تبليغاتX
monomania
monomania
افكار پريشان من!
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فاجعه فاجعس به مکانش ربطی نداره!

تیتر اول روزنامه های  فقط خبر اتفاقی هستش که در دانشگاه ویرجینا افتاده! تیترهایی بزرگ! بیش از حد بزرگ!

مانند "آمریکا در شوک"

به هر حال همیشه ما حواسمون به این خبرهای خارجی و خصوصا آمریکاییش هست و برامون هم خیلی مهم هستش؛ تنها دلیلی که این خبرها تیتر بزرگی برای ما می شوند توجه و علاقه و حقیقت طلبی ما هستش نه چیزه دیگه ای!

مسلما این خبر تیتر صفحه اول بسیاری از روزنامه های جهان هستش! اما چراغی که خانه خود رواست رو چرا می فرستیم مسجد؟ خبرهای داخلی مشابه رو چرا پوشش نمی دیم! خبرهایی که برای ما مهمتر هستند چون همین اطراف خودمون داره اتفاق می افته! بخاطر شرایط خودمون ایجاد شده. نمی دونم خبر قتلهای نوجوانان مرودشتی رو شنیده اید؟ انقدر که پوشش خبری اون ضعیف بوده که خیلی ها ازش خبر ندارند اما من خبر دارم که تو شیراز خیلی از مردمش تو شوک هستند.خبر خیلی طولانی نیستش چند تا نوجوان یه برنامه ای رو شروع کرده بودند به این صورت که بچه های کوچکتر رو می بردند این طرف و اون طرف یا خارج از شهر و بعد بهشون تجاوز میکردند ( والا دقیقا اعلام نشده چی کار می کردند) و بعدش هم دست وپاشون رو می بستند و می انداختند تو رودخانه. تا الان که سه تا قتل رو اعتراف کرده اند! شاید بیشتر هم باشه! خبر وحشتناکی هستش نه به علت سه تا قتل! به علت سن قاتلین و تکرار قتلها و تجاوز در فاصله زمانی کوتاه! نیاز بود که به این موضوع پوشش خبری مناسبتری داده بشه! اما من خبر رو از یه دوست شیرازیم شنیدم!! نه از رادیو و تلوزیون و نه تیترهای روزنامه ها! هیچ کس دیگه ای هم این خبر رو بهم نگفت. در صورتی که مورد دانشگاه ویرجینیا رو همون روز اول فهمیدم و نصف کسانیکه می شناختم خبر رو می دونستند! اختلاف پوشش خبری رو می بینید؟! قابل توجه که پسری که عامل اصلی این برنامه ها بوده ۱۶ سالشه (البته من در جای دیگه ۱۵ ساله خوندم! )همچنین این خبرها در روزهای ۲۲و ۲۳ و۲۵ فروردین اعلام شده.

لینکها :

خبر نقشه شیطانی 3 نوجوان

خبر اعتراف جدید قاتلان كودكان مرودشتی

خبر ثبت سومین قتل در پرونده قاتلان كودكان مرودشتی

 

خبر جدیدتری ازشون ندیده ام.

مشت نمونه خرواره! می تونید این خبرها رو هم ببینید! وضعیت جامعه دستتون بیاد! و همچنین وضعیت خبر رسانی! تحلیل و تلاش برای جلوگیری از این اتفاقها! و آگاهی دادن به مردم و ....

 

 

ایشون یه مرد 35 ساله هستند ( البته عکسش نیست! خبرش هست) که به پسر بچه ها گیر می داده که مثلا شما متلک گفته اید و سوار موتورشون می کرده که ببره ارشاد کنه! و عجب ارشادی هم می کرده! تعداد ارشاد شده ها ۱۷ نفر !!!

