تبليغاتX
monomania
monomania
افكار پريشان من!
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چیزی توی مغز!

یه چیزیه که یه چند وقتیه توی این سر منه و ول هم نمی کنه. جوابم واسه این چیزی که تو سرمه و یه چند وقته داره می چرخه ندارم! نمی دونم این چیزی که توی سرمه و چند وقتیه که داره می گرده جوابی هم داره؟

 

اصل مطلب:

 

قدم اول :

ما مسلمونیم، دین داریم و می دونیم که دنیای آخرتی وجود داره که در اونجا اول به حساب کتاب کارهات می رسن و بعدش معلوم میشه جهنمی هستی یا بهشتی و می‌فرستند همونجا که باید بری

 

قدم دوم:

فقط اسلام نیست که وجود داره بقیه ادیان هم هستند

 

قدم سوم:

سایر ادیان هم قوانینی نزدیک به اسلام دارند ( رابطه دو طرفس یعنی اسلام هم به اونها نزدیکه. جو گیر نشید اونها رو از اسلام نساخته اند)

 

قدم چهارم:

در ادیان گفته میشه ( چون درخصوص اسلام می دونم بیشتر در همین مورد میگم) که پیامبران راه خوب و راه بد را به شما نشان داده اند و حجت هم بر شما تمام شده پس اعمالتان از این پس تک تک خوب و بد حساب میشه تا در اون دنیا به حساب نهایی اعمالتان برسند.

 

عقب گرد:

بریم سالها قبل

نه قرنها قبل ... خیلی خیلی قبل

قبل از اسلام

قبل از سایر ادیان

 

گذشته:

دینی وجود نداره

پیامبری وجود نداره

 

سوال:

برای انسانهایی که نه پیامبری داشته اند و نه دینی چه حکمی صادر می شود؟؟؟

اونها هم محشور می شوند. خب به کدام حساب آنها می رسند؟

چون کسی به آنها هشدار نداده پس عدالت حکم می کنه همه بروند به بهشت برین

آنوقت این ظلم به سایر انسانها نیست؟

نکنه ادیان این قسمت رو از یاد برده بودند؟

 

نکته:

عجب باگی (bug)  پیدا کردما !!

نکنه وقت محشور شدن، windows justice"" هنگ کنه و هیچ کاریش نشه کرد

در نهایت مجبور بشن سیستم رو بوت کنند و ویندوز رو از اول بریزند

 

لحظه اول بعد از نصب ویندوز:

بیگ بنگ – خورشید – زمین

موجودات اولیه ....خزندگان – پرندگان- .... انسانهای اولیه

 

توجه:

پیامبرها از همان زمان انسان اولیه وجود دارند! اولین آنها پیامبر اولیه نام دارد! (در نسخه قبل وجود نداشت)

 

حکم:

ما داریم کفر می گیم. رسما کافر شده ایم؟

 

نتیجه :

اوووف !! به جان خودم خدا شاکی شد از دستم!! سوال رو که نوشتم یه لرزه از زلزله اومد! مردم از ترس زلزله!

|+| نوشته شده توسط no name for me در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 7:3 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ّشر خر
یادتونه یه بار راجع به شر خر حرف زدم؟
یکدونه اینترنتیش رو گیر آوردم
شاید هم به دردتون خورد دنیا رو چه دیدی


پسندیدی؟
حق الزحمه ما یادت نره !

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 10:50 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Are you there

اینجا رو کلیک کنید و همراه با آهنگ متن رو بخونید.

برای کیفیت بالاتر اینجا رو کلیک کنید.

اصلا بهتره اینجا دانلودش کنید! تنبلی نکنید( راست کلیک کنید و save target as رو انتخاب کنید)

?Are you there
Is it wonderful to know
...All the ghosts
...All the ghosts
Freak my selfish out
My mind is happy
Need to learn to let it go
I know you'd do no harm to me

But since you've been gone I've been lost inside
Tried and failed as we walked by the riverside
And I wish you could see the love in her eyes
The best friend that eluded you lost in time
Burned alive in the heat of a grieving mind

?But what can I say now
It couldn't be more wrong
Cos there's no one there
Unmistakably lost and without a care
Did we lose all the love that we could have shared
And its wearing me down
And its turning me round
And I can't find a way
Now to find it out
...Where are you when I need you

?Are you there

 

اما فکر کنم به گروه خونیتون نمی خوره!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 23:35 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شکایت! شکایت!

