكس كه بداند و نداند كه بداند                بيدارش نمايد كه تا خفته نماند
آنكس كه نداند و بداند كه نداند                لنگان خرك خويش به مقصد برساند
آنكس كه نداند و نداند كه نداند                در جهل مركب ابدالدهر بماند

و من فکر می کنم که آقای الهام با آخرین قسمت یعنی آنکس که نداند و نداند که نداند بیشتر از همه منطبق و هماهنگه برای همین امیدی به ایشون نیست و قراره ابدالدهر در جهل بمانند.

زین سبب هر عزیزی که مرا می شناسد به رئیس جمهور سفارش من رو بکند!

پ.ن. ممکنه شما هم از ماجرای وزیران از قبل خبر داشته باشی اما می گویند عالم بی عمل به مانند زنبور بی عسل است و شمایی که می دونستی و چیزی ننوشتی و درخواست جایگاه "سخنگوی دولت" را نکرده ای چندین مرحله از من کمتر شایسته ای! بزار خودم بشم سخنگوی دولت!

 

...باز هم دلیل می خوای؟؟؟

این هم آخرین دلیل: تمام سخنگویان دولت و بخصوص آقای الهام تنها در روز صحبت می کنند! اما می بینید که بنده بخاطر حس وظیفه شناسی ای که دارم٬ ساعت ۲ و نیم نصفه شب هم صحبت می کنم٬ برای من زمان و مکان در مقایسه با وظیفه ای که قراره بر عهده بگیرم هیچ و پوچ هستش! همچون مشتی خاک بی ارزش است!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 2:41 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
عیدی صدا و سیما به مردم کشورمان : جنگ!

1- برنامه‌هاي صدا و سيما در ايام نوروز به علت شرايط ايام عيد و افزايش ميزان تماشاي تلوزيون و شادماني پير و جوان به نوعي هديه اين سازمان به مردم كشور حساب مي‌شه به همين دليل عموما ميزان برنامه‌هاي طنز افزايش چشمگيري پيدا مي‌كنه و فيلمهاي زيبا و به ياد ماندني بيشتري هم پخش ميشه. اما امسال هديه صدا و سيما گرايش خيلي زيادي رو به يك سمت نشون مي‌ده. اين نكته بيشتر از اينجا درك ميشه كه در چند روز اول بيشترين برنامه‌ها در خصوص يك موضوع بود :‌  جنگ!

متاسفانه من برنامه‌هاي تلوزيون رو نمي بينم كه بتونم خيلي دقيق همه موارد رو بيان كنم اما تا همين مقداري كه در اين چند روز ديده‌ام براتون شرح مي دهم.

چرا بايد روز اول عيد فيلمي مثل اخراجي‌ها نمايش داده بشه؟ اين فيلم بيشتر از آنكه تم طنز داشته باشد تم جنگي دارد! از آنجا كه هيچ كار صدا و سيما اتفاقي نيست به خودم گفتم منتظر مي‌شم تا برنامه‌اي ديگر پخش بشه و من بتونم مطمئن تر نظر بدم

بعد از اون سريال قرارگاه پخش شد كه هر شب يك قسمت از اون نمايش داده مي‌شه، باز هم محيط داستان سربازي و جنگ و دفاع هستش! با ديدن بازيگران فهيدم كه حسابي براي اين سريال پول خرچ كرده‌اند و احتمالا در آخر آن هدفي را دنبال مي كنند! والا من خودم نمي‌دونم آخرش چي ميشه اما بنظرم هدفمند مياد. حتي اگر هم هيچ موضوع خاصي نباشد اينكه داستان مخصوص سربازها است ابهام ايجاد مي‌كند.

فيلم "روز سوم" كه فكر كنم در روز سوم فروردين ماه هم پخش شد فيلمي است كه باز هم مربوط به جنگ ايران و عراق است. مساله اين است كه چطور همچين فيلمي به عنوان فيلم مناسب و جالب براي يك خانواده شناخته شده كه در روز سوم فروردين پخش شده است؟ من اين فيلم را نديده‌ام اما تا آنجا كه مي‌دانم فيلم بدي نيست اما اين موضوع به هيچ عنوان دليلي براي پخش آن در بعد از ظهر روز سوم فروردين نمي‌شود.

مثل اينكه سريال ديگري هم در حال پخش است به نام "مونس" كه من نديده‌ام اما موضوع آنرا مي‌دانم كه باز مربوط به جنگ و شهيد و پسر شهيد است!!

"مركز آسمان" هم مستندي است كه در آن سعي دارد جنگ ايران و عراق را عين و يا حتي نمونه بهتري از واقعه كربلا نشان دهد!

 

متاسفم براي نگرش مسئولين صدا و سيما!

 

 

2- سريال مهران مديري با نام مرد هزار چهره كه شروع شد گفتيم باز الانه كه يه عده عين ننه مرده‌ها جيغ و فرياد كنن كه ايها‌الناس به ما ظلم شده و ما آدمهاي خيلي خوبي هستيم و كي گفته كه بايگاني ثبت و احوال شيراز اوضاعش خرابه! حقمون رو خورده‌اند، به ما توهين كرده‌اند و كلي افترا بسته‌اند! ما مظلومين را از دست اين ظالمان نجات دهيد! اين صحبتها رو نيمه جدي و نيمه شوخي با خواهرم مطرح كردم تا اينكه الان ديدم اي بابا!!  اين مردم هميشه در صحنه واقعا عقلشون پاره سنگ ور مي داره! از همه لحاظ مرض ذهني دارند!

 

ثبت احوال فارس از سازندگان مرد هزار چهره شكايت كرده‌اند! و تحت عنوان "خسارت معنوي وارد شده به مجموعه ثبت احوال شيراز" درخواست 21 ميليارد ريال هم كرده. خبر

 

متاسفانه ما در همه عرصه‌ها نشون داده‌ايم كه بي‌جنبه هستيم! خيلي متاسفم!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 11:8 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چرا میگی بکارت مهم نیست؟

 

ما ايرانيها اصولا هميشه از يك طرف مي افتيم، خيلي وقته اين رو فهميده‌ام. جالب اينه كه همواره سر اين موضوع ضرر ديده ايم. ما منطقه اي به نام منطقه مياني نداريم!! هميشه در شرق يا غربيم، به همين خاطر‌ اغلب ندونسته نظر مي ديم، ندونسته محكوم مي كنيم و ندونسته جواز ميديم و بيشتر نظراتمون از احساسمون نسبت به اون موضوع نشات ميگيره. بعد مي شينيم ميبينيم چه اتفاقاتي مي افته!! يعني با خيال راحت مي شينيم ميگيم حالا ديگه بايد از الان به بعد كارها درست بشه اما اتفاقات ناخواسته برامون پيش مياد،‌ مي زنيم تو سرمون كه آخه اين قضايا از كجا پيداش شد!! چرا اينجوري ميشه.