 

این یکی هم یه دندانپزشک بوده که من نفهمیدم چجوری با دخترها ارتباط برقرار می کرده و بعدش فیلم و عکس می گرفته ! بعد از اون درخواست پول می کرده! و اونجا بوده که اون ارتباطی رو که نباید برقرار می کرده رو ایجاد می کرده و از اون هم فیلم می گرفته! خلاصه واسه خودش خوش بوده! با ۸ تا دختر این کار رو کرده بوده!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 8:42 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Virginia Tech university

این قضیه دانشگاه Virgina Tech غير از اینکه خیلی ناراحت کننده هستش و اعصاب آدم رو به هم میریزه من رو یاد داستان اون پسر ایرانی تو UCLA می اندازه که پلیس با Tazer Gun دستگیرش کرد (چون به حرف پلیس گوش نمی کرد و داد و بیداد می کرد از همون اولش) و صدای اعتراض خیلی از دانشجو ها و ایرانی ها در اومد. خیلی هاشون می گفتند که معلومه دانشجو بوده و کاری نداشته و کافی بوده فقط گوشش رو بکشند و بیاندازنش بیرون ...

من تصویر تیرانداز رو هنوز ندیده ام یعنی بنظر میاد هنوز تصویری ازش در اختیار نیستش اما مسلما قیافش شبیه هیولا نیستش! اخبار رو که خوندم حتی نفهمیدم چرا تیر اندازی کرده! مثل اینکه هنوز این موارد معلوم نشده. بنظر من بخاطر این موارد که تو آمریکا پیش میاد بهتره پلیس همون پلیس بداخلاق و قدرتمند و ترسناک باشه تا اینکه یه پلیس آروم.

 

پ.ن۱. چقدر وحشتناکه دوستانت اینجوری کشته بشن!

پ.ن۲. خبر جدید داشتین به ما هم بگین.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 8:38 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بچه برای ...

"چرا بچه دار نمی شین؟"

برای هممون آشناست نه؟

از اون جمله هاست که خیلی کم پیش میاد  نشنیده باشی.

جمله زیر هم زیاد شنیده میشه

"خب پس کی می خواین بچه دار بشین. وقتشه دیگه!"

 

یه عمری هستش که من موندم چطور من وقتش رو نمی فهمم! این مردم از کجا می فهمن وقتشه!

به چه علت باید بپرسیم " چرا بچه دار نمی شید؟"

بهتر نیست این سوال  پرسیده بشه " چرا بچه دار میشید؟"

اولی فرضش بر اینه که باید بچه دار بشی و وقتی نمی شی باید یه دلیل قانع کننده برای چند ماه بیاری چون هیچ دلیلی نیست که به مدت طولانی مردم رو متقاعد کنه.

شخصا فکر می کنم لازمه که پرسیده بشه "چرا بچه دار میشید؟"

اونهایی که بچه دار شده اند و دارن این مطلب رو می خونند دلیل خوبی دارند؟

دلیل نمی خواد؟ یه نفر رو میاری توی این دنیایی که همه چیزش به هم ریخته به قول خودمون الله بختکی! حالا اونهایی که کشورهای دیگه هستند رو نمی دونم اما ایران رو که می دونم! هیچگونه تضمینی به فردامون نیست. تضمینی به فردای بچت نیست! پس الله بختکی داری میاریش تو این دنیا! با انشالله ماشالله می خواهی بزرگش کنی!

چرا بچه دار میشیم؟ بچه ای که توی جامعه عقب مونده می خواد زندگی کنه! تو مدرسه بهش مواد مخدر تعارف کنند. یه عمر با پدر و مادرش بجنگه! بیاد برای کنکور خودکشی کنه و ...  و خودتون می دونید که این بهترین حالتی بود که گفتم! یعنی با هزار بدبختی بتونه جون سالم بدر ببره!

چرا بچه دار میشیم؟

بخاطر خودخواهی نیست؟ چون دل یکی بچه می خواد! این یکی از دلایل مهم بچه دار شدنه! دلم بچه میخواست! بچه دلنشینه! بچه تنوعه! من صحبتها رو براتون درست ترجمه می کنم :

-           بچه اسباب بازیه!

