تبليغاتX
monomania
monomania
افكار پريشان من!
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
باور نمی کنم

می نویسم و می نویسیم برای اینکه آزاد بشیم، رها باشیم! آزادیی را که حس نمی کردیم بیشتر بدست بیاریم.

می نویسم که حرفهای نگفته را بگویم. می نویسم تا نترسم!

همه اینها تصاویری بود که در ذهنم قرار داشت. زیبا، همچین آسان و دست یافتنی.

نخواستم مستعار باشم! نخواستم با نام جدید باشم، کس دیگری شوم. هر چند کس دیگری بودن رهایت می کند تا آسانتر بنویسی! چون جدیدی، قضاوتی از قبل وجود ندارد. نگران نظر دیگران نیستی  خودت را می سازی و در کنار دستت قرار می دهد و هر وقت خواستی بهش نگاه می کنی اگر خوشت نیامد تغییرش می دهی، صورتش را دوباره می سازی، دستش را دراز می کنی و دوباره نگاهش می کنی.

اما نخواستم اینگونه بنویسم! گفتم خودم می نویسم به اسم خودم؛ اما آزاد و رها ... فکر می کردم آزاد و رها خواهم بود.

اما اکنون نمی توانم! نمی توانم آنچه که در سرم بود را بنویسم و هر آنچه را که می خواستم بیان کنم. من بیش از آنکه محیط اسیرم کند خود اسیر شده ام! اسیر تفکراتم، اسیر ترسهایم! گفتم می نویسم تا ترسهایم بریزد اما ترسها گاهی قویترهستند و چه بسیار نوشته هایی که حذف شد! توسط خودم!

خود سانسوری! باور نمی کنم! من در فشار تفکرات اطراف تن به مصالحه می دهم و می نویسم تا نوشته باشم نه تا آنچه هستم را افشا کنم، آنچه نظرم است را بیان کنم. بیان می کنم درحدی که پرهام می توانست بیان کند.

من اما، این را نمی خوام!

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 0:10 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خودخواهی ها، بلاهت و فانتزیهای شخصی یک فرد برای یک ملت
 

- بدون شرح -

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 12:7 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چرا فقط به نوک دماغت زل زدی؟ جلوت رو ببین!

خیلی با خودم کلنجار رفتم که این مطلب رو ننویسم علتش هم اینکه از دید بعضیها من گیر دادم به مساله صدام اما من خیلی از گیر دادن بدم نمیاد مخصوصا وقتی احساس خطر کنم می گم حتما باید گیر داد به موضوع و یکم زیر و روش کرد.

بعد از مرگ صدام من فکر می کردم عکس العملهای ایرانیها تقریبا یکسان باشه اما دیدم اینجوری نیست، اولش جا خوردم اما بعدش یکم ترسیدم

خب عده زیادی؛ نه خیلی شادی کردند و نه ناراحت شدند که بنظر من طبیعی هستش چون کار صدام به هر حال تموم شده بود حالا مدل تموم شدنش یکم با هم می تونست فرق داشته باشه. همه یه جورایی انتظار داشتیم که دارش بزنند. خب انتظار همیشه تاثیر خودش رو می زاره. به نظر من اون روزی که صدام رو گرفتند خوشحالی و یا ناراحتی ( و البته منظورم خیلی بیشتر همون خوشحالی هستش) زیادی ایجاد شده. من خودم شخصا خیلی هیجان زده شده بودم که گرفتنش.

این رو در جواب عده ای از بچه ها گفتم که خودشون انتظار داشتند بعد از اعدام صدام بیشتر شادی کنند اما در عمل نکرده بودند.خواستم بگم طبیعیه.

اما مورد اصلی ناراحتی های مردمی هستش که از صدام بدشون می اومده !!

این بدجوری رفته تو مخ من! چرا باید یه عده ناراحت بشن که صدام مرده؟ اون هم عده ای که از همه این مسائل ناراحت بوده اند و زجر کشیده اند. یکی به من گفتش که صدام رو اینجوری نباید می کشتند و براش ناراحت شده بود می گفت برای یه رهبر خیلی سخته که اینجوری بمیره!! من اصلا نگذاشتم حرفش تموم بشه و کلی بهش گیر دادم!! گفتم تو میگی من اگه مسئول مملکت بودم همه دزدها رو دار می زدم ! یا مسئولین رو می کشتم یا از این چیزها ! بخاطر یه دزدی آدم می کشی اما به خاطر اینهمه جنایت کاری نمی کنی؟؟

یکی دیگه از همکارانم هم گفتش که من اصلا خوشحال نیستم که کشتنش ( منظورش این بود که بیشتر ناراحتم!‌) حالا اون کسی هستش که یه بار با یکی تصادف کرده بود بابای یارو رو آورده بود جلو چشماش و تازه مقصر هم خودش بوده !‌ و مطمئنم اگه اسلحه داشته طرف رو می کشته!