هدف بزرگ زندگی عمل است نه دانایی                      -هگزلی-

 

مدت زمان زیادی از بحث " شکایت کردن و شکایت نکردن" نگذشته که علی جان در موردش نوشته بود و من هم در خصوصش و بیان مواردی که بدون نتیجه بوده نوشته بودم که متوجه شدم در خصوص یکی از شرکتهای ISP مشکلی بوده و نارضایتی وجود داشته و خب شکایتها بالا گرفته.

این ISP رو تقریبا همه می شناسیم. شرکت داتک هستش که چند ساله داره سرویس اینترنت میده  گویا قضیه به این صورت بوده که شرکت داتک یکدفعه شروع می کنه به کاهش سرعت پهنای باند اینترنتهای پرسرعت و اونها رو تقریبا به نصف می رسونه، کاربرها هم که تماس می گرفتند کسی جوابگو نبوده و خب دلایل مختلف و بهانه هایی می آوردند مثل اینکه  الان کابل برگردونه ، مشکل مرکز مخابراته و دلایل دیگه. بعضیهاشون خسته می شدند از این شرایط و یا دلایل براشون خیلی منطقی نبوده مداوم پیگیری می کردند چون به هر حال وقتی کاربرهای خونگی از اینترنت پرسرعت استفاده می کنند میشه گفت که کاربران خیلی ساده ای نیستند یعنی یه یوزر خونگی وقتی از سرعت بالا استفاده می کنه حتما دلایل خودش رو داره یا کاری داره یا اینترنت بازه به هرحال زیاد با این چیزها سر و کار داره و تو موارد اینترنتی هم پیگیرن اغلب.

خلاصه جواب دادن به این پیگیریها به این حد میرسه که به عنوان مثال گفتند: "همینه که هست نیمخواهید از ما سرویس نگیرید"

خوشبختانه چون کاربرا اطلاعات اینترنتی کافی داشتند شروع می کنند یه وبلاگ درست می کنند و در اون شروع می کنند راجع به این قضیه نوشتن و شکایت کردن و بعد هم در petitiononline  یه صفحه میزارن که اونهایی که معترضن بیان رای بدن ، ما ناراضی هستیم و حقمون رو می خوایم جالب اینه که 118 نفر رای داده اند که شاکی هستند در این میان یه روزنامه اینترنتی هم به اسم "هموطن سلام" پیدا میشه که راجع به قضیه و کم و کاستی ها می نویسه ... به هر حال کار بالاتر می گیره و به شکایت رو می رسونند به شورای حل اختلاف، کارشناس اونجا چک می کنه و تایید می کنه که سرعت پایین هستش، از لحظه تایید موضوع وارد مرحله اجراییش میشه.(خبر در هموطن سلام) 

من الان دیگه خبر خاصی از ادامه روند ندارم.

به هر حال من امیدوارم که چون شاکیها کم نیستند و واقعا دارن پیگیری می کنند و کوتاه هم    نیامده اند حتما به یه نتیجه برسه. هم امید برای ما باشه که بالاخره صدا به یک جایی می رسه  و هم در نهایت برای شرکتهایی که از شرایطشون استفاده می کنند یه درس عبرتی باشه که از این جور اتفاقها زیاد نیافته و مردم رو برده خودشون فرض نکنند.

حالا باید ببینیم چی میشه ،‌من اگه بعدا خبر بیشتری بدست آوردم اعلام می کنم.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه بیست و یکم آذر 1385 و ساعت 9:12 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Tagline

سالهاست که باهاش زندگی می کنم توی ذهنمه، زمزمش تو گوشم، تصویرش در جلوی چشمانم

هرجا کی می رم با منه. با من می خوابه  و با من بیدار می شه ! گاهی زودتر از من بیدار میشه. اما هیچوقت از بودنش ناراحت نبوده ام. واقعا نمی دونم خوب است یا بد اما مدتهاست که با او زندگی میکنم مطمئنم که خیلیها اصلا نمی دانن که چی هست چه برسه به اینکه آنرا داشته باشند اما اطلاع ندارم چه کسانی هم مثل من هستند.