-           بچه رو میشه زد تو سرش اما تو سر رئیسم نمی تونم بزنم!

-           بچه وقتم رو پر می کنه از بیکاری در میام! حالا این رو پس می اندازم شاید رابطم با شوهرم خوب بشه!

-           چی کار کنیم پس؟ کار دیگه ای مگه سراغ داری؟

-           از بی کاری که بهتره!

-           به زندگیم معنی میده!

-           این چیزیه که همه انجام میدن خود تو هم ازدواج کردی ببین سریع بچه دار میشی اگه نشدی بیا بزن تو گوشم!

-           دوست دارم زندگیم از تهی بودن در بیاد!

-           من تنها هستم شاید با بچه از تنها بودن در بیام

-           پیر که شدم عصای دستم میشه! تو مغازه بهم کمک می کنه

-           زنم بچه میخواد!

-           شوهرم می خواد!

-           مامانم گفته!

-           پدر شوهرم میگه تا من نمردم می خوام نوه ام رو ببینم بخاطر اونه!

-           نمی خوام پیر شدم کسی رو نداشته باشم. دوست دارم دورو برم شلوغ باشه

 

 

کسی هست بچه رو بخاطر خودش نخواد؟ بچه رو بخاطر همون بچه بخواد؟ بخواد که بچه ای بیاد تو این دنیا از این دنیا لذت ببره! از نیست هست بشه! درک کنه! رشد کنه. کسی هست؟

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 1:16 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نصیحت در بوته آزمایش

خودم شخصا فکر می کنم که یه دلیل نامحبوب تر شدن نصیحت به این صورت هستش: کسانی که ما رو نصیحت می کنند بیشتر از اینکه از موضوع باخبر باشند یا سر در بیاورند از روی غریزه و یا ترس حرف می زنند از روی اتفاقی که برای خودشون افتاده یا حتی اتفاقاتی که نیافتاده!! (چون هیچوقت امتحان نکرده اند) همین موضوع کار رو خراب می کنه! خیلی از مواقع پیش میاد که نصیحت می شیم اون هم نصیحت غلط به دلیل اینکه فکر یا کاری که می خواهی انجام بدی یا ازش طرفداری می کنی آنقدر آشنا و شناخته شده نیستش که بقیه هم بتونند متوجه بشن! یا اینکه مثل موم تو دستاشون نیست! یا پدر و مادر فکر می کنند تو بچه کوچولوشون هستی!

می تونیم یه کاری بکنیم. بیایید حتما این کار رو انجام بدید و بعدش بگید که چه اتفاقی افتاد. قبول؟

یه پیشنهادی رو مطرح کنید که پدر و مادرتون یا هر بزرگتری خیلی ازش نشنیده باشند و ببینید در موردش چی میگن ... مثلا بیاید بگید قصد دارید که یکسری معامله تو اینترنت انجام بدید و در نهایت از هزار دلاری که دارید تو عرض یکسال به سه هزار دلار برسید یعنی پولتون سه برابر بشه. ببینید چی میگن؟ دقیقا برام بنویسید که چه چیزهایی گفتند.

یا می تونید بگید که می خواهید وام بگیرید یه جایی رو با دو نفر شریک بشید و شروع به کار کنید و بگید برنامه هامون رو هم مشخص کردیم. ببینید عکس العملشون چی هستش؟

خیلی دوست دارم بدونم اصلا کسی تشویق می کنه یا همه شروع می کنند در خصوص شکست و اینکه نمی شه اینکارها رو کرد حرف می زنند.

 

این لطف رو در حق من بکنید و خبرش رو هم بدید. ممنون.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 23:47 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نصیحت

نصیحت کردن کار خوبیه؟

خیلی هامون داریم صبح تا شب نصیحت می کنیم

مگه بچه تر بودیم خوشمون می اومد انقدر نصیحتمون کنند؟

پس چرا خودمون بیشتر از اونها نصیحت می کنیم.