 

يه زماني يه مساله اي مثل بكارت يه بت بود! دوستي دختر و پسر يه تخيل فاجعه آميز بود! تماس تلفني به همچنين .... حالا همه از بين رفته، بنظر مسائل ساده اي مياد كه كسي درش مشكل نداره، همه ميگن خب مسلم هستش كه دختر بايد دوست پسر داشته باشه، پسر بايد تفريح كنه،‌جوونها بايد حال كنند.‌

جامعه سنتي كه وضعيتش مشخصه! از ديد اونها بكارت بايد باشه،‌ بي برو برگرد!‌ شوخي هم نداره. خب چون سالهاست كه نظر اين جامعه رو مي دونيم ديگه توضيح واضحات ميشه.

مشكل من به شخصه جمعيت فهميده هستش، من تو پستي كه در مورد بكارت گذاشتم يه لينك بهم دادن كه اونجا هم همين مساله مطح شده بود و خيلي هم نظر داده بودند ، اونجا سر زدم و ديدم خيلي ها مي‌گن كه بكارت براشون مهم نيست. اما از ديد من ناقص عقل اين "مهم نيست" حرف درست و حسابي به شمار نمياد! من رو راضي نمي كنه!‌ وقتي نقشه ها و مدارك مهندسي رو نگاه مي كني، گاهي به يه تلرانس يك طرفه مي خوري. مثلا نوشته سختي نبايد از ميزان x كمتر باشه امروزه خيلي ها به اين روش ايراد مي گيرن! به اين صورت كه ميگن اون طرف تا بي نهايت هم مي تونه بره؟؟ چرا حدش مشخص نشده؟؟

مي گوييم بكارت مهم نيست! من مي گم اوكي شماها نظرتون اينه قبول، اما ما نسلي هستيم كه داريم در اين زمينه تغيير ايجاد مي كنيم، نبايد حدودش رو مشخص كنيم؟ فقط با گفتن مهم نيست مشكلمون حل ميشه؟؟؟

اگه الان بزرگ شده ايم و فكر مي كنيم بكارت چيز خيلي خاصي هم نبوده، علتش اينه كه خيلي از مسائل رعايت كرديم يا تو شرايط خاصي بزرگ شده ايم و به همين دليل به چشمون نيومده اما به اين سادگي ها هم نيست كه فكر مي كنيم.

وقتي ميگيم بكارت و رابطه سكسي مهم نيست، نبايد سن براش تعريف كنيم؟ نبايد براش حد تعريف كنيم؟ يا مي خواهيم اداي كشورهاي ديگه رو در بياريم و بلد هم نيستيم ؟؟

دختر 10 ساله مي تونه باكره نباشه؟ اگه خودش بخواد چي؟ يعني بخواد باكره نباشه. اگه شما ببيني دخترت با يه پسر ميره مي خوابه جلوش رو ميگيري يا نه؟؟ و اگه اين تو بودي كه مي گفتي كه بكارت مهم نيست ديگه نمي توني ازش ايراد بگيري كه خود كرده را تدبير نيست. پسرت تو چه سني مي تونه شروع به سكس كنه؟ اصلا به اين موضوع فكر مي كنيم؟؟ يا فقط راه مي افتيم ميگيم مهم نيست، مهم نيست،‌ مهم نيست؟ همونكاري كه نسل قبل با ما كرد، ما با نسل بعدي مي كنيم؟؟ به ما مي گفتن نكن، نكن، نكن!! و بعد ولمون مي كردن بي دليل و بي توجيه!‌ بدون راهنمايي؟ كدوم يكي از شماها از پدر و مادرش اينگونه مطالب رو ياد گرفته؟ شما هم از دوستاتون ياد گرفتين؟ تجربه هاي شخصي؟؟ خود ارضايي رو از دوستاتون شنيدن يا از پدر و مادرتون؟ وقتي اولين بار استمناء كردين قبلش راهنمايي والدينتون همراهتون بود؟ نسل ما بجاش ميگه "مهم نيست" و اينبار به طرز رقت باري نسل زير دستمون رو رها مي كنيم.

آيا فكر كردين وقتي ميگيم چيزي مهم نيست،‌ نسل بعدي چطور بهش نگاه مي كنه؟؟ دوست داشتين پدرتون نامعلوم بود؟؟ چيزي كه در خيلي از جوامع داره اتفاق مي افته! دوست داشتين كه پدرتون رو نديده بودين؟ اگه فكر مي كنين اينها مهم هستند پس بايد دقيق بگيم چي مهمه و چي مهم نيست! فكر نمي كنين كه بايد به نسل بعد دقيق بگيم چه چيزي مهم نيست و چه چيزي مهمه؟

 

انكار مساله اي كه سالها اذيتمون كرده باعث حل شدن مشكل نميشه! اگه من سالها دوست داشتم كه بتونم با يه دختر دوست بشم، معنيش اين نميشه كه جو من رو بگيره و به بچم بگم هر كاري دوست داري بكن عزيزم، من فرهيخته هستم و مي زارم تو راحت باشي!

فكر كردين اگه به شما مي گفتن كه اصلا همچين چيزي مهم نيست زندگي خيلي بهتري داشتين؟ شما و من خيلي جاها تونستيم پيشرفت كنيم چون ذهنمون درگيري شديدي با اين مسائل نداشت، فكر مي‌كردين اگه 14 سالتون بود و سكس داشتين باز هم همين مراحل رو طي مي كردين؟ شايدم 14 سالتون بوده و مشكلي پيش نيومده اما براي خيلي ها پيش مياد. خودمون درگير رابطه با جنس مخالف شده ايم و ديدم كه چطور مي تونه شرايط آدم رو بهم بريزه، اگه سنتون كمتر بود و اين درگيري رو داشتين فكر مي كنيد موفق تر بودين؟

وقتي موضوعي بطور كلي بي اهميت نشون داده ميشه،‌ بيشتر انكار رو نشون ميده تا فكر. از ديد من بايد هر چيزي حدي داشته باشه و اون حد مي تونه كم يا زياد بشه، پس من نمي تونم بگم بكارت مهم نيست! ميگم مهمه!‌ براي فلان سن،‌ فلان خانواده و فلان شرايط مهمه و براي خيلي شرايط ديگه مهم نيست.

