همه ما با قضیه سهمیه های خاص برای استخدام یا انتخاب افراد آشنا هستیم، موضوعی که در کشور ما بکرات ازش استفاده می شه. آدمها به گروههای مختلف دسته بندی شده و سپس این دسته ها هر کدوم سهمیه خاصی رو به خودشون اختصاص می دن و بوسيله این عمل به جذب افراد اینگونه سهمیه ها كمك میشه.
دسته بندي ها متفاوتند اما در پایه و مبنا اصول مشتركي رو دارند. مسائل مربوط به جبهه مانند خانواده شهيد بودن، خانواده اسرا و جانبازان بیشتر از هر موضوعي مد نظر اين گونه سهميه بندي ها است، بعد از اين قضيه مواردي كه بيشتر به مذهب وابسته است وجود دارند مانند بسيجي بودن و غيره كه گستردگي كمتري رو دارند.
حاال مساله اینه که آیا شما با این دسته بندی ها موافقید یا مخالف؟ فرزند شهید باید سهمیه جدا داشته باشه یا نه؟ و موارد مشابه. اگه نظرتون نسبت به قضیه مثبته دلایلتون رو بگید و اگه هم منفی هستین به همین طریق.
من خودم شخصا مخالف سهمیه بندی هستم، البته نمیگم که هوای فرزند شهید رو نباید داشت میگم باید جور دیگه ای بهشون رسید اما یکی از دوستام میگه ایراد نداره، اون فکر میکنه که چون خانواده شهدا و اسرا خدمت کرده اند اشکالی نداره که مثلا راحت برن دانشگاه. از دید من اينكار ايراد داره چرا که مثل دوستی خاله خرسه برای كشور مي مونه. چطور می تونیم به کسی مدرک و یا کاری رو بدیم که در حدش نیست؟
در كل فكر مي كنيد اينكار بايد انجام بشه يا نه؟
دو تا سوال مي كنم صادقانه جواب بديد.
بيشتر برنده هستيد يا بازنده؟
تا چه مقدار دست خودتونه؟
وبلاگ هر كسي اطلاعات خوبي از اون آدم به ما ميده، ممكنه وقتي وبلاگ رو ميبينيم خوشمون بياد و احساس كنيم اون طرف وبلاگ كسي هست كه مي فهمه چي داره مي نويسه، زيبا مي نويسه، با شعوره، احتمالا جدي هستش يا آدم عصبي و بي ادبي هست، طرز حرف زدنش خوشايد نيست، احتمالا چهره زشتي داره يا اينكه مي تونه شريكش رو خوشبت كنه، احتمالا توي كار خيلي دقيقه، يا ممكنه آدم تنبلي باشه از صبح تا شب بشينه بخوره و گاهي هم چيزي بنويسه ... البته همه اين تجزيه تحليل اطلاعات به ذهن ما بستگي داره و خب ذهن ما متاسفانه با اينكه خيلي دوست داريم بگيم توانمنده خيلي ناتوانه و اغلب اشتباه تجزيه تحليل ميكنه! نه اينكه بكل غلط نتيجه گيري كنه اما مي تونه در موضوعات اساسي نتيجه هاي غلطي ارائه بده. نمي دونم چي شد به ذهنم رسيد كه محيط وبلاگ با اينكه خصوصي تره و اطلاعات خاص خودش رو داره اما از لحاظي شبيه محيط كار مي مونه، توي محيط كار ما با خيلي از همكارامون در ارتباط هستيم و هر روز هم ممكنه با هم صحبتي داشته باشيم اما اگه محيط خيلي كوچك نباشه ( كه الزاما نزديكي اجباري رو ايجاد كنه) شايد هيچوقت درست ندونيم همكارمون چه كسي هست! موقعي مي تونيم از اين شناخت سطحي يه شناخت بيشتري برسيم كه از حالت همكار بودن به دوست بودن نزديك بشيم اون موقع هست كه چهره هاي مات افراد يواش يواش واضح ميشه و ما تازه مي تونيم همكار قبلي يا همون دوست جديدمون رو به خوبي ببينيم! بعد ميگيم من فكر نمي كردم كه تو اينجوري باشي! مگه تو هم از اين خواننده خوشت مياد؟ اهل فيلم هم كه هستي!...