معمولا کسی که نصیحت میشه خیلی از این قضیه خوشحال و خوشنود نیست مخصوصا وقتی زیاد نصیحتش کنیم اما خوشحال بودن یا نبودن یه طرف، مساله اینه که باید نصیحت کنیم یا نه؟

اگه ببینید که فرد مورد نظرتون داره اشتباه می کنه، آیا نصیحتش می کنید؟ تا چه حدی؟ چه مقدار؟ چند بار؟

اصلا باید نصیحت کرد یا نه؟

اول بگین با نصیحت کردن موافقید یا مخالف! اگه موافق چرا و اگه موافق نیستید چرا؟

بعدش حالا فرض می کنیم که موافق هستید.  چقدر باید نصیحت کرد؟ تا وقتی طرف درست بشه یا کاری که بنظرمون درسته رو انجام بده یا تا یه حد مشخص دیگه ای؟

شاید هم بگید نصیحت لازم نیست! خب بجاش چی کار باید بکنیم!؟

راستش من شدیدا از جامعمون این رو می گیرم که ما ملتی هستیم که به شدت و حدت مشغول نصیحت کردن دیگران هستیم! هر دقیقه یکی داره یه نفر دیگه رو نصیحت می کنه! من با این مدل اصلا اوکی نیستم! چه وضعشه آخه! شخصا مخالف نصیحت بصورت مرض گونه و اپیدمی هستم یعنی همین که الان تو جامعه خودمون هستش! هر کاری کنی یکی هست که بیاد یه نصیحتت بکنه!

از دید من این همه نصیحت آدم رو بزدل و ترسو و محافظه کار میکنه!

 

یه مورد دیگه هم هست اینکه وقتی مرض فراگیر بشه نمیشه از دستش به این راحتی خلاص شد. سراغ خودت هم میاد. شما ممکنه مخالف نصیحت کردن باشی اما از بس هر روز داری داده های نصیحت وار میگیری!  خودت هم تبدیل میشی به یک نصیحت گر و وقتی کسی رو می بینی شروع می کنی نصیحت کردن!! کسانیکه این مشکل رو دارند چجوری میشه کمک کرد؟ نصیحت با پوست و خون طرف درآمیخته نمی تونه از دستش رها بشه! چی کار باید بکنه؟

 

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 9:26 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اعترافاتی از گذشته!

1-قضیه به این صورته : هنگامی که محصل بودم، همیشه خدا نصفه نیمه درس می خوندم. اون اوائل که برام مسخره بود درس بخونم! بنظرم خیلی آسون می اومد! نمره هام هم هیچ وقت خوب نمی شد اما در کل وقتی که درس رو توضیح می دادند و من همون موقع می فهمیدم بنظرم می اومد خیلی مسخرس! و دیگه نمی خوندمش حتی موقع امتحان! باید بگم که بعضی از دروسم رو نخونده امتحان داده ام!

 

2-بنظرم خیلی مسخره بودش که وقتی معلم یه سوال ساده می پرسه همه از سر و کول هم بالا می رن که جواب بدن و علاوه به اینکه دستشون رو می برن بالا، بپر بپر هم می کنند شاید پاشون رو هم ببرن بالا! همیشه این صحنه بنظرم مزخرفترین صحنه بود! برای همین هیچوقت نشد اینجور لحظات، برای یه بار هم که شده دستم رو ببرم بالا که من هم جواب رو می دونم.

 

3-وقتی سوال سخت بود و کسی نمی تونست جواب بده! بعد از اینکه دو سه نفر که فکر می کردند می دونند دستشون رو می بردند و جوابهاشون یکی بعد از دیگری غلط از آب در می اومد اونوقت بود که دست من آروم آروم می رفت بالا! فقط اونجور مواقع من جواب می دادم!