از tagline صحبت می کنم. من tagline دارم

 

با سوال ادامه می دم

شده در ذهنتون کلمه ای، جمله ای چرخ بزنه؟ چرخ بزنه و بزنه و همونجا بمونه؟ از ذهنت بیرون نره؟ یا اینکه تمایل ذهنیت به سمت اون باشه؟

توضیحش شاید آسان نباشه.. من اسم tagline رو براش انتخاب کردم ( تگ لاین بیشتر به جملات کوتاه که اغلب جنبه تبلیغ دارند و برای فیلمها، شرکتها و موارد مشابه استفاده می شوند گفته می‌شود ؛ tagline من اما اینطور نیست جنبه تبلیغی نداره اما tagline هستش)

من tagline دارم نمی دونم چه کسانی هم مثل من اون رو دارند ؟ من سالهاست که دارمش ...

تگ لاین ذهن من می تونه یه کلمه یه جمله یا چیزی تو همین اوصاف باشه. تو مدتی که اون تگ لاین رو دارم ذهنم همیشه زمزمش می کنه، گوشم می شنودش و چشمهام شاید ببینش

می تونه این تگلاینها از آهنگ، فیلم، کتاب، سخن دیگران یا تفکرات خودم یا هر چیز دیگه ای ظهور پیدا کرده باشه.

فکر کردم تگ لاینها رو بنویسم. نه در وبلاگی جدا و نه در پستهای این وبلاگ. همین کنار،(با این قالب میشه سمت چپ ) تگ لاینم رو می نویسم تا تگ لاین بعدی بیاد و عوض بشه.

تو هم مثل منی؟!

|+| نوشته شده توسط no name for me در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 6:22 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
من، قالب وبلاگ، آتش و وب هاستد!

1-بخاطر استقبال بی شمار وبلاگ نویسان شهید پرور، اصلاح وبلاگ یک روز دیگر تمدید شد.!!

 

2-امروز عصر رفته بودم میرداماد حدود ساعت 5:45  جلوی مجتمع پایتخت، منتظر یک دوست گرامی ایستاده بودم که یهو دیدم یه ماشین از خود بی خود شده !! آتش گرفت و در عرض چند ثانیه شعله ها از همه جاش بیرون میزد !!

حالا کجا؟ دقیقا پشت چراغ قرمز تقاطع میرداماد با ولی عصر.یه ماشین دوو که مثل بقیه منتظر بود چراغ سبز بشه...

راننده یه خانم بود که یکدفه دید ماشینش آتش گرفته و اومد بیرون ، همراه نداشت. همه راننده ها دستها رو گذاشته بودند رو بوق و بصورت ممتد بوق می زدند و ول نمی کردند  یعنی مثلا20 تا ماشین یه نفس بوق می زدند ... انقدر که هل کرده بودند و بعضیها هم می خواستند به ماشینهای جلوتری خبر بدهند که حرکت کنند (حالا پشت چراغ قرمز کجا میشد حرکت کرد من نمی دونم). یکی دوتا از راننده های کنار دوو از ماشین خودشون اومدند بیرون و در رفتند. یه خانم تو ماشین جلویی بود رفته بود چسبونده بود به ماتحت ماشین جلوییش فقط بوق می زد حتی نگاه نمی کرد که پشت سرش الان چه خبره انقدر که هل کرده بود بنده خدا !! حتی از ماشین خودش هم پیاده نشد از بس گیج شده بود! هر لحظه ممکن بود ماشین بره رو هوا و همه آتش بگیرند شانش خیلی خوبی که آوردند این بود که دقیقا جلوی پاساژ پایتخت بودند و چند نفر خیلی سریع با چند تا کپسول بزرگ اومدند و افتادن به جون آتش (‌یعنی شاید 1 دقیقه هم طول نکشید) اما خاموش نمی شد که لامصب !!  2 تا کپسول گنده رو روش خالی کردند فایده نداشت 2 دیگه هم خالی کردند روش تا شروع کرد یواش یواش شعله هاش کم شدند و تا یه حدی مطمئن شدیم که احتمال انفجار خیلی کم شده بالاخره به زور خاموشش کردند!!

