تبليغاتX
monomania
monomania
افكار پريشان من!
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سال نو

زمان خیلی سریع می گذره

85 به 86 و از این به بعد 86 به 87 و 87 به 88 و ...

خیلی کارها داشتیم که بهشون نرسیدیم، نه؟

خیلی حرفها بود که می خواستیم بزنیم و نزیدم.

خیلی تصمیمها گرفتیم که برای همون چند روز اول زنده موندند...

بچه که بودم تصورات زیادی از آینده داشتم، رویاهای شیرین، هنوز هم اون ته ته وجودم رو که بگردم می تونم پیداشون کنم یه خاکی ازشون بتکونم، ازشون عذر خواهی کنم که مدتها رهاشون کرده بودم و دوباره بهشون توجه کنم. تو هم شاید مثل من باشی، وقتی 10 سالت بود نزدیک عید چه حال و هوایی داشتی؟ چه آرزوهایی داشتی؟ از دستشون که ندادی؟ دادی؟ فراموششون که نکردی؟ اگه اونها هم دارن خاک می خورن وقتشه که یه سری بهشون بزنی، خیلی بزرگسالانه رفتار نکن، نه اصلا هم احمقانه و خنده دار نیستند، برو، حتما برو سراغشون، تازه اونوقته که می گی کاش زودتر می اومدم زیارتتون.

 

من تا این روز آخری گرفتار کارهام بودم، اما امشب دوست دارم بیشتر به زندگی فکر کنم. به خودم، به انسانها، به تو که شاید نمیشناسمت و پای کامپیوتر هستی و داری وبلاگ من رو می خونی! دوست دارم بتونم تجمست کنم، ببینمت! ببینم که خسته ای یا سرحالی؟ داری موزیک گوش می دی یا نه؟ چایی هم کنار دستته؟ الان که این رو می خونی قبل از عیده یا اینکه سال نو شده؟

بچه که بودم دوست داشتم می فهمیدم مردم چجوری زندگی می کنند، دوست داشتم این دیوارها نبود و من توی خونه ها رو می دیدم، نه برای فضولی، به این دلیل که همسایه ها رو حس کنم مردم رو درک کنم. دوست داشتم زندگی آدمها رو ببینم، ببینم که دیگران با همه مشکلات و خوشحالیاشون چجوری برخورد می کنند.

شبها برای خودم تجسم می کردم که دارم پرواز می کنم و میرم بالا، اونوقت مستقیم به طرف دیوار خانه های مختلف می رم و داخلشون می شم...

یکی داره فیلم می بینه.

 یکی درس می خونه.

یه نفر به دوستش زنگ زده.

یه جا بحث و دعواست. یه خونه دیگه مهمونیه

خونه بعدی یه مریض می بینم که همه نگرانش هستن

میرم تو خونه های دیگه، یه بچه تازه به دنیا اومده و همه شاد هستن.

یکی تو امتحاناتش قبول شده، یکی دیگه داره ورزش می کنه...

و من همه اینها رو با هم می بینم، من زندگیها رو می بینم، می بینم که همه دوست دارن زندگی کنند، شاد باشن، تلاش می کنند و باز هم تلاش می کنند...

 

حالا می دونی دارم به چی فکر می کنم؟

فکر می کنم آیا میشه من سال دیگه وقتی هر ماه به خونه های شماها سر زدم، هر کجای دنیا که هستید، شما رو در حال شادی ببینم؟ بیشتر از همیشه. ببینم همتون دارید از زندگی لذت می برید و غم ندارید. آرزوم همینه.

این که همه شما رو شاد و سرحال ببینم و حس کنم لحظه های خوشتون خیلی بیشتر از ناخوشیهاست.براتون بهترین ها رو آرزومندم.

 

سال "نو"تون مبارک.

|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 20:37 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ایست!

امروز صبح که بیدار شدم یه حس جالبی داشتم! همش فکر می کردم باید در خصوص یه چیزی بنویسم! در خصوص متوقف شدن انسان! همین! یعنی واقعا فقط هی به خودم می گفتم در خصوص متوقف شدن انسان باید بنویسی! بعدش هر چی فکر می کردم که یعنی چی این حرف من؟  راجع به متوقف شدن چی باید بنویسم؟ هیچی به ذهنم نمی رسید! اما بازم تو گوشه ذهنم صدایی بود که می گفت بنویس انسان متوقف شده! (عجب مواد توهم زایی بود;) ) تا اینکه الان بعد از 2 ساعت، وقتی داشتم یه وبلاگ رو می خوندم فهمیدم منظور از توقف چی بوده!!

اول از همه این حالت برام خیلی جالب بود! تا باشه از این حالتها باشه! مثلا ذهنم بگه پرهام باید بری خیابون ولیعصر تقاطع سمیه، بعدش برم ببینم یه کیسه پر پول اونجا هستش!! یا از این چیزا !

حالا موضوع توقف چی بود؟

 

شروع:

انسان با انسان بودنش زندس، یکی از نشانه های آن پویایی هستش یکی دیگش هم اینکه در زمان حال باشی، بتونی بری گذشته یا آینده، بری تو فکر و خاطره قدیم و به آینده هم توجه کنی اما در نهایت در همین زمان خودت باشی.