 

4-اینها شاید بیشتر از غرور بوده! نمی دونم شاید فقط فکر می کردم مسخره اس که آدم به این سوالات چرت جواب بده! اما بعدها که اومدم بالاتر و درسها یکم سخت تر شد قضیه فرق می کرد. اما اون موقع هم باز درس نمی خوندم! الان که فکر می کنم میبینم که با خودم می گفتم من نصفه می خونم مثلا 15 یا 16 می گیرم اما اگه زیاد بخونم باید 20 بشم و اگه نشم احساس خوبی نمی کنم! برای همین هیچوقت یه مطلب یا درسی رو کامل نخودنم! با تمام وجود نخوندم! همه مسائل رو چک نکردم! همیشه 30% نخونده یا تمرین نکرده داشتم. همیشه با دو سوپاپ از چهار سوپاپ حرکت می کردم و می دونستم که دارم با نصف انرژی نتیجه خوبی میگیرم! مهم این نبود که چند میشم مهم این بود که مثلا یکی خودش رو کشته بود شده بود 18 و من یکم به خودم فشار آورده بودم و شده بودم 15.5 ! برام این مهم بود که من اگه اندازه اون می خوندم همونجا قورتش می دادم. برام مهم نبود که اون فکر می کرد شاگرد اوله یا از من بهتره! هیچوقت برام مهم نبود که دیگران فکر کنند بهتر هستند!!

 

5-رقابت اصلا برام معنی نداشت! در دبیرستان البرز که بودم جزو شاگرد تنبلهای اونجا به شمار می رفتم. همه تو جو درس بودن و خیلی دوست داشتن که رتبشون بره بالا اما من اصلا برام اهمیتی نداشت! راستش بنظرم یه ذره احمق می اومدند که به یه نمره چسبیده بودن! ولی مثلا به جاش حال می کردم اون موقع که اونها باید طرح کادر، سیستم عامل dos یاد می گرفتند من داشتم زبان C یاد می گرفتم و خیلی حال می کردم که تو کلاس زبان C که مثلا گردن کلفتها توش شرکت کرده بودند اغلب حرف اول رو من می زدم!

 

6-الان که فکر میکنم به اون زمان فکر می کنم یکم بیش از حد عجیب بودم! البته هنوز هم دوست ندارم کسی خودش رو برای نمره بکشه! اما بنظرم رقابت می تونه شیرین باشه! (هنوز خودم امتحانش نکردم!!) من فقط رقابت رو چند جا و چند بار تو درسها امتحان کردم! اون هم موقعی که استاد مطلب رو میگه و شروع می کنه به سوال کردن یا پیچوندن! اون موقع خیلی بهم کیف میده که وقتی همه گیج می زنن من جواب بدم! یه بار سر کلاس دانشگاه استاد یه سوالی رو پرسید همه از جمله شاگرد اول دانشکده روی یه موضوع متفق النظر بودن اما من یکی حرف خودم رو می زدم! تصورش رو بکنید! خنده داره نه؟ بعدش استاد گیر داد به من جوری که انگار من خنگم و نمی فهمم! اما باز من گفتم حرف من درسته! در نهایت استاده گفت تنها کسی که درست گفت آقای فولادی بود! اینجور چیزها فقط بهم می چسبید!  خودخواهم؟ نمی دونم!

 

7-الان داشتم فکر می کردم که شاید من از موفقیت می ترسیدم ( و هنوز هم) شاید دوست نداشتم هیچوقت اون بالاها باشم! خودم نمی دونم دقیقا چرا اینجوری رفتار می کردم!  البته تحلیل رفتارهام یه کم سخته چون پارامترهای زیادی داره! نمی دونم شاید باید اون زمان که همه چیز از دید من آسون می اومد مطالب خیلی سخت تری بهم می دادند که بفهمم من اگه تلاش هم بکنم باز هم مطلب هست که یاد بگیرم و فقط دروس مدرسه نیستش! با همه اینها هنوز نمی دونم چرا اینجوری بودم!