اگه ماشین دوو جای دیگه بود حتما یه فاجعه می شد !‌ کپسول نبود که !!‌ تازه اون هم بزرگ به تعداد 4 تا!! حتما منفجر میشد و ماشینهای بغلش هم آتش می گرفتند!

راننده شانس آورد که وسط ماشینها نبود و در سمت راننده می شد باز بشه ... دیدین تو تهران ماشینها با فاصله 10 سانت از هم می ایستند ... اگه اینجوری بود شاهد سوختن یه انسان هم بودیم !!! کاری هم نمیشد کرد ! فکر می کنم دیدن همین صحنه و اینکه نتونی کاری کنی خودش آدم رو یه جورایی دیوونه بکنه!

 

من با موبایلم یکی دوتا عکس گرفتم ببینید چجوری آتش گرفته بود!

 

 

 

 

 این هم مال بعد از خاموش شدنش هستش . ببینید سر تا پاش رو پودر کپسول پاشیدند تا خاموش شده!

 

حالا هی بگید که این خانمهای خوب ما از دست آقایون بد ما زجر می کشند! بگید دنیا بدون آقایون بهتره !‌ شما آتیش رو خاموش می کردی اونوقت ؟ ;)

 

hostedpictures

هم ما رو خفه کرد از بس اسم سایتش رو روی عکسام میزنه ! سایت بهتری سراغ دارید؟

|+| نوشته شده توسط no name for me در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 0:7 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
!
یکروز تا تکمیل قالب وبلاگ !

! 1day
|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 1:45 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
وبلاگ این حقیر

قالب وبلاگ من چجوریه؟

زیادی gloomy هستش؟؟

عوضش کنم؟؟ چی بزارم؟ تو چه مایه هایی؟ رنگ رو بگین خودش خیلی کمکه

شاد باشه یا غمگین یا سبک یا سنگین یا ...؟

 قبلا که خودم با شکل وبلاگم حال می کردم حالا تازگیها بیشتر از دید یه غریبه که نگاه می کنم  متوجه میشم  اون حسی رو که می خواستم منتقل میشه اما اینکه منتقل شدنش خوب هست یا نه به شک افتادم ... شاید باعث احساس خوبی در دیگران نشه ... خب من هر کاری که دوست دارم می تونم با خودم بکنم اما نمی تونم مردم رو زجر بدم که ! خلاصه یکم مانده ایم بر سر دو راهی

نمی دونم دیگران که وبلاگ رو می بینند جدا از مطالبش ؛خود قالب و شکل وبلاگ اثر خاصی روشون می زاره یا نه فرق خاصی نداره. این اثر می مونه یا لحظه ای هستش؟ نمی خوام بمونه !!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 9:11 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
می شد کاری کرد؟

دیروز بعد از انجام کارهام حرکت کردم به سمت خونه ، همینطور که داشتم توی پیاده رو راه می رفتم سر و صدایی شنیدم و صدای فریاد . بعدش که دقت کردم شنیدم گفت بگیریدش . نگاه کردم ببینم کی هست ناگهان دیدم یک موتور که دو نفر سوارش بودند داره لاین اونطرف خیابون بر خلاف جهت حرکت می کنه و از کنار ماشینها رد میشه به علت اینکه شرایط حرکت خیلی مساعدی وجود نداشت با سرعت بالایی حرکت نمی کرد بهمین دلیل باری چند لحظه  تونستم ببینمشون؛ و سپس رد شدند. اونوقت تازه سر و کله کسی که داشت فریاد می کرد پیدا شد درحالی که با تمام قدرت می دوید و داد می زد ... اما اونها رفته بودند. می گفت تورو خدا برین دنبالش . بگیریدش . به موتوریها می گفت برید. به مردم می گفت می گرفتیدش با حالت ملتمسانه می گفت چرا نگرفتید؟ دیگه نمی دونست به کی میگه چرخ می زد و می گفت تورو خدا بگیرینش. 