یه جا خونده بودم که بیشترین ناراحتی انسان وقتی هستش که در لحظه نباشه. بعدها خیلی روی این حرف فکر کردم و بنظرم اومد که خیلی درسته! وقتی در لحظه‌ای به نام "الان" باشی نه غمی هست نه مشکلی! اما وقتی شروع می کنی به گذشته فکر کردن ردیفی از لیست غمها با سرعت بطرفت میاد و وقتی هم به آینده فکر می کنی باز به همین صورت. البته آدم می تونه از همین راه بیشتر خاطرات خوش رو زنده کنه و آینده های زیبا رو ترسیم، اما انسانه دیگه! بیشتر منفی فکر می کنه تا مثبت.

حالا قضیه توقف یه چیزی شبیه چسبیدن می مونه! اینکه به چیزی بچسبی! به زمانی( مثلا گذشته)، به جایی، به کسی، حتی به آرزوهای از دست رفته و ... فقط کافیه بچسبی تا داستان در همان لحظه به سرعت شروع بشه، و داستانی که شروع میشه "داستان توقفه"! به محض چسبیدن به این موضوعات دچار سکون میشی، همه چیز متوقف میشه، حتی شعور، زندگی و ...

 

باید مثل رود پویا باشیم و حرکت کنیم ، ایست نداشته باشیم ، اگر بایستیم مثل یه باتلاق خواهیم بود. تازگی از بین میره، چیزی نمی مونه و همانند باتلاق هر چیز پویایی رو هم در خودمان می بلعیم و نابود می کنیم.

 

من وقتی از دست تو عصبانیم به خاطر کارهایی که 6 سال پیش انجام دادی! خیلی ساده متوقف شده ام! من خودم را بسته ام. خودم را به تنفر چسبانده ام. پس محکومم که بپوسم. بله می پوسم چون خودم را چسبانده ام.

من وقتی خودم را به تاریخ می چسبانم. به اینکه ما چه بودیم، به اینکه همه جهان در زیر سلطه ما بوده، به زودی بوی گند فاسد شدنم همه دنیا رو بر میداره!

وقتی به خاطره ای بچسبم، زندگی نخواهم کرد. وقتی به عزیزی که از دست رفته بچسبم نه گذشت روز می فهمم نه زمان و همه جز خود من می بینند که همانند شبحی شده ام.

من وقتی به عقایدم چسبیده ام، عقایدم مرا در خودشان می بلعند. وقتی به دینم می چسبم هر کسی که از کنارم رد میشه بوی تعفن احساس میکنه! وقتی به اصالتم ، به مرد بودنم، به قدرتم، به هزاران چیز دیگه خودم رو دوخته ام، باید بدونم که متوقف شده ام.

 

داستانی رو قبل ها خونده ام که تو ذهنم مونده

دو مرد اهل دین و خدا لب رودخانه ای می رسند، همینطور که دست و روشون رو می شستند زن جوانی می رسه و  سعی می کنه از رودخانه رد بشه اما این کار براش خیلی سخت بوده، به همین جهت یکی از این دو مرد جویای حق می ره کمکش و اون زن رو بر خلاف عقاید و آیینشون (که نباید به زن دست می زدند) کول می کنه و می بره اونطرف رودخونه.

هفته  بعد اون یکی مرد ازش می پرسه من هنوز نمی فهمم که تو چطور(چرا) این کار خلاف رو کردی و اون زن رو روی کولت به طرف دیگه رودخانه بردی. دوستش بهش نگاه می کنه و میگه :

" من برای مدت چند دقیقه اون زن رو روی کولم گرفته بودم اما تو یک هفتس که داری رو کولت حملش می کنی!"

 

منظور من از توقف و چسبیدن همینه! این چند ساله فیلمهای متنوعی ساخته شده که فردی دچار اختلالات شدید ذهنی گردیده و هنگامی که واقعه رو نشون می ده می بینیم بیشتر این اختلالات( حتی در دنیای واقعی ) از چسبیدن با شدت خیلی بالا نشات شده! مثال واقعیش آدمیه که مرگ عزیزش رو می بینه و نمی تونه قبول کنه! تو اون لحظه متوقف میشه و شاید بعدها همه به چشم انسان دارای اختلال بهش نگاه کنند.

 

کار آسونی نیست که بتونیم از کنار همه موضوعات و همه اتفاقات به آسانی گذر کنیم و هیچ کدوم از اونها ما رو متوقف نکنه! امیدوارم این حالت در من بیشتر بشه که بتونم بگذرم، عبور کنم و متوقف نشم. برای شما هم همین آرزو رو دارم ( البته اگه خودتون این موضوع رو قبول داشته باشید).

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 13:15 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
300-400-500 ... 2007 but you still don't understand

این قضیه 300 هم دیگه ما رو خفه کرده! بس که بچه ها ایمیل می زنند در خصوصش! انواع و اقسام جبهه گیری ها و دشمنی ها که با این فیلم و کارگردانش و شرکت وارنر برادرز تو این چند روز دیدم در کل عمرم ندیده بودم. قضیش دیگه لوث داره میشه! یکی راست می گفت که اعتراض زیاد باعث لوث شدن موضوع میشه! من الان همین احساس رو نسبت به این موضوع دارم. والا من خیلی جلوی خودم رو گرفتم که مطلبی در این خصوص ننویسم و دیدم که یکی از بجه ها در این مورد تو وبلاگش نوشته فکر می کردم قضیه زود تمام میشه. الحق خوب  تونستم خودداری کنم چون اگه چندین روز پیش مطلبی می نوشتم باعث میشد دشمنان زیادی پیدا کنم (‌برای اینکه می خواستم به کسانیکه این ایمیل ها رو می زنند گیر بدم! انقدر از دستشون عصبانی شده بودم) اما بنظر میاد این قصه سر دراز دارد!