راستش يادم اومد چي شد شباهتي بين وبلاگ و محيط كار به ذهنم رسيد، چون همين امروز يكي از بچه هاي شركت بهم گفت اصلا فكر نمي كردم اينجوري باشي! گفت: "خوشم اومده ازت" و الان كه فكر مي كنم مي بينم حرف زدن ما بعد از اين موضوع به سمت حرف دو دوست ميل كرد و از موضوعات و خاطره هاي كودكيش به من گفت، جالبه انگار يه پنجره اي است كه با اينكه مي توني بيرون رو ببيني و ميگي "دارم مي بينم كور كه نيستم" اما وقتي باز ميشه ميبيني كور بودي! با همه علم و دانش و تجربه اي كه ساليان سال هم داشتي هميشه وضعيتي وجود داره كه قبلا باهاش برخورد نكرده بودي و با داده هاي قديميت جور در نمياد تنها موقعي مي توني اين داده هاي جديد رو بگيري كه همواره بدوني هر لحظه ممكنه موضوعي، شخصي، اتفاقي باشه كه تابحال مشابهش رو نديده باشي، اونوقت اون داده هاي جديد به سمتت مياد و مي توني ببيني.
وبلاگ هم مثل محيط كار مي مونه، خيلي هامون خيلي داستانها داريم كه هنوز براي خودمون مونده، اغلب سعي مي كنيم يكسري مسائل رو رعايت كنيم، خودمون رو خيلي افشا نمي كنيم و با اينكه از اتفاقات زندگي شخصي ميگيم اما به علت رو در رو نبودن و عدم ارتباط مستقيم مي تونيم پشت دنياي مجازي با همه افشاگريمون مخفي بشيم.
دوست دارم پنجره هاي دنياي مجازي رو هم پيدا كنم بتونم گاهي براي عده اي بازشون كنم، بشناسمشون.
فكر مي كنم بايد با چند نفر از همكاران بيشتر رفاقت كنم، بيشتر نزديك بشم، فكر مي كنم دارم با يك موضوع جديد آشنا ميشم: اينكه شاخه نرم پذيرش و جذب دنياي دروني افراد با گذشت زمان مي تونه خشك و سفت بشه، شايد به همين دليله كه بچه ها انقدر آسان با هم نزديك ميشنم اما بزرگسالان ممكنه بعد از سالها نيز در حد تعارف باقي بمانند. نبايد بزارم اين شاخه نرم خشك بشه.
حرف زياده اما ترجيح ميدم بشينم نيم ساعت فكر كنم تا اينكه بيشتر بنويسم.
اون اولها كه شروع كردم به نوشتن در وبلاگ احساس خاصي داشتم نسبت به ديگراني كه مي اومدند و مطلب مي نوشتند و نظر ميدادند، احساس اينكه الان اين نوشته ها مربوط به فردي است كه من نمي دونم كجاست، چه شكليه؟ چي دوست داره؟ چه تيپي داره. چي خونده و الي آخر. بعد از يه مدت فكر كردم كه احتمالا كسانيكه مي نويسند و نظر مي دهند با هم آشنا و دوست ميشن خلاصه براي خودم تصوراتي داشتم از اين موضوع، اما هرچه بيشتر گذشت نظرم هم بيشتر تغيير كرد، ديدم كه بقيه ميان نظر ميدن تو هم ميري تو سايتها نظر ميدي اما هر چه بيشتر اينكار رو ميكني احساست نسبت به اون آدمهايي كه از اول تصورشون مي كردي كمتر ميشه، يواش يواش متوجه ميشي كه وقتي مطلبي رو مي خوني احساس خاصي نداري كه نظر دهنده ات كيست؟ چجوريه؟ اهميتش رو برات از دست ميده و وقتي خودت نظر مي دي باز خيلي درنظر نميگيري كه داري براي يك انسان نظر ميدي يك كسي كه مثل خودت روز و شب داره خوشي و سختي و هزار تا داستان داره كه تو وبلاگش نيست... اما راستش اعتراف مي كنم كه راضي نيستم از اين شرايط، دوست ندارم مثل ربات بيام بنويسم يا مطالب ديگران رو بخونم! چند روز پيش فكر مي كردم كه اگه الان من بميرم اصلا كسي از اهل وبلاگ متوجه ميشه؟! يا اگه بلايي سر يكي از بچه هاي نويسنده وبلاگ بياد اصلا من يا بقيه مي فهميم؟ فقط متوجه ميشيم كه ديگه مطلبي نوشته نميشه اما اينكه چي شده رو شايد هيچوقت نفهميم. باز هم ميگم دوست ندارم اين شرايط رو داشته باشم! دوست ندارم تنهايي انسانها تو وبلاگشون هم بياد و حتي بيشتر از حالت عادي و زندگي نرمال خودنمايي كنه! هميشه در عين اينكه از كامپيوتر و تكنولوژي خوشم مي اومده به اين موضوع هم فكر مي كردم كه همزمان بايد به تغييرات تدريجي كه در ما ايجاد مي كنه توجه كنيم و اصل رو از دست نديم. اصل از ديد من گفتگوي سازنده، تبادل نظر و همرنگيه، دوست دارم خيلي ها رو بيشتر بشناسم اما چون بنظر نمياد اين موضوع رسم متداولي باشه اينكار رو نكرده ام و اما رسوم به راحتي قابل تغيير هستند خصوصا رسومي كه خودشون بواسطه شرايطي ايجاد شده باشند.
پ.ن.حالا اگه تو هم مثل من فكر ميكني، بهم خبر بده بزار بيشتر همديگر رو بشناسيم.
طي سالهاي زندگيم بارها و بارها بهم ثابت شده كه پيچيدگيهاي اطرافمون خيلي بيشتر از اونه كه مي تونيم تصور كنيم، هزاران بار به ذهنم خطور كرده كه اگه تمام چيزهايي كه باورشون داريم فقط يه تصور باشه چي؟ اگه ساده ترين و ملموس ترين موضوعي كه برداشت مي كنيم خيلي از واقعيت فاصله داشته باشه چي؟ اونوقته كه نمي تونم جوابي براي خودم و آروم كردنم پيدا كنم و تنها كاري كه مي تونم بكنم اينه كه پذيرا باشم، قبول كنم كه هر لحظه شايد متوجه بشيم تا بحال بي خبر بوده ايم.
چند روز پيش در خصوص تمايل به جنايت مطالبي رو مي خوندم و توي اينترنت مي گشتم تا برام قضيه "ژن جنايت" مشخص بشه، البته متوجه شدم اين ژن به اون صورتي كه من تصور مي كردم وجود نداره و اثر مستقيم بر روي رفتار نابهنجار نميزاره اما با يك واسطه آنزيمي به اسم MAOA كه كمبودش اغلب منجر به انجام رفتار نابهنجار و ارتكاب جرم ميشه اين كار رو ميكنه. اين آنزيم تركيبات شيمايي رو كه باعث تهاجم و ارتكاب جرم مي شود رو ميشكونه و بدين طريق مي تونه احتمال انجام جنايت رو كاهش بده.
وقتي فكر مي كنيم كه جرم يك نفر مي تونه فقط بخاطر كمبود آنزيم ايجاد شده باشه و عامل اون هم يه ژن هستش كه ارثي به مجرم رسيده آيا باز هم ميشه اون رو مانند گذشته گناهكار دونست؟
وقتي ميشه فكر كرد كه ژن ارثي رو خدا به اون فرد داده آيا تصور مجازات مجرم در دادگاه الهي بي معنا نميشه؟ چطور ممكنه خالق چيزي رو به مخلوقش بده كه اختياري در انتخابش نداره و در نهايت از او بازخواست كنه؟ آيا خدا كسي رو بازخواست ميكنه؟ آيا بزرگترين قاتلين رو شكنجه ميده؟ آيا به انسانهاي خوب پاداش ميده؟ چطور مي تونه پاداش بده وقتي خوبي هم با زمان مفهموم متفاوتي پيدا ميكنه؟ آيا همه اينها توهمات ما نيست؟