این دوستمون بهزاد هم که در پست قبلی اومده گفته یک کلام حیف شد که مرد !‌ دلیلش هم این بوده که آقا شجاع بوده ! بابا جان اون موقع که شما خواب بودی همین جوونهای بدبخت می رفتن روی مین! بخاطر اینکه راه رو باز کنند!! من کلا بنظرم این کار خیلی احمقانه هستش یعنی مردن آدم به این راحتی، اما منظورم اینه که بخاطر هر چیزی که تو ذهنشون بوده این کار رو کرده اند پس حالا صدام اگه بخاطر قدرت هر کاری می کرده که نمیشه بهش گفت کار درست!!

ما متاسفانه از این تفکرها داریم تو جامعه ! دوستی نداشتین که طرفدار شدید هیتلر باشه؟؟ من که چند تا داشته ام! نمی دونم شاید ما طرفدار قتل و غارت هستیم اما در سطح وسیعش!

شاید هم مساله اینه که مردم تعاریف واضح و روشنی از خوب یا بد ندارند! یا اینکه انقدر کلیشه ای شده اند که به این روز افتادن! شاید از بس فقط و فقط به یکسری اعمالی که هر روز صدا و سیما به عنوان گناه بیانشون می کنه به چشم جرم نگاه می کنند.

شاید دید درستی ندارند از  اینکه اعمال مختلف اگه جرم باشند باز هم مرتبه بندی خودشون رو دارند و نمیشه یکیشون کرد. ما اگه مردمون انقدر دل رحم بودند که هر روز تو خیابون دعوا نمی دیدیم ! چاقو کشی نمی دیدیم! به خاطر ده هزار تومان شکم همدیگه رو سفره نمی کردند که!

بچه گلی با اسم آرین به دلیل مریضی نتونست دووم بیاره و متاسفانه فوت کرد (خدا به پدر و مادرش صبر بده). وبلاگهایی که در این خصوص نوشته اند و کامنتهایی که بقیه گذاشته اند بعضیهاش به این صورته که از خدا باز خواست می کنند که چرا باید اینجوری بشه؟ این خیلی خوبه اما کاش به انسانها هم همینقدر گیر می دادیم که چرا باید اینجوری باشه. ما دختر یکی از آشنایانمون مریض شد یک دفعه و تو مدت دو ماه هر دکتری یه چیزی می گفت و به هر بهانه ای به اتاق عمل رسوندش! ( فقط برای اینکه پول بگیرند) و یه عمل الکی روش انجام دادند اما خب چون مشکل رو حل نکرده بودند این دختر چند روز بعد از عمل (حالش بد نبود) یک دفعه فوت می کنه اما کسی به اون دکترهای فلان فلان شده چیزی نگفت! نمی دونم چرا؟ شاید براشون سخت بوده که بخوان با این قضیه مواجه بشن

یا شایدم علتش اینه که ما با مردمی که بطور کاملا مستقیم عملی انجام نداده اند کاری نداریم!! فکر کنم علتش همین باشه! فرمانده ای که دستور میده برای جنایت عامل اصلی است و نه سربازها! اما ما به سربازها چسبیده ایم ! شاید برای همینه که با این همه مشکل بجای اینکه به مسئولین گیر بدیم به همدیگه گیر می دهیم. طرف میره اداره می خواد یه کاری بکنه بهش می گن قانون عوض شده میگیره کارمند اداره رو کتک می زنه !

من جدا می ترسم از این حالت! تفکری که خدا داره زندگی ما رو کنترل می کنه و همچنین کسانیکه ما مستقیما باهاشون در ارتباط و درگیر هستیم می تونه ما رو خیلی عقب نگه داره. می تونه باعث بشه سالیان سال ما همینطور دور خودمون بچرخیم! قاطی کردن درست و غلط بد ملغمه ای می سازه که می تونه همه ما رو نابود کنه!

|+| نوشته شده توسط no name for me در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 10:18 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
لحظه آخر
صدام قبل از مرگش به چی فکر می کرده؟
|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه شانزدهم دی 1385 و ساعت 23:15 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آرزو

اگه الان غول چراغ جادو، فرشته،‌ جادوگر یا کسی که قدرت خارق العاده ای داشت به شما می گفت یک آرزو و فقط و فقط یک آرزو بکن و من همین الان برآورده اش می کنم به شرطی که این آرزو خواستن پول نباشه ( شما می خواهید با پولتان یه کاری بکنید . همون چیزی که می خواهید رو بگید) اما هر چیز دیگه ای می تونه باشه ... هر چیزی، چه آرزویی می کردید؟

فکرتون رو باز بگذارید و از ناممکنها که تو ذهنتون هم هست بگید ....