 

8-چی شد که این مطالب رو نوشتم؟!! فکر کنم زیاد خصوصی بود!؟

 

** راستی من آدرس وبلاگهایی رو که بهشون سر می زدم اما در لیست وبلاگم هنوز اضافه نکرده بودمشون رو از دست داده ام! دوستان اگه خودشون اینجا سر زدند یه نشونی چیزی بدن ممنون میشم.

|+| نوشته شده توسط no name for me در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 3:5 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
حالا گیرت آوردم پدر سگ!

سینا خیلی عصبانی شده از دست عموم ملت مهمان دوست و با شرف ایران. در خصوص مطالبی که نوشته و اینکه چرا ما اینجوری می کنیم و چرا ذوق هم می کنیم  که مثلا یه انگلیسی رو گرفته ایم یا اینکه یه آمریکایی رو بیچاره کردیم یا یه پولدار رو به خاک سیاه نشوندیم و غیره تنها چیزی که می تونم بگم اینه که عموم ملت ایران دارن رسما وارد بازی "حالا گیرت آوردم پدر سگ" می شن!.

کتاب بازیها نوشته اریک برن واقعا از دید من جالبه. چند سال قبل که من این کتاب رو خوندم یکم تعجب زده شدم که خیلی از رفتارهایی که من خودم اون موقع به عنوان رفتارهای احمقانه, بچه گانه , زنانه( یکسری از بازیها رو بیشتر از همه زنها اجرا می کنند) و یا هر مورد دیگه ای میشناختم بازیهایی هستند که چند نفر در آن شرکت می کنند و به این دلیل که من اغلب از این بازیها خوشم نمی اومد برام نا خوشایند بودند اما تا آن زمان نمی دونستم که واقعا بازی هستند و بر رویشان بررسی علمی هم شده است.

 

در مقدمه بصورت خیلی خلاصه تعریف یه مواردی رو می گم.

از متن کتاب: " مشاهده دقیق فعالیتهای اجتماعی فی البداهه, که بیشترین اثر را در انواع خاصی از گروههای روان درمانی داشته, چنین آشکار می کند که گهگاه حالات و دیدگاه ها و لحن صدا و کلمت و سایر جنبه های رفتار مردم تغییرات قابل ملاحظه ای می کند. این تغییرات رفتاری اغلب با تغییرات احساسی همراه است. در هر فرد, مجموعه ای از الگوهای رفتاری خاص معرف یک حالت روانی اوست, حال آنکه همین فرد در حالت روانی متفاوتی الگوری رفتاری دیگری بروز می دهد که غالبا متناقض با قبلی است."

 

احتمالا با قضیه والد, بالغ, کودک آشنا هستید( بیشتر از این اگه بعدا وقت شد یه پست جدا می نویسم)

 اغلب این تغییرات احساسی یا رفتاری از جابجا شدن بین این سه شخصیت درونی انسان منتج میشه. برای همینه که یه نفر در یه لحظه می تونه خیلی خشن برخورد کنه و دو دقیقه بعدش یکدفعه بزنه زیر گریه ( یکباره از شخصیت والد پریده به شخصیت کودک) حالا بازیها عملا تقابل این شخصیتها روبروی همدیگه هستش. یعنی من که هر سه تا شخصیت رو دارم همانند شما وقتی روبروی همدیگه قرار می گیریم هر لحظه هرکدوممون می تونیم یکی از این شخصیتها رو داشته باشیم پس مکالمه ما به سمتی میره که این شخصیتها هدایتمون می کنند. این مطالب رو گفتم که بیشتر وارد قضیه بازیها بشیم. با توجه به این شخصیتها یکسری بازی می تونسته شکل بگیره که تعداد نسبتا زیادی از اونها هم تابحال شناسایی شده اند. در این بازیها الگوها تقریبا یکسانه یعنی کسی که به عنوان مثال بازی الف رو انجام میده اگر طرف مقابلش هم تو بازی وارد بشه می تونیم تا آخر بازی رو حدس بزنیم, به عبارتی روند حرکتشون قابل تشخیص هستش. بازی "حالا گیرت آوردم پدر سگ" هم یکی از همین بازیهاست خوشبختانه از اسمش تا حد زیادی میشه تشخصیص داد که چجور بازیی هست.