مي دونيد كه در خيلي از كشورها مثل آمريكا عده اي از تينيجرها، عهد بكارت با هم مي بندند،‌ كه تا يه سني بكارتشون رو حفظ كنن و يا تا زمان ازدواج همچنان باكره باشن. البته شرايط جوري هستش كه دير يا زود تسليم ميشن،‌ به همين خاطر دسته بنديشون ميكنن به كساني كه تعهد جدي دارند و كساني كه تعهدي معمولي يا ضعيف دارن. حالا به هر حال يه تحقيقي انجام شده كه ميگه كسانيكه تعهد دارند در برابر كسانيكه آزاد هستند:

1-      احتمال حامله شدن كمتري دارند

2-      احتمال كمتري داره كه بصورت فعال سكس داشته باشن

3-      احتمال كمتري داره كه در هنگام نوجواني و يا جواني بچه دار بشن

4-      احتمال كمتري داره كه از رابطه اي غير از رابطه زناشويي بچه دار بشن

5-      احتمال كمتري داره كه يه رابطه سكسي خطرناك(از لحاظ بيماري) داشته باشن

6-      شركاي جنسي كمتري دارند

 

اين نمودار درصد تجربه حاملگي هستش

 

 

كسانيكه درگير رابطه جنسي مي شوند

 

تفاوت در تعداد شركاي جنسي

 

درصد زنهايي كه بچه اي خارج از روال ازدواج متولد كرده اند

 

ميزان درصد كساني كه سكس غير ايمن داشته اند

 

 

از ديد من همين 6 مساله بالا كافي است تا نگم نسل بعدي من آزاد باش و هرطور دوست داشتي زندگي كن،‌ زندگي و حقي كه از من گرفتند رو تو تجربه كن ... اونوقت نسلي ببينيم كه آنچنان درگير مسائل خودشون شده اند كه حتي تا نيمه راهي كه ما رفتيم رو هم نتونن طي كنن. دوست ندارم اشتباهي رو كه نسل گذشته كرده ما بصورت ديگه و با شدت بسيار بيشتري تكرار كنيم. هميشه بايد اون روي سكه رو هم درنظر داشته باشيم.

 

مرتبط: بکارت یا عدم آن مساله این است!

مرتبط: Teens Who Make Virginity Pledges Have Substantially Improved Life Outcomes

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 8:7 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
در ایران اتفاق افتاد: تصاویر زنان لخت بر روی بیلبورد!

جلل خالق! من نمي تونم بگم كه قضيه 100 در 100 صحت داره و كاملا مطمئن باشم ازش اما به قريب نزديك به يقين داستانش هميني هست كه الان ميگم:

 

مي دونيد كه اين بيلبوردهاي تبليغاتي كه سيتسمشون مثل تلوزيون هستش، تصاوير رو از كامپيوتري كه بهشون وصله دريافت مي كنند، من شنيده ام كه كامپيوتر كنترل كننده توي ساختموني است كه در اصل صاحب بيلبورد هستش، به هر حال خيلي فرق نمي كنه كه همونجا نزديك بيلبورد جايي داشته باشه يا از جاي دور كنترل كنه.

توي كامپيوتر يكي از اين بيلبوردهاي كرج علاوه بر فايلهاي مربوط به تبليغ، يكسري فايل و عكس هم مربوط به علايق شخصي بوده و مثل اينكه مسئولش علاقه وافري به عكسهاي زنان لخت داشته!

حالا چند روز پيش تو كرج كامپيوتر مربوطه قاطي مي كنه و بجاي تبليغات، عكس س-ك-سي زنان رو نشون ميده!! اونم در خيابان و براي ملت هميشه در صحنه!!  تصورش رو بكنید!! دارين توي خيابون راه ميريد يكدفعه مي بينيد تصويري كه هميشه يواشكي ميديدين داره به چه بزرگي جلوي روي همه، توي خيابون پخش ميشه!

 

فيلم رو توي youtube آپلود كردم

 

 

اینجا هم گذاشتم،(با کیفیت بهتر) كه مي تونين فيلمي كه از اين بيلبورد گرفته شده رو دانلود كنين. اول گفتم كه فيلم غير اخلاقي نشونتون ندم اما خوبيش اينه كه كيفيتش پايينه و كليات معلومه اما جزئيات خيلي تابلو نيست!!

 

پ.ن.  فارس یه خبر خلاصه نوشته که افراد مربوطه دستگیر شده اند پس خبر واقعیت داشته و زمانش هم حدودا مربوط به یک هفته پیش هستش.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 9:3 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
زندگي متاهلي و حريم خصوصي!

وقتي كسي مجرده، حريم خصوصيش براي خودش كاملا مشخصه و به راحتي تحت اختيار و كنترل خودشه! اگه موبايل داره و دوست نداره كسي توش سرك بكشه به آسوني مي تونه اون رو در اختيار هيچ كس نذاره. ايميلش مربوط به خودشه و فقط خودش بهش سر ميزنه كسي هم نمياد بگه من هم بايد ايميلت رو ببينم يا هر از چندگاهي به ايميلش سر بزنه، پدر و مادر و بقيه هم بهش كاري ندارن و نمي پرسن امروز چه ايميلي برات اومد؟ خيلي ها وقتي مي رن بيرون از خونه هيچ لزومي نمي بينن كه به بقيه بگن كجا ميرن و چي كار دارن، مي تونن خيلي خلاصه جواب بدن و توضيحات بيشتري ندن البته اينجور قضايا خونه به خونه فرق مي كنه اما در كل وقتي سن بالاتر مي ره در اين جور مسائل كمتر كنجكاوي ميشه و پرسش و پاسخ زيادي وجود نداره، اما وقتي كسي ازدواج مي كنه و متاهل ميشه شرايط فرق ميكنه و مثل سابق نيست.