دیگه جدیدترین خبر اینه که تو اورکات انجمن ضد 300 راه انداخته اند و میگن بیا عضو شو! بدو بیا عضو شو.

بیشترین چیزی که تعجب من رو بر انگیخته بود این قضیه بودش که چطور کسانیکه که نه اهل فیلم هستند نه در جریان فیلمها قرار دارند و نه این فیلم رو دیده اند اینجوری جبهه گیری کرده اند! من که هر کار کردم نفهمیدم!!

 

اگه بی خیال ایمیل ها بشیم و به وبلاگها بچسبیم باید بگم بعضی دوستان که واقعا شمشیر رو از رو بستن مثل این دوست خودم! که حتی گفته بریم تو IMDB امتیاز یک به فیلم بدیم ( تورو خدا به سر تو یکی نزنه این کار رو بکنی ها!) جالب اینه که وقتی نظر تماشاگران خارجی رو می خونی می بینی با فیلم خیلی حال کرده اند و اصلا از نظر تاریخی بهش نگاه نمی کنند! فیلم اول از همه action هستش بعد adventure و بعد drama و در نهایت history! (به IMDB مراجعه شود)‌ یعنی اصلا کسی به چشم فیلم تاریخی 300 رو نگاه نمی کنه! و بیشتر که می خونی متوجه میشی یه فیلمی تو مایه های lord of the ring هستش و بیشتر داستان تخیلیه!

 

میشه دوباره این موضوع رو بیان کرد که چرا ما ایرانیها اینجوری رفتار می کنیم؟ بنظرتون این رفتار زیبایی هستش؟ ما دنبال دموکراسی هستیم اما سرکوبگری تو خونمون جریان داره! کافیه یه نظر مخالف بشنویم مهم نیست که از چه کسی یا چه جایی هستش! مثل شیر غرش می کنیم و می خواهیم کله طرف رو بکنیم.

یه موضوع دیگه اینکه اصلا فکر نمی کنیم کاری که می کنیم به کجا می رسه! اعتراض به شرکت وارنر برادرز به کجا می رسه که خیلی ها طرفدارش هستند؟ نکنه انتظار دارند که شرکت بیاد بگه من اشتباه کردم عذر می خوام؟؟!! جدا این فکر رو کرده اند؟ اگه واقعا این فکر رو کردن که بدونند 200 سال دیگه هم نمیاد همچین حرفی رو بزنه! چون می دونسته داره چیکار می کنه. (فوقش بیاد بگه که من نمی خواستم کسی ناراحت بشه و اگه ناراحت شدید ما قصدمون ناراحتی شما نبود! ما فیلم رو بر پایه تاریخ نساخته ایم پس ناراحت نباشید. همین)

بنظر من مردمان دیگر کشورها بیشتر از هر چیزی به ما می خندند! فرانک میلر کتاب رو در سال 1998 منتشر کرده ( کتاب کمیک گرافیکی 300) که این فیلم هم بر اساس اون ساخته شده مثل فیلم sin city، اون موقع اصلا کسی متوجه این موضوع نبود! به این علت که ایمیلی در این خصوص زده نشده بود! (مردم حوصله ندارند خودشون برن تو اینترنت مطلبی رو بخونند هر چیزی ایمیل میگه کفایت می کنه). اصولا اگه می خواهید اثر این نوع ایمیل رو ببینید می تونید یه ایمیل برای امتحان بزنید و توش به یک قضیه شدیدا اعتراض کنید و بگید به ما بی احترامی شده  و در آخر ایمیل هم بنویسید وطن دوست نیستید، دین ندارید، ناموس ندارید اگه این ایمیل رو برای بقیه نفرستید، ببنید تا یک ماه بعد چند صد نفر ایمیل رو دوباره براتون می فرستند و چقدر مثل طاعون بین همه پخش شده.

این قضایا سر دراز دارد و نمیشه با یه پست تمومش کرد. در کل وبلاگهایی مثل سرزمین رویایی و لوگو ماهی در این خصوص بد ننوشته‌اند. البته من با لحن سرزمین رویایی موافق نیستم که نوشته Zack Snyder کارگردان گمنامی هستش! (اگر هم بوده دیگه حالا مسلما نیستش!‌)

دوستان در این خصوص پیشنهاد بمب گوگلی داده اند! من با این نظر که یه سایت به اسم 300 باشه و توش در خصوص شرایط ایران قدیم بدون جانبداری نوشته باشه موافقم . و باز موافقم که بمب گوگلی باعث بشه این سایت بیاد در رده های اول google. ( به قول یکی از دوستان اصلا تو کی هستی که می گی موافقم!! )

اما بهترین مطلبی که خوندم از پسر فهمیده بود، بخونیدش چیز بدی نیست.

 

در نهایت، جان هر کسی که دوست دارید سریع احساساتی نشوید و شلوغ نکنید.

 

خیلی عذر می خوام این رو می گم اما من همیشه این قضیه رو در سگها می بینم! دیده اید که سگهای کوچولو که با یه فشار دست له می شن چقدر واق واق می کنند و چقدر شلوغ می کنند؟ چقدر بالا و پایین می پرند؟ بجاش سگهای قدرتمند رو ببینید خیلی آرومتر هستند، نه بالا پایین می پرند، نه شلوغ می کنند، اما وقتی که عصبانی بشند دیگه کسی حریفشون نیست. ما از کدوم حساب می بریم؟

ما مثل اون سگ کوچیکها رفتار نکنیم!