من اون موقع که موتور رو دیدم یه لحظه تردید کردم که اینها دزد هستند یا نه .نمی دونم اگه اونطرف خیابون بودم عکس العملم چی می تونست باشه؟ مثل رانندگان ماشین نگاه می کردم تا موتور بره؟

 

بعد از اون یه خانمی هم رسید به نظر می اومد که کیف این خانم رو زده اند و احتمالا اون فرد پسر این خانم بوده. دیدن بلاتکلیفی این خانم و دیدن اینکه از درون داره احساس ناتوانی می کنه برام زجر آور بود.وقتی می بینی که اشکهای یکی دراومده، اما نمی دونه چی کار کنه یقه چه کسی رو بچسبه و فقط صداش در حدی میشه که انگار داره با خودش حرف می زنه .

 

باز هم یکم نگاه کردم و بعدش رفتم. اما هنوز فکرش تو ذهنمه. میشد جلوشون رو گرفت؟

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 8:54 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
داستان راستان

اول از همه این وبلاگ علی جان رو یه نگاهی بکنید و بعدش بیایید ادامه مطلب رو بخونید. مطلبی که در ادامه می خوانید جواب دوستم علی هست که چون زیاد بود ترجیح دادم که اینجا بنویسم:

شروع : (بخونید . تا آخرش بخونید!)

 

من اول یه بار دیگه بگم ( ایندفعه باز واضح تر می گم) . که چرا  سر موضوع UCLA حساس شدم دلیلش دلسوزی دوستان خارج از ایران برای ایرانیهای خارج از ایران بود، که من می گم برای خودمون که اینجا هستیم بیشتر دل بسوزونند و حداقل در انتشار خبر و یا محکوم کردنش تلاش کنند.

 

پس مساله این نیست که نباید برای اون فرد کاری کرد یا نه

اصلا گیریم قاتل بود باز هم حق داشت که شکایت کنه ! من که با این قسمتش مشکل ندارم. اما بقیه دوستان سنگ مشکلاتی که حل آن آسان است رو به سینه می زنند و برای من خوشایند نیست راستش و این رو نشونه حق طلبی نمی دونم . اصلا هم نمی دونم.

 

در مورد شکایت و یا اعتراض من مثالهای زیادی می دونم چندتاشون رو براتون می گم

 

یک مثال رو میزنم از دبیرستان خودمون.

چندین سال قبل ؛ زمان چهارشنبه سوری یکی از بچه ها همون شب به حرف یک بسیجی گوش نمی ده و بی تفاوتی می کنه، اون هم شاکی میشه اسحله در میاره میزاره رو سر پسره و شلیک می کنه.قضیه رو یادته؟

کار بالا می گیره و پدر مادر پسره خب ولی دم بودند و شاکی ... مادر بسیجیه میره پیش کسی ( از خودم جداگانه بپرسید چه کسی ) و نامه آزادی پسرش رو میگیره و والسلام نامه تمام. همین. یعنی پایان!

حالا من نمی دونم شکایت کجای این داستان می گنجه و یا پیگیری موضوع!

 

در خصوص گرفتاریی که برای خودم نوشتم تو وبلاگت

اولا من چون کاری نکرده بودم 1 ساعت دنبال بهانه می گشتند که کاری کنند نشد. آخر سر یکی اومد گفت فلان ماشین مال تو هستش؟‍ گفتم آره . بعد گفت به من فحش میدی ؟ به من می گی فلان فلان شده و شروع کرد زدن . راستش علی جان خیلی هم سعی کرد خوب بزنه اما من چون اون مدت خیلی دیگه تو مود کیک بکس(kickbox) بودم بیشتر ضربه هاش رو دفاع کردم اما خودش فکر می کرد داره می زنه !!  جوری نبود که بخوام برم پزشک قانونی ... همون موقع اومدن کشیدنش کنار و من هم خیلی آروم موضوع رو به 10 نفر گفتم و گفتم که من می خوام شکایت کنم(یعنی همونجابرگه بیارن که شکایت کنم) که رئیشون اومد گفت غلط کرده ببرید حالش رو بگیرید( که خب الکی می گفت ) و گفت اشتباه کرده و عذرخواهی کرد .