وقتي دو نفر ازدواج مي كنن ، از يك طرف مي خوان با هم صادق و روراست باشن،‌ مخفي كاري بينشون نباشه و از طرف ديگه حريم خصوصي هر كسي به هر حال حريم فرديش محسوب ميشه، حريمي كه تا قبل از ازدواج در اختيار خودش بوده و لزومي نمي ديده كه ديگران ازش با خبر باشن و يا درش فضولي كنند. مساله اينه كه توازن حريم خصوصي و زندگي زناشويي و متاهلي چجوري بايد برقرار بشه؟

بعضي ها اعتقاد دارن كه حريم خصوصي در خيلي از مسائل بايد از بين بره، مثلا موبايل ديگه حريم خصوصي نيست و همسر هر كسي مي تونه بره توي موبايلش و بگرده و sms ها رو ببينه و ... يا مثلا بايد پسورد ايميل همسران دست همديگه باشه هروقت خواستن برن ببينن. البته عده اي اينكار رو براي شفاف سازي مي كنند و يا فكر مي كنن براي اينكه همه چيز مشخص باشه و يا اينكه نشون بدن آدمهاي مثبت و سربزيري هستن بايد اينگونه موارد بين زن و مرد يكي بشه و دسترسي به اونها وجود داشته باشه.
عده اي هم فكر مي كنند كه زن و مرد وقتي ازدواج مي كنند اصولا چيزي به نام حريم خصوصي وجود نداره و البته دلايل خودشون رو دارند.
كساني هم هستند كه ميگن حريم خصوصي هر فرد مربوط به خودشه و اصولا نبايد درش فضولي و كنجكاوي كرد حتي بعد از ازدواج.

هميشه براي خود من، حريم شخصي موضوع مهمي هم بوده و چون تو شرايطي هم كه بزرگ شدم روي اين موضوع تاكيد وجود داشته، نه تنها فكر مي كنم حريم شخصي بايد حفظ بشه بلكه اصلا جور ديگه ايش رو هم نمي تونم تصور كنم! ولي يكي از دوستام مي گفت كه تو آمادگي براي تاهل رو نداري و همين امر باعث ميشه اينجوري فكر كني! مي گفت وقتي احساست از احساس مجردي در بياد و حس داشتن همسر رو درك كني قضيه فرق ميكنه!
هنوز نمي دونم كه اكثر جامعه به چه صورت هستن و نمي دونم كه چه چيزي بهتر است، جدا از اينكه بخواييم رعايتش بكنيم يا نكنيم!
 
شما در اين خصوص چطور فكر مي كنيد؟ چطور عمل كردين تاحالا؟
آيا من توقع اشتباهي دارم؟ اگر بله؟ چرا؟


|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 9:25 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
لیست حقوق مسلم ما

بنظر شما حق مسلم ما چه چيزهايي هست يا مي تونه باشه؟

 

هر چيزي كه واقعا فكر مي كنيد حق ماست رو بنويسيد، احتمالا هر كس فقط تعدادي از حقوقش رو مي دونه.

هر كس حداکثر دو مورد رو بگه. نمي خوام يه ليست بنويسيد كه 35 تا موضوع توش نوشته شده باشه. بنظرم اينجوري اثرش بيشتره.

 

خودم هم اول از همه تو كامنتها جواب مي دم.

 

اميدوارم همتون جواب بديد تا بتونيم يه ليست خوب از حقوقمون داشته باشيم.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 1:20 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تمایل
تهران،

و مانتوهایی که تمایل به ترکیدن دارند.!
|+| نوشته شده توسط no name for me در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385 و ساعت 10:45 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
حقیقت!
جامعه ای که مهارت در لوله کشی را تحقیر می کند، زیرا کاری پیش پا افتاده است و هر سخن مهمل فلسفی را بر می تابد، چون فلسفه مقام بالایی دارد، نه لوله کش خوبی خواهد داشت و نه فیلسوفی به درد بخور. نه در لوله هایش آب بند می شود و نه در نظریه هایش.

جان گاردنر
|+| نوشته شده توسط no name for me در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:20 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
من نمی فهمم اما شاید تو بفهمی!
روزنامه جام جم در ویژه نامه تپش در خصوص یک پدر نوشته . در پایین تیتر، مطلب زیر را نوشته : "اصلا از مرگ نمی ترسد ..... ..... با خود عهد بسته است تا زمانی که یوسف 9 ساله و نرگس 3 ساله را هم مانند سایر فرزندانش به ثمر نرساند دست از کار بر ندارد. او می خواهد عزیزانش را به دانشگاه بفرستد و خوشبختی آنها را با چشم خود ببیند" البته اون نقطه چین رو من گذاشتم (فعلا سانسور شده).
با خوندن این مطلب فکر کنم اینجوری احساس کنید که شاید این فرد معلول یا جانباز یا مانند این است که هم کار خیلی برایش آسان نیست و هم احتمال اینکه مرگ به سراغش بیاید کم نیست مثلا شیمیایی شده است.
خب حالا اون نقطه چین رو براتون می نویسم . در جمله قرارش بدین و دوباره بخونین " و با اینکه بیش از 90 سال دارد "
درست تاپیپ کردم . همون عدد 90 هستش. من دقیقا متوجه نشدم علت اختصاص دادن یک صفحه از روزنامه به همچین موضوعی چی می تونه باشه!
در خصوص شغل در جواب می گوید :‌" من الاغ دارم و شغلم باربری است و متوسط روزانه ام 5 الی 6 هزار تومان است.... "
تا اونجا که من می دونم انسانهای خیلی موفقی داریم و انقدر ازشون نمی نویسند که فقط هنگامی که فوت می کنند متوجه می شویم چنین کسانی هم بوده اند و به ما خبر نداده اند!!! . و هنوز نمی دانم دلیل اختصاص دادن یک صفحه از ویژه نامه به این فرد چه چیزی می تواند باشد! خصوصا اینکه با همان چند جمله ای که خواندید این احساس رو به شما می ده که این موضوع مهم و این فرد در زندگی خود موفق است!
من دارم فکر می کنم بچه سه ساله این مرد وقتی 10 ساله بشه و بهش بگن پدرت چی کارست. چی می گه ؟ می گه بابام نقش فسیل رو بازی می کنه؟؟!! من اصلا نمی خوام مسخره کنم اما این اختلاف سن بین بچه و پدر!!!! اصلا نمیشه هیچ جوری حلش کرد. و همچنین نوشتن این مطلب رو توسط جام جم !! علتش ور هنوز هم نمی فهمم!!!

|+| نوشته شده توسط no name for me در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 7:53 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تسلط

به يه مطلب كوتاهي در يكي از وبلاگهايي كه مي خونم برخوردم : 

( عين مطلب رو در زير نوشتم)

"برای بار دوم کارم به جايی برخورد که "رسما" به من ياد آوری کردند که زن هستم و در جمهوری اسلامی زندگی می کنم. بار اول وقتی بود که برای ازدواج بايد پدرم اجازه می داد و امضا می کرد. بار دوم هم امروز بود که برای تمديد گذرنامه بايد شوهرم اجازه خروج می داد و امضا می کرد. (دسترسی به وبلاگ نامبره) 

بگردیم به وبلاگ خودمون.