از دست من هم شاکی شدید به بزرگی خودتون ببخشید اما نتایج نشون داده که راه و روشهای ما اغلب نامناسب بوده و برخوردهامون عجولانه و سطحی.

 

پ.ن.۱ اگه آمریکا بخواد ایران رو تو سینما به چالش بکشونه از ایران حال حاضر حکایتها تعریف می کند و نه از ایران قدیم که در پیشرفته بودنش نسبت به زمان خودش شکی وجود نداره.

پ.ن.۲ چطور مثلا فیلمی مثل خانه ای از شن و مه رو در نظر نمی گیرید که توش نشون میده ایرانیها دارای احساسات بشر دوستی و هستند و برای خانوادشون خیلی ارزش قائلند.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 و ساعت 23:36 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جای خالی زندگی در سریالهای ایرانی

سالهاست که سریالهای تلوزیون رو نمی بینم. خیلی ازشون فاصله گرفته ام، از داستانهاشون، از بازیهاشون و از کارگردانیشون. راستش از دید من چیزی برای عرضه ندارند اما هنوز می بینم که بسیاری هر شب خودشون رو وابسته به این سریالها و برنامه ها کرده اند، آخر روز که میشه فقط جلوی تلوزیون لم می دن و به جعبه جادویی و برنامه های اون نگاه می کنند. شاید اولین بار که حسی در جهت مخالف با دیدن تلوزیون پیدا کردم این بود که دوست نداشتم هر برنامه ای رو هر وقت دوست دارند برام بزارند و من به اجبار اون ساعت جلوی تلوزیون باشم. البته مسلما دلیل اصلیش این نیست اما یکی از محرکهای "ضد سریالی" برام بود. همچنین از تکرار ها و شبیه سازیها خوشم نمیاد و باز باید بگم که از خط دادن هم متنفرم، کاری که تلوزیون صبح تا شب انجام میده. تنها راه ارتباطی من با تلوزیون برنامه های خارجی شامل فیلمها و سریالها بود که خدا رو شکر دیگه سریال درست و حسابی خارجی نمیزاره و فیلم رو هم به علت وجود سانسورهای زیاد و باز حسی که موقع درک این سانسورها بهم دست میده نمیتونم تحمل کنم، خصوصا با دوبله های بسیار ضعیف و تهوع آور (‌شاید تهوع آور بهترین عنوان براش باشه) دیگه راهی برای انسانی که یکم برای خودش ارزش قائل باشه نمی مونه که فیلم خارجی نبینه (از دید من بی احترامی که با دیدن این فیلمها به آدم میشه خیلی شدیده). البته حرف اصلی من این چیزها نیستش. میخوام در خصوص سریالهای ساخت کشور خودمون حرف بزنم. با اینکه من نمی بینمشون اما دورادور در جریانشون هستم چون توی خونه و سر کار هستند کسانیکه این برنامه ها رو ببینند( واقعا هنوز نفهمیدم چرا!‌ )، چند روز پیش متوجه یه چیزی شدم. با یه پرسش ادامه میدم، اگه سریالها رو می بینید یا در جریانشون هستید یه خلا بسیار شدید رو در اونها حس نمی کنید؟ یه چیز اساسی تو هیچکدوم از سریالهای ما نیستش!!

سریالهای ما پر است از بایدها و نبایدها، خوبی و بدی، زشت و زیبا. پر است از داستانهای ساده که خوبها به خوشبختی می رسند و بدها سزای اعمالشون رو می پردازند. پر است از سیاه و سفید. مملو از داستهانهایی تو این مایه که کسی قراره سرت کلاه بزاره و اینکه اگه آدم خوبی باشی در نهایت هیچ کس نمی تونه بلایی سرت بیاره. پر از اینکه وقتی پولداری زندگیت از هم پاشیدس! وقتی نماز می خونی زندگی با همه سختیهاش برات عین بهشته و در لحظه تو همیشه غرق نور الهی هستی. چیزی که من توی این سریالها نمی بینم "زندگی" هستش! دوباره میگم: من چیزی به نام زندگی تو این سریالها نمی بینم. من فقط و فقط قتل، دروغ، نامردی، کلک، قاچاق، کینه، حسد ... توی این برنامه ها میبینم. پس زندگی کجاست؟ سریالهای " قصه های جزیره " و "همیشه سبز" را یادتون میاد؟ پر از شور زندگی، پر از امید و آرزو، پر از دغدغه های روزمری بشر، پر از محبت و انسانیت. منظورم این سریالهاست که انسانها رو به عنوان یه انسان نشون بده با همه خوبی بدیش با همه خصوصیات رفتاریش. انسانها دارای خصوصیات مختلف و متمایزی هستند خیلیها به نوبه خودشون نه بد هستند و نه خوب! تفاوتهاست که مایه دردسر میشه. خیلیها دوست ندارند بد باشند و اگه بفهمند که دارند بد میشند سعی می کنند جلوی اینکار رو بگیرند. واقعیت اینه، زندگی به این صورته! نه اینکه فردی عمدا بد باشه و فردی همیشه خوب باشه! نمیگم نیستند اینجور آدمها اما تو نمودار نرمال، این آدمها درصد پایینی رو نشون میدند. بیشتر جامعه توی یه سطح رفتاری هستند. چرا سریالی نداریم که زندگی آدمها رو نشون بده؟ چرا همش داستانهایی از خوبی و بدی از زیبایی و زشتی داریم؟ آخه چقدر؟ فکر نمی کنید این جور طرز فکر خیلی مسموم باشه؟ فکر نمی کنید ذهن کسانیکه دارن هر شب این سریالها رو می بینند مسموم شده باشه؟ برای اونها که این خطر رو نمی بینم میگم که برخوردهای مردم رو توی کوچه و خیابون ببیند متوجه میشین که چقدر آلوده شده اند. خیلی راحت دروغ میگن، خیلی راحت به خودشون اجازه میدن که با کسی درگیر بشن، خیلی تمایل دارند که اگه مشکلی پیش اومد فرد مقابل رو به خاک سیاه بنشونند، براش پاپوش درست کنند! زیرآبش رو بزنند! این تفکرها اگه از قبل هم بوده چیزی که باعث نمیشه یواش یواش از جامعه بره بیرون برنامه های سمی تلوزیون هستش! که یکی از شعارهای اصلیش اینه : " تو روی همدیگه بایستید!‌ "