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 6:58 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
the sutter
اگه بخوام فیلم ترسناکی رو به شما معرفی کنم؛ اون فیلمی نخواهد بود جز The shutter
محصول کشور تایلند سال 2004. احتمالا اسم کشور رو که خوندید فکر کردید یا من دارم شوخی می کنم یا اینکه دلیل خاصی داره که این فیلم رو معرفی کردم
دلیلی نداره جز این که این فیلم واقعا ترسناکه ! همین!
مدتها بود یه فیلم ندیده بودم که باعث بشه قلبم به تپش بیافته اما the sutter اینکار رو کرد. اصولا من فیلم ترسناک رو شب می بینم و تنها . صداش هم که باید یه اندازه کافی بلند باشه( اسپیکر هم باید یه ساب داشته باشه حتما) چون اگه صدا در حد و اندازه صدای سینما نباشه نصف ترس انسان از بین میره !

شاید فکر می کنید که ترسناکترین فیلمها رو آمریکا می سازه؟ باید بگم که اشتباه می کنید . حداقل از دید من اشتباه می کنید. چندین سال است که کشورهای دیگه ای گوی رقابت رو برده اند. می پرسید چه کشورهایی؟ الان می گم ... نژاد زردی ها !
معروفترین اونها ژاپن !(چندین فیلم ترسناک). کره جنوبی و تایلند هم فیلمهای ترسناک خوبی ساخته اند. (حداقل هر کدوم 2-3 تا فیلم ترسناک اساسی تو پروندشون دارند... من از بیشترش بی خبرم)

حتما فیلم حلقه (ring) رو تماشا کرده اید . خب نسخه اصلیش ژاپنی هستش و نه آمریکایی
همچنین grudge و نیز dark water ، باید بگم نسخه ژاپنی اونها امتیاز کاملا بهتری نسبت به آمریکاییش بدست آورده

البته بحث ترسی که می گم نه از نوع شکلهای عجیب غریبه و نه از نوع بکش بکشهای آمریکایی و ... اون فیلمها بیشتر از هر جایی به آمریکا تعلق داره و اونجا ساخته میشه.

در فیلم شاتر یک عکاس و دوست دخترش تصاویری رو در عکسهای گرفته شده می بینند که بیشتر شبیه به یک روح هست ....

فیلم رو یکی برام دانلود کرد ( خدا پدرش را بیامرزاد) البته این دوستمون که خودش هم تماشا کرد و زیاد ازش خوشش نیومد و به من هم گفت فیلم خوبی نیست. در هر حال تیتراژ فیلم رو که دیدم حس کردم تایلندی ها و این فیلم حرفی برای گفتن دارند.... و صد البته بعد از اتمام فیلم می گم که حرفی برای گفتن داشتند.
بار دیگه شما رو دعوت می کنم به دیدن آن.
|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 7:33 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
يلدا - زمستان - بازي

خب از طرف علی ما هم به بازي دعوت شديم. بازي به اين صورته كه 5 تا مورد از خودمون كه كمتر كسي مي دونه رو مي نويسيم و بعد 5 نفر ديگه رو معرفي مي كنيم كه همين كار رو بكنند. اين دعوت را لبيك گفتيم و لبيگ گويان مي نويسيم!

 

فقط جا نخورين ها!

 

1-   من بچه كه بودم دوست داشتم بزرگ تر بودم مي رفتم توي جنگ ايران و عراق شركت مي كردم شهيد مي شدم مي رفتم بهشت ! (بيشتر ديگه توضيح نمي دم)

 

2-      تا راهنمايي يه آهنگ هم گوش نداده بودم ! يكدفعه شروع كردم به موسيقي گوش دادن و تازه شناختن خواننده ها!

 

3-      تا 12 -13 سالگي بلد نبودم حتي يه دروغ بگم! خود اين موضوع معضلي شده بود.

 

4-   يه مرتبه رفته بودم دانشگاه؛‌ برگشتني با خودم فكر مي كردم كه اه ! كاش ماشين آورده بودم و دردسر نمي كشيم، راحت مي اومدم خونه ... خلاصه كلي آه كشيدم. رسيدم خونه بابام گفت پس ماشين كو؟؟  ( و البته حق با بابام بود!‌)

 

5-   نه دبستان، نه راهنمايي، نه دبيرستان، نه دانشگاه ( ليسانس)! تو هيچ مقطعي نشستم يه بار مثل آدم درس بخونم! حتي بعضي امتحانا رو نخونده رفتم دادم. و البته الان پشيماني اومده يقه ام رو گرفته( حداقل براي دانشگاه بايد پشيمون باشم نه؟)

 

حالا بايد 5 نفر رو مشخص كنم. خب خدا رو شكر يه عده دعوت شده اند و گرنه من نمي دونستم به كي بگم.من ناتالی، كوروش، الميرا، بينديش و سينا رو معرفي مي كنم.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 7:2 |