معتقدم كه اين انديشه هاي تك تك افراد هستش كه جمع ميشه ؛ جمع ميشه  و درنهايت خودش رو تو كل جامعه  نشون ميده

شايد بشه گفت برآيند فكر افراد در نهايت اوني ميشه كه در جامعه مي بينيم!

من بيشتر از هر چيزي اين مشكل رو ناشي از ديد سلطه خودمون مي دونم. اينكه مي خواهيم تملك داشته باشيم و بتونيم در همون مورد سوال و جواب كنيم و ديگران مجبور به دادن جواب باشن.

اين مورد رو در خيلي از روابط ديدم. روابط پدر و مادر با فرزندانشون يكي از مهمترينهاش هستش ( حالا شايد اخيرا شدت قبل رو ديگه نداشته باشه كه اون هم دلايل ديگه اي داره و نه اينكه به بينش خاصي رسيده باشند) . پدر و مادر بيشتر خودشون را مالك بچشون مي دونند تا اينكه همراهش و اينكه فرزندشون بهشون سپرده شده و اختيارش نبايد دست اونها باشه( شايد خوشتون نياد چون اينجوري در خصوص پدر و مادر ميگم. اما بنظر من خودخواهي هستش). فرزندشون بايد به اونها جواب پس بده... احتمالا شما هم همچين مواردي رو ديدين اما شايد بنظر شما طبيعي بياد. فكر مي كنم خيلي از كسانيكه هنوز مادر و يا پدر نشده اند هم وقتي فرزندشون به دنيا بياد همون كارها رو تكرار مي كنند.

در روابط ديگه هم باز مي بينيم اين حس وجود داره. دوست پسر و دوست دختر به عنوان مثال. ممكنه پسره زنگ بزنه دختره  تلفن رو دير برداره . اونوقته كه بايد توضيح بده كه چي شده چي كار مي كرده چرا زودتر برنداشته...

يا پسر مثلا تلفن رو جواب نده . اونم بايد كلي توضيح بده .

وقتي من مي خوام از شركت برم بيرون مديرم ( مدير ارشد منظورم نيست) مي پرسه  كجا ميري!؟  انگار به اون ربطي داره! وقتي من مي خواهم از شركت خارج بشم ديگه وارد زندگي شخصي خودم ميشم به كسي مربوط نيست كه من بخوام جواب بدم! اما مي پرسه! يا اينكه مي گه چي كار داري كه مي خواهي بري ؟  (‌بعد از ساعت اداري!‌)  البته من يا مسخرش مي كنم يا جواب نميدم يا ... اما به هر حال دارم ديد جامعه رو ميگم.

فكر مي كنم اگه ديد ما اين نبود كه زنمون بايد به ما جواب پس بده  اونوقت اين قانون خودش در مدت كوتاهي محو مي شد. اما چون هستش از بين نميره.

همونطور كه اگه ديد ما عوض بشه ، اونوقت نمي بينيم كه جوان 23 ساله رو بگيرن و مادرش يا پدرش رو بخوان!! 5 سال از ورود او به سن قانونيش مي گذره! اونوقت چطوره كه بايد پدر و مادر بيان!!!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 9:58 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تا چه حد2

در مورد موضوع " تا چه حد"‌ که همین پایینتر میبینید فکر کردم بد نیست یه مطلبی هم اضافه کنم که شماها فکر نکنید من رو وهم برداشته ! این موضوع که از گرسنگی انسان مرده دیگه ای خورده بشه  اتفاق افتاده ! اونم توی همین ایران ! هنگام حمله "محمود افغان" به ایران و محاصره اصفهان.

به این قسمت توجه کنید:

: « با این همه تدابیر کاری از پیش نرفت و شهر چنان گرفتار قحط و غلا شد که یک من گندم به 20 هزار درهم رسید، و پس از آنکه دیگر گندمی باقی نماند و نه جو و برنج و ارزنی، کار به حوردن گوشت خر وسگ و شتر و موش و سرانجام لاشه‌های مردگان رسید.» کروسینسکی درمورد وضع مردم در ایام محاصره اصفهان می‌‌نویسد : « بعد از سه ماه در شهر اصفهان گوشت خر و شتر فروخته می‌‌شد و آنقدر نکشید که حماری ( خر ) به پنجاه تومان داد و ستد می‌‌کردند. بعد آنهم پیدا نشد. بنای خوردن سگ و گربه نهادند. درعرض چهار ماه مردم بنای خوردن گوشت انسان نهادند. پنج قصاب به این امر مشغول بودند. مردهً تازهً را دیدم که رانهایش را بریده می‌‌خوردند. چون اهالی شهر اصفهان را عادت نبود که آذوقه سالیانه در خانه‌های خود جمع نمایند و همه از بازار ملزومات خود را یوم به یوم خریداری می‌‌نمودند و ابدا فکر محاصره به خاطر نمی‌آوردند. آخر کار بجایی رسید که پوست کفش کهنه را جمع کرده می‌‌جوشانیدند و آب آنرا می‌‌خوردند و مردمان در کوچه ها و گذرها افتاده جان می‌‌دادند. دختران باکره و زنان بی صاحب که آقتاب برسر شان نمی‌تافت لعل و جواهر و زیور خود را برسر نهاده فریاد می‌‌زدند و جان می‌‌دادند وکسی پروای دفن مردگان را نداشت و شهر از لاشهً ایشان پرشد

اگه می خواهید کل مطلب رو بخونید اینجا رو کلیک کنید.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 1:24 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Pat و Mat

فکر می کردم Pat و Mat فقط تو قصه خودشون فعالیت می‌کنند و نمی‌دونستم که بچه دار هم شده اند و نسلشان هم ماشالله بیشتر شده! احتمالا می خواستن یه کار دیگه بکنند مثلا برن اتاقشون رو رنگ بزنند اما آخر سر کارشون به بچه دار شدن ختم شده! (این قسمت رو تلوزیون نشون نداد !‌)

به هر حال نسلشان از خودشون جلوتر هم زده اند! خیلی هم از ما دور نیستند همین دور و بران ...حدس می زنید کجا باشند ؟؟ ....    تو دولت و مجلس خودمون دیگه !