من دلم برنامه ای می خواد که بتونم توش زندگی چند نفر انسان رو ببینم با همه مشکلات و بدبختیا و خوبیها و خوشبختیها. من دلم این سریالها رو می خواد. من دلم می خواد مردم کشورمون بیشتر از هر چیزی از تلوزیون زندگی کردن رو یاد بگیرند ، محبت، بخشش، تغییر، قبول اشتباه، دوستی و عشق. اینها چیزهایی هست که جامعه ما نیاز داره، و ما تهی از همه اینها هر روزه در خونه هامون می جنگیم، سر کارمون می جنگیم، در خیابان می جنگیم، مردها با زنها و زنها با مردها می جنگند، شهرستانهای مختلف با هم می جنگند، کشورمون با دنیا می جنگه ...  و در  آخر شب که سر بر بالین می گذاریم حس سگی رو داریم که از صبح با سگهای وحشی دیگه جنگیده و فکر میکنه که تا کی این جنگ می خواد ادامه داشته باشه.

 

 

پ.ن. ۱.  روز جهانی زن مبارک.

 

پ.ن.2. عجب فیلمیه این Requiem for a Dream!!!       اووووووف!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 و ساعت 15:39 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
موسیقی در برابر مذهب - 2

خب دومین متنی که می خوام بزارم اینجا از R.E.M هستش که آهنگهای زیبای زیادی هم در لیست کارهاش داره. چون من ترجمه کردنم خوب نیست خودتون ترجمه کنید.نه راستش اینه که متن این آهنگ طوری هستش که من هر جوری ترجمه کنم بهش صدمه زیاد میخوره و بنظر نامفهوم میاد برای همین ترجیح میدم بدون ترجمه بزارمش. اگه دوست دارید اول یه قسمت آهنگ رو گوش بدید از اینجا . خوشتون اومد کل آهنگ رو با کیفیت خوب از اینجا بگیرید.

در ضمن اگه کلیپش رو می خواهید ببینید اینجا کلیک کنید.

امیدوارم خوشتون بیاد.

البته ممکنه خیلیها این آهنگ رو در خصوص مذهب ندونن چون بیانش می تونه کلی باشه اما بنظر من بیشتر از همه به مذهب مربوط میشه. حالا اگه کسی اطلاعات خاصی داره، بگه ممنون میشم.

Oh,Life is bigger
It's bigger than you
And you are not me
The lengths that I will go to
The distance in your eyes
Oh no I've said too much
I set it up

That's me in the corner
That's me in the spotlight
Losing my religion
Trying to keep up with you
And I don't know if I can do it
Oh no I've said too much
I haven't said enough
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try

Every whisper
Of every waking hour I'm
Choosing my confessions
Trying to keep an eye on you
Like a hurt lost and blinded fool
Oh no I've said too much
I set it up

Consider this
The hint of the century
Consider this
The slip that brought me
To my knees failed
What if all these fantasies
Come flailing around
Now I've said too much
I thought that I heard you laughing
I thought that I heard you sing
I think I thought I saw you try

But that was just a dream
That was just a dream

|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 8:2 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
the return

چقدر بده که به 2000 سال قبل از میلاد مسیح برگردی. بشینی پای کامپیوترت که کانتک بشی وقتی وصل شدی سرعت 28800 بشه یا 33600 یا 36000 و بیشتر هم نشه ! بعدش دیسکانت بشی

بعدش هی بگیری هی بگیری ، اشغال باشه

5 بار بخواد کانتک بشه اما آخرین ثانیه دیسکانتک بشه

و باز تو دوباره بگیری و بگیری و اینکه حسی کنی صدات از اه گفتن و ای بابا گفتن داره عوض میشه به یه صدای شبیه شیر یا خرس که داره در خصوص ردیف کردن خاندان مسئولین مرتبطه به یک صف و زیارت نمودن آنجاها که نباید زیارت بشه و انجام کارهایی که نباید انجام بشه !!

 

پ.ن. تجاوز بعد از اینترنت اختراع شد؟؟

پ.ن. مسیح اول بود یا اینترنت! ‌من گیج شدم !

|+| نوشته شده توسط no name for me در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 21:16 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
همه چیز مرتبه، خیالت راحت

1-این قضیه "سوالات معلمان و پیامبر" هم عجب داستانی هستشا! اولین بار که شندیم فکر کردم کسی رفته سوالات رو عوض کرده و بجاش یه سری چرت و پرت گذاشته! سر این هم کلی به این دولت و مسئولین خندیدم که چقدر خنگ هستند، نفهمیدن که سوالات عوض شده. اما بعدش فهمیدم که نه! سوالات عوض نشده از اول همینها بوده‌اند!