 

این بازی رو بصورت خلاصه از زبان کتاب براتون توضیح می دهم:

"این بازی را می توان بصورت متداول به بازی پوکر تشبیه کرد. وایت در یک دور پنج ورق گیرش می آید که بردش را محرز می کند – مثلا چهار تا تک دارد. در این جا اگر او بازیگر " حالا گیرت آوردم پدر سگ" باشد, بیشتر به فکر خرد کردن رقیبش, آقای بلک, خواهد بود که در چنگالش است و در بند آن نخواهد بود که پول بیشتری ببرد."

 

از دید من توضیح کافی هستش و لزومی نداره بیشتر بازش کنم. خیلی واضح بیان کرده. حالا همه این حرفها رو زدم که برگردم تو جامعه خودمون و بگم که شما هم احتمالا آدمهای زیادی رو می تونید در طی یک روز ببینید که همچین بازی رو انجام می دهند. خود شما هم احتمال داره یکی از همین افراد باشید. یا گاهی این بازی رو بکنید. از دید من چنانچه شما از دستگیر شدن انگلیسها خوشحال شده اید و به بقیه گفتید حقشون هستش و باید پدر اینها رو درآورد یا گفتید خیلی خوب حال انگلیس رو گرفتیم و ... و اونها هم تایید کردند, بدون شک در حال انجام همین بازی بوده اید. چون اولین اصل این بازی در نظر نگرفتن صلاح و یا هدف نهایی خودتان و بجای آن درگیر شدن یا تحقیر کردن طرف مقابل می باشد ( این بدین معناست که شما دارید ضرر می کنید اما به ضررتان اهمیت نمی دهید).

فرض کنید من یه استادی دارم که کارش درسته و من درسخون نبوده ام برای همین در امتحان نمره قبولی رو بهم نداد, یه روز یه جلسه باشه و اجازه بدهند که هر کسی هر چیزی خواست به استادها بگه و ازشون بازخواست کنه و ... من یکی بلند شم و فقط بگم بنظر من تو یه آشغال بی خاصیت هستی که هیچ ارزشی نداری! حتما یه عده هم من رو تشویق می کنند و بعد از ماجرا میان بهم تبریک بگن ( اینها همه طرفدار بازی حالا گیرت آوردم پدر سگ هستند). در نهایت باید بگیم من چی کار کرده ام؟ کاری مفیدی برای خودم کرده ام؟ نه! من تنها اهانت کرده ام! کسانیکه در اون جلسه بوده اند و سایر اساتید با دید مثبتی به من نگاه نمی کنند. احتمالا بعدها اگه دنبال کار بگردم هیچکدوم از آنها به کمکم نیایند در کل من ضرر کرده ام.

داد و بیدا سر فیلم سیصد هم تقریبا شبیه همین موضوع هستش! انگار که فرصتی گیر آمده که همه میتونند داد بزنند! مشخصا چون زورشان یه دولتها یا مقامات دیگه حتی ایرانی نمیرسه پس چه بهتر که سر یک کمپانی فریاد بزنند!

 

تو دسته بندی بازیها. این بازی جزو بازیهای مخرب هستش!

اگه خودتان انجامش می داده اید دیگر انجامش ندید.

اگه کسی این بازی رو انجام میده توش شرکت نکنید.

اگه می تونید دیگران رو از انجام این بازی بر حذر دارید.

 

والسلام. نامه تمام!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه یازدهم فروردین 1386 و ساعت 14:6 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سال جدید تکرار نمی خواهد!

قبل از اینکه سال شروع بشه اغلبمون میشینیم و برای سال آینده فکر می کنیم آرزوهای خوب می کنیم. تصمیمات جدید می گیریم به امید اینکه بتونیم سال بهتری نسبت به امسالمون داشته باشیم و همچنین به اون آرزوها یا هدفهایی که داریم برسیم, تصمیم می گیریم جور دیگه ای عمل کنیم. یه سری کارها رو حذف کنیم و یه تعدادی رو هم از این به بعد انجام بدیم.