نابغه های قرن رفتن بالاخره بعد از کلی فکر و در جهت بهبود و اصلاح و پیشرفت فراگیر و چشمگیر ،یک جرقه به ذهنشون زد و همه با هم عین Pat و Mat سرشون را یه تکون به معنی ok بودن ماجرا دادند و طرح ارائه نمودند: "امسال ساعتها جابجا نمی شود" . شاهکار ذهن و هنر نسل Pat و Mat

یه موضوع خیلی جالبی وجود داره اونم اینه که اگه برای یه موضوع چند حالت امکان وجود داشته باشه و 4 حالت آن خیلی واضح باشه ( در حد کودک 5 ساله) هر چند سال باید در یکی از آن 4 حالت باشیم و بعد یکی جرقه بزنه به ذهنش و بیاد بگه نه ایندفعه می ریم به سمت حالت بعدی و این چرخه تکرار می شه .در نهایت همه چیز به همان حالت می مونه و در جا میزنه . یه موضوع 200 بار بحث میشه و باز هم دفعه بعد همون موضوع باید بحث بشه نه یه مورد و مشکل جدید. و همه اینها برای بهبود هستش!

بزارین واضحتر بگم این 4 حالت عبارتند از D,C,B,A

اول در حالت A قرار داریم ، 1 سال بعد می گن موقعیت B خیلی از A بهتره!

3 سال بعد : مسلما C از هر لحاظی به B برتری دارد! چطور تابحال نفهمیده بودن !

1 سال بعد از آن : انتخاب D یک تصمیم عاقلانه و شجاعانه هستش!

و 2 سال بعد از انتخاب D : حالت A از D  بسی بهتره !!! بر منکرش لعنت !!!

من واقعا شرمندم که این دوستان افقدر خودشون رو برای ما به زحمت می اندازند و فسفر می سوزونند، کاش من فسفر بودم من رو می سوزوندند که حداقل کمی جبران زحماتشون رو بکنم.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در پنجشنبه سوم فروردین 1385 و ساعت 20:22 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چهارشنبه سوری

امروز برای اولین بار بود که وقتی در خیابان راه می رفتم تمام وقت مواظب اطرافم بودم . نکنه یه نارنجک ....

یادتونه که همیشه مراسم چهار شنبه سوری به عنوان خرافات شناخته می شد و فقط کار اوباش به حساب می اومد ؟دیروز داشتم شبکه تهران را تماشا می کردم. یه چیز برام خیلی عجیب بود! در تمام مدت عنوان می شد که مراسم چهار شنبه سوری خوبی داشته باشید! آتش روشن کنید! قاشق زنی و ... ! اما از مواد منفجره استفاده نکنید!! حتی گفته شد " وقتی چهار شنبه سوری سنتی به این خوبی است چرا باید چهارشنبه سوری مدرن داشته باشیم !! )

متاسفانه همیشه نوشدارو بعد از مرگ سهراب هستش ! همیشه وقتی یادشون می افته که کار از کار گذشته . بدتر از همه اینکه باعث و بانی تمام این مشکلات نیز خودشان هستند! زمانهای قدیمتر که اهالی محل جمع می شدند و یه آتش کوچک روشن می کردند؛  اگه نمی ریختند و  نمی زدند و نمی گرفتند آیا بازم اینجوری می شد؟ اگه سعی نکرده بودند مراسم رو نابود کنند و سنتها را از بین ببرند و اگرها دیگر امروز شاهد اینگونه طغیان خشم ،بغض و نفرت نبودیم . اینگونه جوانان عقده های خفته خود را نشان    نمی دادند! اون روزی که فکر می کردند در حال حل مشکلات هستند از این موضوع غافل بودند که با زور نمی توان عقیده و سنت  و ... را عوض کرد. تنها چیزی که اتفاق افتاد تغییر آن سنت به حالتی دیگر بود که شاید نتوان به این راحتی جلویش را گرفت .

چند سال پیش که اعلام کردند مردم می توانند مراسم چهارشنبه سوری را برگزار کنند، بجای شادمانی  نفرت بیشتری در بسیاری ایجاد شد زیرا این عمل به ظاهر لطف و همکاری تنها نشانه عقب نشینی ذهنهای بسته و قفل شده ای بود که علیرغم تمام اعمال فشار ها در این سالیان نه تنها نتوانسته بودند که اوضاع را بهبود ببخشند بلکه باعث هرچه پیچیده تر شدن مشکل شده بودند.

متاسفانه امروز که در خیابان راه می رفتم از چپ و از راست انواع صداهای گوش خراش بگوش می رسید اما من حتی یک نفر رو هم ندیدم که مشغول پرتاب نارنجک باشه ! این نشان می دهد که عملکرد مسئولین و دولتها در این سالها بسیار چشمگیر بوده و جشن ساده و آشکار را به یک جنگ مخفیانه تبدیل نموده است که حتی عاملین انجام این کارها را نیز نمی توان دید همگی بگونه ای مخفیانه اما با شدت بسیار بالا اینگونه عکس العمل نشان می دهند.

بیش از 25 سال طول کشیده است تا این مراسم از آن حالت قدیمی خود به این چهره جدید بدل شود، حداقل نیمی از این زمان نیز باید بگذرد تا بلکه به حالت اولیه خود برگردد.

|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 20:47 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوشابه ای از جنس مستی!

واقعا دیگه تموم کردیم همه چیز رو ! توپ توپیم ...

بی نظیریم ، دل آدم ضعف می ره واسه اینهمه بی نظیر بودن ...

جمعه با دوستان ناهار رفته بودیم رستوران ( یا همان FAST FOOD ) خلاصه نوشابه خواستن بدن ... من دنبال لیوان می گشتم که یکدفعه فکرکردم ایران نیستم چون دیگه لیوانهای سابق رو ندیدم چیزای دیگه دیدم . (البته اینجانب به علت عقب بودن از جامعه مثل اینکه خیلی بی خبرم ) خلاصه دیدم طرف این نوشابه ها رو خودش جداگانه و تا نصفه !! در درون چیزهایی که شبیه لیوان بودند اما لیوان نبودند ( نامش را نمی برم که در جهنم نسوزم ;)  ) ریخت و جلوی ما گذاشت !!!!!

من نمی فهمم یعنی چی؟؟ یعنی مثلا من باید نوشابه بخورم اونوقت مست کنم ؟!؟؟!  اگه این نیست این چه تریپیه !!  یکی هم همان ماالشعیر که اینک به نام آبجوی بدون الکل نام می برند درخواست کرده بود که برای ایشان مزه هم آوردند !!!!!

من رسما آنقدر بلند مسخره و تا حدی اعتراض کردم که توسط دوستان به سکوت و آرامش و خویشتنداری دعوت شدم ! اما هنوز مانده ام که یعنی چه؟؟!؟  واقعا یکی از شما دوستان به من بگه این کارها و حرکات چه معنی میده؟!؟!؟  الان که این کار رو میکنن یعنی دیگه نیم قدم از اروپا جلو  زندن؟ خودشون اینجوری فکر می کنن حتما ! اما من حس می کنم که چقدر ما بدبختیم اگه با اینگونه طرز فکرها زندگی کنیم !

