تبليغاتX
monomania
monomania
افكار پريشان من!
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
قربانی

قبل از عيد يه مقدار وقتم كم بود و مي‌بايست كارهاي زيادي رو مي‌كردم به همين دليل ميزان وبلاگ نوشتنم آروم آروم كم شد. همون موقع اين فكر توي ذهنم ايجاد شد كه پرهام تو چقدر وقت واسه وبلاگ مي‌زاري؟ فكر نمي كني زمان زيادي رو صرف اين موضوع كردي؟ نبايد كمترش كني؟ و بعضي روزها كه كارهام عقب بود فكر مي‌كردم چرا كارهاي مهمتر رو مي‌زاشتم كنار و براي وبلاگ مي‌نوشتم بخصوص اينكه وبلاگ من هم از اون وبلاگهايي نيست كه خيلي خواننده داشته باشه. خب البته براي دل خودم هم مي‌نوشتم، فكر مي كنم خيلي ها همين كار رو مي‌كنند. بهرحال حرفهايي دارند كه دوست دارن بيان بشه و يا احساس بهتري درشون ايجاد مي‌كنه.

بعد از عيد دوباره اين فكر به ذهنم برگشت و بيشتر از قبل،‌ يعني به اين صورت بود كه ازم بازخواست مي‌كرد كه چرا مي‌نويسي؟ و من هر چي دليل مي‌آوردم براش قابل قبول نبود (براي اوني كه بازخواستم مي‌كرد) نمي تونستم قانعش كنم. نمي تونستم دليلي بيارم مبني بر اينكه نوشتن از ننوشتن بهتره. هر موقع هم خواستم بنويسم بهم اخطار داد كه الان مي توني كه يار ديگه بكني و عملا من هم به حرفش گوش دادم چون راست مي‌گفت. مي‌تونم بگم نيمي از جبهه جنگ رو به اين فرد بازجو باختم. فكر كردم وبلاگ رو ميشه گذاشت كنار اما تنها اينجا بود كه مي‌دونستم به اين راحتي‌ها شكست نمي‌خورم، چون كنار گذاشتنش هم دلايل محكمتري مي‌خواست كه آقاي بازجو نداشت، شايدم داشت و من قبول نمي‌كردم. به هر حال يكي از مزيتهاي وبلاگ مي‌تونه پيدا كردن افرادي باشه كه شايد نمي‌تونستي به اين راحتي بهشون برسي، من هم با اين افراد آشنا شده‌ام اگرچه خيلي زياد باهاشون در تماس نيستم اما همين كه هستند و همين كه همديگر رو مي‌شناسيم و مي تونيم حتي جدا از وبلاگ هم به همديگه دسترسي داشته باشيم خودش كلي امتيازه.

البته بايد اين رو هم بگم كه وبلاگ و وبلاگ نويسي هم يكم زده توي ذوقم! آقاي بازجو دو تا سوال از من كرد كه با اينكه كلي بهش جواب دادم اما ته دل خودم راضي نشد. دو تا سوالي كه از من پرسيد به صورت زير بود:

1-      فكر نمي كني اين همه آدم چرا مي‌نويسند؟ مي‌دوني كه ايراني‌ها توي وبلاگ نويسي تقريبا سردمدارن. چرا؟ چرا انقدر مي‌نويسيد؟ چرا مردم كشورهاي ديگه انقدر نمي‌نويسند؟ فكر نمي‌كنيد مي‌نويسيد براي اينكه فقط بگيد من هم حرفي دارم؟ مي دونم دارم تلخ به موضوع نگاه مي‌كنم اما آيا واقعيت موضوع اين نيست؟ آيا با وبلاگ نويسي مي‌تونيم كار خيلي خاصي انجام دهيم يا فقط سعي مي‌كنيم بگيم داريم كاري مي‌كنيم. بگيم هستيم. فقط به من بگو چرا مردم ديگر كشورها انقدر نمي‌نويسند؟

2-      چه چيزي پيش مياد كه مطلبي رو مي‌خوني و ميخواهي بهش جواب بدي اما در نهايت هيچ جوابي نمي‌دهي؟ جدا از دلايل اوليه، فكر نمي‌كني علتش اينه كه احساس مي‌كني ارزش نداره جواب بدي؟ پس چطور تا كمي قبل مي‌خواستي اينكار رو بكني؟ چه اتفاقي مي‌افته كه اين تغيير نگرش درونت ايجاد مي‌شه؟ مي‌ترسي حرفهايت را بي‌پرده بگويي؟ بعيد نيست. شايد هم فكر مي‌كني كسي كه مطلب را نوشته خودش هم در درونش به آن اطمينان ندارد، شايد فكر مي‌كني اين آدم در عالم واقعي با نوشته‌هايش متفاوت است؟ از ديد من بازجو، هر دو دليل وجود دارد. دنياي مجازي شخصيتهايي را هم ايجاد كرده است كه حاصل جمع و تفريق‌هاي جامعه هستند. بنابراين شايد محكمترين صحبت‌ها فقط در همين محيط مجازي و به همان صورت زيبا باقي بماند و جامعه و نويسندگان وبلاگ در جامعه همانند هم باشند. تو مطمئني مثل جامعه‌ اطرافت نيستي؟

 

متاسفانه همونطور كه گفتم من دليل‌هاي زيادي براي آقاي بازجو آوردم اما هنوز هم كه فكر مي‌كنم مي‌بينم خيلي بيراه نگفته.