آدم کف می کنه سوالات رو میبینه! فقط یه اشتباهی شده و طرف دانمارکی نبوده! کلی هم سر این موضوع بزن بزن بوده(البته از نوع اینترنتیش) به هرحال همه که خر نیستند میفهمند که اگه یه جای دیگه بود الان تظاهرات گسترده راه انداخته بودند اما خب چون کار خودشون هستش خیلی اهمیت نداده اند به موضوع! (‌حتما می گن به هر حال پیش میاد دیگه! حالا یکی هم اومده پیامبر رو با خروس مقایسه کرده! آدم که نکشته! دانمارکی که نیست!) حالا اسم منحوس "آموزش و پرورش" رو چی می خوان بزارن؟ موسسه آل نبی؟

 

2- احمدی نژاد چند وقت پیش در مسجدی سخنرانی داشته و این مطالب رو میگه :

"یک خانم دبیری چند وقت پیش با من تماس گرفت که آقای فلانی، ما در مدرسه مون یک دختر بچه 13 ساله – 16 ساله کلاس سوم دبیرستان، رشته ریاضی فیزیک ، اومده میگه "خانم دبیر، من تو خونمون انرژی هسته ای رو کشف کردم". این رو یک کاریش بکن. من گفتم آقا تو مدرسه جلسه بذارید، یه مقدار سوال کنید ببینید چقدر جدْیست، جلسه گذاشتن، پرسیدن، دیدن مثل اینکه جدْیست. خبر دادند. من زنگ زدم به رئیس سازمان انرژی هسته ای. گفتم آقای عزیز، یه دختر خانم دبیرستانی یه همچین حرفی میزنه. شما بررسی کنید اگر صحت داره، حمایتش کنید. دعوت کردند دانشمندان هسته ای ما که متوسط سنشان کمتر از 25 سال است، نشستند جلسه گذاشتند، این دختر خانم رو دعوت کردند، پرس و جو. دیدند درست میگه! گفتند خب بیایم تو خونتون ببینیم چکار داری می کنی. اومدند در منزل دیدند این دختربچه ی سوم دبیرستان باکمک برادر بزرگترش، رفته یه سری قطعاتی رو از بازار گرفته به هم نصب کرده، واقعا انرژی هسته ای تولید کرده. که خوب الان برداشتن بردن اونجا و بالاخره یک دانشمند هسته ای شده دیگه . براش اسکورت گذاشتن. برو و بیا و ماشین و راننده و . این خود باوریست. خود باوریست که یک جوان 23 ساله..."

 

باور نمی کنید اینها رو گفته؟ خب پس این رو ببینید.

 

حکم آدم دروغگویی که دروغ می گوید و می داند که دروغ می گوید و نمی خواهد دست بر دارد چیست؟

 

3- تیتر رو فقط نگاه کنید!!  "وکیل هنرپیشه مشهور آمریکایی، قاتل او شد!"

هنرپیشه مشهور آمریکایی!!  حالا چون آمریکایی هستش! بهش می گن هنرپیشه مشهور و اصلا هم مهم نیست ایشون چی کاره بودن! اصلا هم مهم نیست که تو ایران کسی اون رو میشناسه یا نه! به هر حال ایشون از صبح تا شب عکس لختی می انداخته اند. به همین دلیله که برای روزنامه های ما خیلی مهمه که اصولا چرا ایشون که انقدر با اصول اخلاقی ما ( بجز من) جور هستند چه اتفاقی براشون افتاده!

 

4- اینها به خودشون هم رحم نمی کنند! یه "نر" دیگه پیدا شده گفته تو غلط میکنی این دورو برا بپلکی...همه این ماده ها مال من هستند و من فقط باهاشون جفتگیری می کنم، خلاصه اینکه بازتاب فیلتر شده!.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 2:15 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
موسیقی در برابر مذهب - 1

مذهب از قدیم و ندیم روی زندگی همه سایه انداخته به خوب و بد و درست و غلط بودنش کاری ندارم. اما می دونیم که تاثیرات زیادی بر ما داشته حداقل برای من و تو که ایرانی هستیم که این تاثیرات خیلی شدید بوده. قانون می گه هم عملی را عکس العملی است مساوی با آن و در خلاف جهت. البته این موضوع رو نمیشه به همین وضوخ مشاهده نمود اما غرض از گفتن این مطلب این بودش که بگم وقتی مذهب میاد به بعضیها گیر میده، بعضیها هم میان به مذهب گیر میدن. مذهب ممکنه به موسیقی هم گیر بده و ممکن هم هست که گیر نده (این حرف را قائم مقام شرکتمون میگه. میگه شما ممکنه ترفیع بگیری ممکنه نگیری و همینجوری تا آخر داستان رو با ممکنه بشه ممکنه نشه میره که بعدا نتونی حرفی بزنی( خودمونیم عجب زرنگیه ها!‌)) خلاصه اینکه خواستم یه چند تا از آهنگهایی که در اون به مذهب و خدا اشاره شده است و بهش گیر داده رو بنویسم براتون. 