خدا همه را شفا دهاد من جمله این بنده حقیر مسکوت نگه داشته شده را !! 

ختم کلام ! اگه می خوای مست کنی باید مشروب بخوری ! با حلوا حلوا دهن شیرین نمیشه بیچاره!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384 و ساعت 20:12 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دانشجو یا علاف !

قرار بود بازم بگم در مورد این زوجیت عزیز ! البته خودم از این عنوان خوشم نمیاد اگه کسی معادل بهتری داره(معادل بهتر مجید جان نه معدل بهتر! )  بگه ممنون میشم ! اگه گفتید چیه!؟!؟ کافیه از یه پسر و یا دختر 20 ساله بپرسیده چی کاره ای ... نفر بعدی هم بپرسید . بعدی . بازم بعدی ... بازم ! آها دستگیرتون شد؟ داره میشه ؟! یکم ادامه بدی اشباع میشی !!  فقط 2 جواب میشنوی !  1- دانشجو هستم  2-مطرحش نمی کنند اما معنیش اینه :علاف هستم !

جواب دیگه ای هم هست؟؟  نیست ! کیلو کیلو خروار خروار جوانان جمع میشن بعدش همگی  میشن دانشجو یا مستقیم می رن به  hell خیلی ناامید کننده ، تاسفبار و متاثر کنندس وقتی همه رو میبینی که یه کار می کنند! تولید انبوه انسانهای یکسان که همه در نهایت اهدافشون رو از دست میدن! من خیلیها رو می شناسم که واقعا دوست دارن کار دیگه ای بکنند و استعداد توانایی و خلاقیتش رو هم دارند اما الان چی کار می کنند ؟ یا دانشجو هستن یا اینکه دانشجو بودن حالا درسشون تموم شده و یه جایی مشغول شده اند! از اینهمه شاید بتونم بگم 2 تا از دوستام بودن که دنبال چیزی که بیشتر دوست داشتن رفتن هر دوشون هم حدود 2 سال دانشجو بودن بعدش بیخیال دانشگاه شدن و رفتن دنبال کاری که می خواستن.

سر مسابقه فوتبال ارژانتین و انگلیس بود اون موقع که مایکل اوون 17 سالش بود! و اومد تو بازی و کولاک هم کرد ... فکر کردم این از چند سال قبلش زندگیش و جهتش و همه چیزش مشخص شده اما ما چی؟ درس درس درس ... بعدش میگیم حالا یه فوق هم بگیریم بعدش سربازی بعدش ... همه حالا چه دختر چه پسر تا نزدیک 30 سال هنوز رو هوان!! خیلی زیاده! 30 سال خیلی زیاده ! الان تو دورو برا یا همه لیسانسه و مهندسن یا همون دومی که گفتم ! ( بجز مورد استثناء) اما خب حالا ارزشی داره؟؟پس تنوع شغل و حرفه و گرایش و جهت و ... چی میشه؟؟ چطور وقتی همه با سواداش مهندس و دکتر می شن می خوایم مسائل اجتماعی و سیاسیمون خوب پیش بره! همه اونا که توانایی بالا دارند تشویق می شن که مهندس و دکتر بشن! بقیه امور مال کسانی هستش که توانایی کمتر دارن! حتی تو خود مهندسیها هم همینطوره ! نفرات برتر مثلا نساجی نمی زنند! پس بعدش نباید گله کنیم که چرا صنعت نساجی انقدر ضعف داره ! باهوشا خیلی چیزا  نمی شن که باید بشن ! پس کسی نمی مونه...

هر چی می مونه همون دانشجو و همون علافه! دانشجوهاش چون درست تو مسیر خودشون نبودند میان جلوتر می شن همون علاف! اما اینبار توی کار و توی جریان زندگی ! یه حقوق می گیرن می رن خونه فرداش دوباره میان سر کار و دوباره و دوباره ...

|+| نوشته شده توسط no name for me در جمعه پنجم اسفند 1384 و ساعت 16:47 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
زوجیت ادامه دار!

 نمیشه از این قضیه 2 تایی در کشورمون به این راحتی گذشت ! همون که ما اغلب از هر چیزی 2 تا مدلش رو داریم و بس ! امروز داشتم مسابقات المپیک زمستانی رو می دیدم ورزشی به نام curling نشون می داد که من تا حالا ندیده بودم!!! ( خوش بحال اونا که دیدن ) فکر کنم پیدا بشن کسانی مثل من که ندیده باشند یا حتی نشنیده باشند! اونوقت همون موقع یاد ورزش  در کشورمون و قضیه زوجیت افتام ! برای ورزش هم همینطوره ! ما 2 تا بیشتر نداریم  فوتبال و کشتی ! حالا خیلی دیگه پیشرفت کردن یکم هم والیبال رو اوردن تو حساب ! در خصوص وزنه برداری حرف نزنید ! که خودتون هم می دونید اون بیشترش مادرزادیه!! (منظورم رضازاده هستش)  اما دیگه ورزشی نداریم!! ماشالله به این همه تنوع! برای دیدنشون هم یا باید خیلی لات باشی ! یا ... !  کتک خوریت هم خوب باشه یه موقع تو استادیوم کتکت زدن یه حالی ببری !

اصلا کسی رو می شناسین که با خانواده یا با نامزد یا دوستش ( جنس مخالف) رفته باشه یا تونسته باشه بره یه ورزش با خیال راحت و با هم تماشا کنند و لذت ببرند !! بعید می دونم! در صورتی اگه امکانش بود بنظر من می تونست خیلی جذاب باشه ! والا ما با پسراش هم نمی تونیم بریم ورزشگاه ! حالا من زیاد فوتبالی نیستم ! اما رفتن به اونجا یعنی اینکه باید از نظر فحشهایی که می شنوی اوردوز (overdose) بشی و وقتی بر می گردی خونه از سر و کولت بوی فحش بباره که این کار من نیست ! عطاش رو به لقاش می بخشم.

ولی حداقل تلوزیون و صدا و سیما می تونستند و می تونند در خصوص ورزشهای دیگه هم برنامه بزارن ! یا توضیح بدن مردم از این گیجی در بیان( منظورم شماها نیستیدا ! شما سرور مایید) اما مثل اینکه براشون بهتره به همون فوتبال بچسبند و لاغیر!