مثلا یکی ممکنه به خودش بگه که از سال دیگه هر روز صبح زود پا میشه و ورزش می کنه و بعد از اونه که میره سرکار. یکی دیگه میگه غذا کمتر می خورم. یکی میگه بیشتر تفریح می کنم. یکی دیگه دنبال اینه که بیشتر درس بخونه و …

من هم مثل خیلیهای دیگه کلی برنامه ریزی و هدف و آرزو درنظر دارم که بهشون برسم. ولی یه نکته ای هست که دیروز و امروز ذهنم رو مشغول کرده.

کسی که تغییری می خواد باید اول از همه به اون تغییر و هدف فکر کنه.  نه فکر معمولی, تا اونجا که من می دونم میگن باید حسابی فکرش رو بزاره روی همین موضوع. میشه گفت که باید رو موضوع متمرکز بشه.

حالا بماند که ما هرکدوم چقدر حوصله داریم روی هدفمون تمرکز کنیم! خیلیهامون فقط یکم بهش فکر می کنیم و بعد درگیر زندگی میشیم. یه جا خوندم که گفته بود تمرکز, ذهن رو مثل چاقو تیز می کنه. خیلی قشنگ گفته نه؟ ذهن من کند نیست اما اونجوری که خودم می خوام تیز نیست! می خوام ببره. انگار زندگی یه قالب کره هستش و ذهن من هم همون قاچوی صبحانه! ببرم و بخورم!

حالا همه اینها به یه طرف! موضوع اصلی که ذهن من رو مشغول کرده اینه که وقتی در رفتارهام دقت کردم دیدم من هدفها و آروزهایی دارم اما توی این چند روز عید نشانه ای از اونها نمی بینم! قرار نیست خودشون رو ببینم اما بالاخره نباید یه روزنه امیدی ببینم؟ یه چیزی! علامتی! هشداری!؟

تازه فهمیدم که من دارم همون رفتارهایی رو می کنم که پارسال هم می کردم همون طرز فکرهایی رو اجرا می کنم که پارسال هم داشتم. خب به معنی این هستش که من همون چیزی خواهم بود که پارسال بوده ام! مگر نه اینکه کسی که می خواد تغییر کنه باید کارهای متفاوتی نسبت به آنچه قبلا انجام می داده رو انجام بده. مگه نه اینکه باید خودش رو در جهتی که می خواد بره قرار بده! حداقل رویش رو به سمت مقصد بگیره! حداقل ببینه مقصد کدوم طرفه!؟ شرقه ؟ جنوبه؟ کجاست! من می خوام برم کوهستان اما روم به دریاست! هنوز دارم دریا رو می بینم! تو رو خدا ما رو باش! این موضوع به این تابلویی رو نفهمیده بودم! چرا؟ چرا ممکنه یه نفر همچین چیزی رو متوجه نشه؟ یه عالمه آدم دیگه هم هستند که مثل خودمن! طرف می خواد سیگار ترک کنه روز اول عید بیدار که میشه سیگار می کشه!

موجودات خنده داری هستیم نه؟ شاید هم شماها خیلی فرق داشته باشین! پس اصلاحش می کنم! موجود خنده داری هستم نه؟

اما دیگه نه! یعنی از همین امروز!  از همین الان! نمیزارم از جهت اصلی دور بشم!

این چند روز رو به خودم می بخشم که مانند پارسال رفتار کردم! اما از امروز باید ذره ذره اصلاح بشم!

حداقل فردا ببینم که تغییر کوچکی در درونم ایجاد شده.

تو اگر مثل من نیستی که خوشا بحالت!

اگر هم مثل منی بیا و پند مرا بگیر و به راه راست هدایت شو :)

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 17:8 |