 

آهنگ And when he falleth رو از گروه THEATRE OF TRAGEDY شنیدید؟

در سال 1996 این آهنگ رو خونده اند و باید بگم که اصولا این گروه یه سبک خاص داره نمی دونم بهش چی میگن میتونم اینجور بگم که یکم شبیه هاگارد هم هست اما راستش سبکش رو نمی دونم

موضوع خیلی جالبی که از این گروه می تونم بگم اینه که در بیشتر آلبومهاش، از زبان انگلیسی قدیم استفاده کرده اند و راستش ترجمه متن بسیاری از آهنگهاش برای من خیلی سخته! یعنی نمی تونی مطمئن باشی که درست ترجمه کرده ای یا نه اما خب قسمتی که ما می خواهیم راجع بهش حرف بزنیم زبان مکالمه رایج هستش برای همین مشکلی نداره.

از اونجا که متنش طولانیه فقط قسمت مکالمه آخر متن رو آوردم که دیالوگ (بدون ریتم) یک مرد و یک زن هستش. اما اگه زبانتون خوبه و کل متن رو میخواهید بخونید اینجا کلیک کنید.

 

 

صدای مرد [

اون صلیب به دور گردنت

 

آیا فقط یه دکوره یا تو یه مسیحی واقعی هستی

  

] صدای زن [

بله، من واقعا ایمان دارم

 

پس ازت می خوام که سریعا درش بیاری

و دیگه در این قصر استفادش نکنی

 

می دونی یه شاهین چجوری آموزش می‌بینه عزیزم؟

چشمانش بسته و دوخته میشه. در حالیکه بصورت موقتی کور شده هوا و هوس خدایش را تحمل می کنه تا اینکه خواستش نابود میشه و یاد میگیره که خدمت کنه.

همانطور که خدای تو یادت داد و تو رو با صلیبها کور کرد.

  

تو مجبورم می کنی که صلیبم رو در بیارم چون آزار میده...

 

نه اون کسی رو نمی رنجونه. نه! خیلی ساده از دید من بی ادبی هستش که ... که این سمبل خدای مرده رو بندازی گردنت.

 

اجداد من سعی کردند که پیداش کنند. و دری رو که ما را از خالقمون جدا می سازه  باز کنند.

 

اما نیازی نداری که دری رو باز کنی تا خدا رو پیدا کنی.

اگه ایمان(باور) داشته باشی ...

 

ایمان؟ اگه ایمان داشته باشی، یه گمراهی.

می تونی یه نگاهی به دور دنیا بندازی و به خوب بودن خدایی که این دنیا رو اداره می کنه باور داشته باشی؟

 

قحطی، طاعون، جنگ، مرض و مرگ!

اینها بر دنیا حکومت می کنند.

 

اما عشق و زندگی و امید هم وجود دارند.

 

 امیدی بسیار اندک، بهت اطمینان میدم. نه. اگه حتی خدایی از عشق و زندگی وجود داشته... خیلی وقته که مرده. کسی... چیزی در جایگاهش حکومت میکنه.

 

 

[Male Voice]
That cross you wear around your neck;
is it only a decoration, or are you

a true Christian believer?

[Female Voice]
Yes, I believe - truly

Then I want you to remove it at once!- and never to wear it within this castle again!

Do you know how a falcon is trained my dear? Her eyes are sown shut. Blinded temporarily she suffers the whims of her God patiently, until her will is submerged and she learns to serve –

as your God taught and blinded you with crosses.

You had me take off my cross because it offended....

It offended no-one. No - it simply appears to me to be discourteous to... to wear the symbol of a deity long dead.

My ancestors tried to find it. And to open the door that separates us from our Creator.

 

But you need no doors to find God.
If you believe....

Believe?! If you believe you are gullible.
Can you look around this world and believe in the goodness of a god who rules it?

 

Famine, Pestilence, War, Disease and Death!
They rule this world.

There is also love and life and hope.

Very little hope I assure you. No. If a god of love and life ever did exist... he is long since dead. Someone... something rules in his place.

 

 شما هم همین احساس رو کردید که کلا همه چیز رو می بره زیر سوال؟ من خیلی حرفهاش رو قبول ندارم اما خوشم میاد از متنش! بنظرم غلط بسیار زیبایی هستش که در برابر بسیاری از زیبهاییهای معمولی جذابتره. برای همینه که دوستش دارم و هر چند وقت یکبار بهش گوش میدم.

دو قسمتFamine, Pestilence, War, Disease and Death! They rule this world    و

If a god of love and life ever did exist... he is long since dead. Someone... something rules in his place.

رو بیشتر از همه دوست دارم.

|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 23:58 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سه گانه تصادف شانس اجبار

 

پست قبلی که در مورد شانس نوشتم باعث شد بعضیها در خصوص موضوعاتی هم صحبت کنند که بیشتر از دید من تعبیر به شرایط، محیط و اجبار میشه و البته با شانس تفاوت داره. اینکه من کجا بدنیا بیام شانس نیست، به این جهت که قرار نیست معلوم نباشه من کجا متولد می شم. به عبارتی به این صورت نیست که من شاید یک دفعه در آمریکا به دنیا بیایم و شایدم در ایران یا مثلا ژاپن! مشخصه که کجا به دنیا میام و من البته از این موضوع تعبیر به اجبار می کنم. همچنین محیط اطرافمون که خودمون بر آن کنترلی نداریم و شاید هم اصلا ازش خوشمون نیاد یکجورهایی اجبار هستش. حالا این اجبار یا از خیلی بالا (مثلا خدا اگه بهش معتقد هستید) مشخص میشه یا توسط انسانهای دور و بر خودمون. اینکه من موهام چه رنگی باشه چشمام چجوری باشه و ... از اون بالا فعلا کنترل میشه ( یا مشخص شده) اما اینکه من چجوری دارم زندگی می کنم یا یه داستهانهایی برام اتفاق افتاده می تونه توسط خانوادم، دوستان، دشمنان، همسایه و یا مردم کشورم یا کشورهای دیگه تعیین بشه و اون زمانی هستش که قدرت آنها از من بیشتر باشه یا خواستشون از من محکمتر باشه ... اینکه رئیس جمهور من احمدی نژاده بیش از همه مربوط میشه به مردم کشور خودم که ارادشون از اراده من تنها بیشتر بوده و علیرغم میل من ایشون شده رئیس جمهور و الی آخر.