یه مطلب دیگه هم در خصوص زوجیت !! یادم اومد تو متن بعدی می نویسم تمومی نداره این زوجیت!!!!
|+| نوشته شده توسط no name for me در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384 و ساعت 19:3 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ولنتیان

چه مد شده این ولنتاین !! اون اوائل که تو ایران تازه داشت باب می شد یادم میاد که خیلیها اصلا        نمی دونستند که چی هستش! بعدش که یدفه ما به مرزهای ترقی و پیشرفت رسیدیم!!! دیگه همه خودشون رو می کشتند  و می کشند واسه این ولنتاین! چقدر من بدم می اومد و میاد! می گفتم و میگمم چه جو گیر شدن تا دیروز نمی دونستن چیه و وقتی ماها تو اینترنت کارت واسه همدیگه  میفرستادیم و تبریک می گفتیم بقیه می گفتن این ولنتاین چی بید !! حالا چه شلوغ می کنن!

راستش اصلا فکر نمی کردم یه روز اینجوری تا این حد جا بیوفته ! انگار سالهاست که همه با این سنت دیرینه خو گرفته اند و جدایی ازش غیر ممکنه !! مسئولین هم که همیشه بهتره راه حل نشون ندن ! اما باز شروع کردن به حل مشکل ! و دیگه آمار ولنتاین بازی رو فکر کنم رسوندن به 99 درصد!

خود ولنتاین هیچ مشکلی نداره ها ! اما این کارهای عجیب غریب حداقل می خوره تو ذوق من! حالا خوبه بقیه رسوم رو هنوز یاد نگرفتن ! انقدر هم باهوش نیستند که همه چیز رو سریع یاد بگیرن ! وگرنه الان از اروپا هم اروپایی تر بودیم ! رسوم رو از اونها بهتر بجا می آوردیم...

به هرحال ولنتاین همه مبارک ! جو زدگی بقیه نامبارک !

|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384 و ساعت 22:48 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
زوجیت!!

کشور جالبی داریمها !! تنوع اصلا داره خودشو خفه می کنه ! اینقدر از هر چیزی مدلهای مختلفش رو داریم! بعدش هم می گیم چرا وضعیتمون چرا اینجوریه !

جون من خودتون نظر بدید :

تو صنعت که حرف نداریم 2 تا صنعت بیشتر نداریم ! نفت و بعد خودرو ! که کلی ها ازش نون می خورن بقیه صنایع که یجورایی سوسکند!دکور توی خونه ! تو این دو تا صنعت هم انقدر پیشرفت کردیم که کسی به این زودیا بهمون نمی رسه ! می گن تویوتا التماس می کنه که ایرانیها شیوه کارشون رو به شرکتش انتقال بدن ! اما الکی که نیستش!! فکر کردن!

2 تا تیم بیشتر نداریم ! یه استقلاله یه پرسپولیس ! و دیگر هیچ ! بقیه چغندرهایی در کنار باغچه هستند! فرقی هم نمیکنه اگه استقلال اصلا بشه آخرین تیم ! اگه اصلا پرسپولیس بره رو هوا ! باز هم ما همین 2 تا رو داریم بقیه برای قشنگیه!الانه که طرفدارا مغزم رو بترکونن!

از تنوع فیلمها که من دیگه مردم !  فقط اجتماعی( اگه دیگه بشه اسمش رو اجتماعی گذاشت ! )  و بس ! مثلا تو هر 20 تا اجتماعی یدونه خنده دار هم می سازند ! دیگه بقیه انواع فیلمها ضرورتی نداره ساختنش! اصولا همین دو تا بسه از سر همه هم زیاده!

من که کشته رستورانها هستم !! دیگه فقط fast food  و پیتزا  هستش ! نگین که چیزای دیگه هم هستشا !! که بهم بر می خوره ! جدا خودتون حساب کنید تو این 1 ساله یا 2 ساله ! یا هر چند صد سالی که زنده بودید چند بارش رو پیتزا و ساندویچ خوردین و چند بارش رو غذای دیگه ! چه ملت سر و دستی هم میشکنند برای این fast food هایی که تو کشورهای دیگه برای این وجود داره که از گشنگی نمیری و یا وقتی عجله داری یه چیزی بخوری که خورده باشی !!! اونوقت اینجا ملت با خانواده و دوستان و ... میرن و چقدر هم پول می دن که یه شب به یادماندنی ! و خاطره انگیز را با fast food داشته باشند! دم ملت خوشمون گرم!

شانس آوردیم تو بعضی چیزا خیلی خیلی پیشرفت کردیم ( اونم بخاطر ماهواره) وگرنه الان هنوز همون 2 تا کانال تلوزیون رو داشتیم که خیلی لطف می کرد تا 9 نه ! تا 10 برنامه پخش می کرد!

تفریحات هم که انقدر تنوع داره آدم می مونه تو انتخابش ! والا من هر دفعه رفتم با دوستان بیرون و خواستم اینبار هم که شده نریم سراغ شکم نشد ! هی گفتیم خب کجا بریم ! چی کار کنیم ! انقدر زیاد بود که در نهایت از بین انتخابهای فراوان و زیاد 1- کافی شاپ 2-fast food  یکیش رو انتخاب کردیم!  مثل اینکه این یکی دیگه بیشتر از 2 تا بود ! آره ؟ یه کافی شاپ بود یه fast food  خب پس بیشتر از 2 تا بود!!!!! اشتباه گفتم ؟!؟!!؟

موسیقی رو که دیگه نگو! تنوع از سر و کولش می باره ! اولش که ممنوع بود بعدش هم فقط سنتی ! فقط و فقط سنتی ! حرف زیادی هم بزنی میکشیمت!  بعدش یه نوری از لای در تابید ! پاپ اومد تو بازار ! شدن چند تا ؟!؟ 18 تا!!  (کی گفت 2 تا ؟!؟)  اونم چه پاپی مو به تن آدم سیخ میشه ! لوس آنجلیساش انقدر جلف نخوندن تو این همه سال که اینا تو عرض چند سال خوندن ! تریپهای تپلی لپ گلی بیا بغل من بلبلی!!! موسیقی سنتی هم که پیشرفت چشمگیری کرده ! 1 متر آب رفته ! انقدر که متعصب داره  و نمی ذارن که تغییر کنه

بازم بگم؟؟

خودم خسته شدم ! بابا بی خیال !

الحق که این شعار رو خوب اجرا کردند که میگه ! یکی خوبه! 2 تا کافیه ! کسی نبودن بگه بابا مجید اون یه چیز دیگس !!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در جمعه بیست و یکم بهمن 1384 و ساعت 19:51 |