 

مطلب براي نوشتن كم نيست بلكه هر روز بيشتر هم ميشه، طوريكه من فعلا مطالب جديد رو يادداشت نمي‌كنم چون فكر مي‌كنم به اين زودي‌ها وقت نوشتنشون فرا نمي‌رسه. مشكل اينه كه دوست دارم بنويسم اما فعلا دوست ندارم خيلي وقتم رو روش بزارم! كه دو موضوع متضاده و با هم جور در نمياد. فكر مي‌كنم بهترين كار اين باشه كه بنويسم اما كمي كمتر بنويسم تا به قول معروف نه سيخي بسوزد و نه كباب.

 

اما هنوز ذهنم مشغوله، به شدت. مشغوله به اينكه آيا من عكس‌العمل رفتار جامعه‌ام هستم؟ يا من صرفا يك reaction هستم؟ از ديد من كسانيكه كه رفتارشون بر اساس "عكس العمل" باشه و نه "عمل" قرباني به حساب مي‌آيند. فكر مي‌كردم اين من هستم كه مي تازم، خودم مي‌خواهم بنويسم و تصميم گيري با من است. اما الان مطمئن نيستم.

آيا ما قرباني هستيم؟

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:22 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
better off dead
better off dead, A smile on the lips and a hole in the head

برای گوش دادن به آهنگ اینجا را کلیک کنید

 I'm sorry about the sun
How could I know that you would burn?
And I'm sorry about the moon
How could I know that you'd disapproved?
And I'll never make the same mistake
So next time I create the universe
I'll make sure we communicate at length
Oh yeah
But until then... better off dead
A smile on the lips and a hole in the head
Better off dead, it's better than this
Take it away cuz there's nothing to miss
I'm sorry about the world
How could I know you'd take it so bad?
And I'll never make the same mistake
So if you're looking for a patsy
why not try the entire human race
Just to play it safe
Until then... better off dead
A smile on the lips and a hole in the head
Better off dead, better than this
Take it away cuz there's nothing to miss
Better off dead, better off dead
Why don't you try pushing daisies instead
Better off dead, better off dead
A smile on the lips and a hole in the head
And I'll never make the same mistake
The next time I create the universe
I'll make sure you participate
Oh yeah
And I'll never make the same mistake
The next time I create the universe
I'll make sure we communicate at length
Just in case

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:16 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
همه چيز رو كه نبايد تجربه كرد!

گاهي هنگامي كه يك كتاب رو مي خونم كاملا ميرم تو فكر كه چطور ميشه كه بعضي ها در زمان خودشون خيلي بهتر از ما در اين زمان درك مي كردن! و باز فكر مي كنم كه چطور ما از اين كتابها هيچي ياد نمي گيريم!‌ همه چيز رو كه نبايد تجربه كرد!

پنجه تنتره يا همون كليله و دمنه از اون كتابهايي هستش كه هر دفعه مي خونم باز منو به تعجب مي‌اندازه. كتاب متعلق به چند هزار سال قبل هستش و با در نظر گرفتن اين موضوع بايد بگم كه خيلي خيلي از زمان خودش جلوتر بوده. اين قسمتش رو بخونيد:

كبك جواب داد: در اين حوالي گربه‌اي است مرتاض و مهربان. او هميشه قاضي مشكلات ماست. پيش او مي‌رويم و نظرش را مي‌پرسيم.

خرگوش ناراحت شد و گفت : من اين گربه را مي‌شناسم. معلوم است كه قضاوت او چگونه خواهد بود. زيرا گفته‌اند به آنهايي كه به خاطر شهرت رياضت مي‌كشند و در معابد براي فريب ديگران عبادت مي‌كنند، نبايد اعتماد كرد.

وقتي كبك و خرگوش به گربه رسيدند، گربه روي دو پا ايستاد و مشغول دعا خواندن شد و گفت :كسي كه عمر عزيزش را به نيكوكاري نگذرانده، زنده بودن او معني ندارد. در اين دنيا هيچ چيز دوست داشتني وجود ندارد. زيرا مال و همسر و فرزند در چشم بهم زدني از دست مي‌روند. ما هميشه با مرگ روبروييم. پس فقط نيكوكاري را پيشه خود كنيد.

يا در جایی دیگر گفته:

جغد بعد از گفتن اين سخنان، همراه همسرش پر زد و به لانه‌اش رفت. پس از رفتن آنها كلاغ تازه فهميد كه چه اشتباهي كرده‌ است. با خود گفت : چرا من آن حرف‌ها را زدم و ميان كلاغ‌ها و جغدها دشمني به وجود آوردم؟ زيرا گفته‌اند شخص عاقل، هرچند هم كه قوي باشد، براي خودش دشمن درست نمي‌كند.

متاسفانه مردم ايران در خصوص مورد اول بي خبر هستند، هنوز كه هنوزه تا يكي يه ذره حرفهاي دلنشين ميزنه ميگن اين با بقيه فرق مي‌كنه. آقاي رئيس جمهور نيز در خصوص مورد دوم بي خبر تشريف دارند. حالا مردم كتاب نمي‌خونن توقعي هم نمي‌ره اما آقاي رئيس جمهور شما كتاب بخون، همه چيز رو كه نبايد تجربه كرد!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:11 |