مثال ساده و زیبایی که شاید بشه از شانس گفت برنده شدن کارت شما در یه مسابقه یا برنده شدن شما در بانک باشه! این باز مفهوم خیلی نزدیکتری به شانس خالص داره.

اما در مورد شانس یا اتفاق، قضیه به این سادگی ها هم نیست، یه کمی پیچیده هستش. بزارین این رو براتون بگم: یکی دو روز بعد از نوشتن متن قبلیم من بصورت تصادفی رفتم تو وبلاگی که در مورد شانس و تصادف نوشته بود! جالبه نه؟ اولین باری بود که به اونجا سر می زدم.  در مورد موضوعی نوشته بود که من هم می خواستم بدونم! حالا نمی دونم این رو چی میشه تعبیر کرد! تعبیر این موضوع خودش یه پست کامل و جداگانه ای رو می طلبه! بگذریم. خلاصه اونجا در مورد انتخاب تصادفی عدد مطلبی نوشته بود به این صورت که به شما می گویند عددی را بین 1 تا 20 انتخاب کنید. (می تونید الان همین کار رو بکنید) خب شما انتخاب می کنید بصورت کاملا شانسی . درسته؟

نه دیگه! درست نیست! نویسنده وبلاگ آمار گرفته دیده که برای انسانها(نسبت با کامپیوتر) اون قضیه شانسی و تصادفی یکم فرق می کنه و در اینجا بیشترین تعداد جوابی که داده شده بود عدد هفده و بعد از اون عدد هفت بوده! یعنی اینکه ما خیلی هم شانسی انتخاب نمی کنیم و ذهنمون یه جورایی خاص کار می کنه که شاید هم خودمون خبر نداریم.اگه می خواهید در این مورد بیشتر بخونید به اینجا سر بزنید.

برگردیم سر موضوع جبری که حرفش رو زدم، دیروز داشتم فکر می کردم این نوع جبری که ما ازش یاد می کنیم یه چیزی در دل خودش داره که ما ندیدش گرفته ایم! ببینید، راستش ما داریم در جهانی زندگی می کنیم که داری بعد هستش. طول، عرض، ارتفاع و بعد چهارم زمان. فعلا این بعدها شناسایی شده‌اند. سه بعد مکانی و یه بعد زمانی. وقتی می خواهیم چیزی رو در این دنیا داشته باشیم ناچاریم که هر 4 پارامتر بعدی اون رو مشخص کنیم. اینجاست که چیزی به نام اجبار تعریف میشه! چیزی که شاید اصلا اجبار هم نباشه!! یعنی اونجوری که ما میگیم اجبار نباشه. وقتی می خوام کسی رو به اسم پرهام تو این دنیا داشته باشم باید بگم که در مختصات x در چه مقداری باشه و همینطور در مختصات y و z و در مختصات زمانی (چه هنگامی در این دنیا باشه) و سپس باز باید مشخص کنم که چه شکلی باشه(سه مختصات) و تا کی باشه... اینها همه کسی به نام پرهام رو می بره در چهارچوبی که می‌تونیم بهش بگیم اجبار، اما من فکر می کنم راه فراری نداریم از این موضوع. پرهام اگه می خواد از نیست به هست تبدیل بشه مجبوره که در چهارچوب این اجبار قرار بگیره!

یادمه توی یه برنامه دیدم یه پروفسور در خصوص این دنیا می گفت : اون کسی که این جهان رو درست کرده در داخل این جهان وجود نداره و نمی تونه وجود داشته باشه و همچنین می گفت که آفریننده یکبار این کار رو کرده و دیگه کنترل خاصی هم بر روش نداره، سیستم داده شده و داره جلو میره. حتی دیگه قالبیت دستکاری سیستم رو در وسط کار نداره ( البته این موضوع در تضاد شدید با مذهب، مخصوصا مذهب ما هستش). به هر حال نظر خیلی جالب و عجیبی بود. الان فکر می کنم می تونم درک کنم که چرا خدا نمی تونه خودش در این جهان باشه! چون محکوم به اجبار میشه!‌ احتمالا خدا اصلا در محدوده ابعاد نیست چیزی است فراتر از همه ابعاد. بدون بعد و احتمالا آزادترین آزادی که در تمام دنیا می تونه باشه! وقتی محدود نباشی، آزادی. به تمام معنا آزاد!

اما ما مجبوریم توی این دنیا باشیم، شاید بهتر باشه قوانینش رو بیشتر یاد بگیریم تا بتونیم از این اجبارها حداکثر استفاده رو ببریم. شاید هم بتونیم به شانسهای اطرافمون تکیه کنیم که شاید موفق بشیم. نمی دونم واقعا کدومش بهتره اما من ترجیح می دم قوانین رو یاد بگیرم، البته امیدوارم شانس بیارم بتونم قوانین رو زود بفهمم!!.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در پنجشنبه سوم اسفند 1385 و ساعت 0:54 |