بیشتر از این هم نمی شد کاری کرد من اصلا نمی دونم چه کسانی بودند که بخواهم شکایت کنم .راستی من جدا نمی دونم وقتی طرف مقابلت رو نمی شناسی چجوری می تونی شکایت کنی؟ بگی یک چند نفری بودند که من را دم فلان محل کتک زدند؟! اون هم با شرایطی که من مجروح نشده بودم که بخوام بگم ببینید این هم جای کتکشون.

اما اگه درست حسابی کتکم می زندند قضیه فرق می کرد که خدا رو شکر اینجوری نشد.

 

البته علی جان اگه یادت باشه من همچین مثل بقیه هم نبودم و فکر کنم تو هم با ما بودی توی قرار کوه ... که آخر سر دختری به اسم آزاده دستش رو انداخته بود دور گردن پسر عموش یا عمش و می اومدند پایین که بسیجیها بهشون گیر دادن و اگه یادت باشه این من بودم که رفتم جلو و گفتم که فامیلشه ولش کن که بسیجیه با من درگیر شد . یادته؟  یه مشت هم زد تو شکمم فکر کرد الان غش می کنم و می بردم و چون دید اینجوری نشد اومد دستم رو بپیچونه نتونست من گفتم بقیه بچه ها رو صدا کنید دیگه خیلی قاطی کرد ...

در نهایت که زیادتر شدیم اون چند نفر بی خیال شدن و با من هم خداحافظی کرد !!‌ اما یادم نمیاد که کسی اومده باشه جلو و کاری کرده باشه

 

و البته من شاهد این قضیه تو یگان ویژه بودم که یک نفر کادر نیروی انتظامی یک کارگر اونجا رو کتک زده بود و اومده بودند قسمت بازرسی که قضیه بررسی بشه و توی قسمت بازرسی جلوی کادر بازرسی دوباره یک چک خیلی محکم زد تو گوشش جوری که من خیلی جلوی خودم رو گرفتم که بلند نشم و صندلی رو توی سرش خورد نکنم! و اونجا فقط 2 بار داد زدند سرش که اینجا جلوی ما اینکار رو می کنی؟؟!! و بعدش هم خودشون یک جوری طرف رو مجبور کردند که رو بوسی کنه !!‌  بدبخت اومده بود شکایت کنه یه چک محکم دیگه هم خورد!!

 

همچنین شاهد این موضوع بودم که یکبار دیگه هم با باتوم زده بود تو صورت یکی از سربازها که وقتی آورده بودنش قسمت بازرسی جای باتوم کاملا روی صورتش مشخص بود (فقط یه لحظه تصور کنید با باتوم بزنند توی صورتتون اون هم باتوم لاستیکی سنگینی که داخلش سیم فولادی هستش)و خب در نهایت هم چیزی نشد. وقتی دید مثل اینکه قرار نیست اون فرد رو کار خاصی بکنند از ترس دردسر بعدی رضایت داد.

 

یا اینکه میخوای یه قضیه دیگه رو بگم

توی یگان 2 نفر از کادریها  بودند که سربازها رو (‌سربازهای عادی شبها باید همونجا می موندند) می آوردند و هر دفعه شلوار یکی رو در می آوردند و باسن و آلت و همه جاش رو واکسی می کردند و کر و کر بهش می خندیدند و مسخرش می کردند... ( دوستان می تونند فکر کنند که جای اون سرباز خودشون بوده اند که یکی دو نفر از کادریها که باهاشون نه دوست هستی نه چیزی و برات عملا انسانهای غریبه و شاید حتی منفور باشند میان شلوارت رو به زور درمیارن! و چند تا سرباز بدبخت هم از ترس مجبورن دستت رو بگیرن که تو کاری نکنی و اونها هم با دردسر مواجه نشند)

تا اینکه قضیه لو رفت ...

ما یک دفعه این قضیه رو فهمیدیم . سرهنگ بازرسی فحش می داد و می گفت پدرش رو در میاره . بعد دونه دونه سربازهای به هچل افتاده رو گیر آوردند. فکر می کنی چند نفر بودند ؟  14 نفر فکر کنم. 2 تاشون هم از سربازهای بخش اداری بودند که بدبختها سربازهای خیلی آروم و خوبی بودند و فقط بخاطر اینکه ضایع نشوند چیزی نگفته بودند . خلاصه شد یک افتضاح تو یگان . گفتند پدرش رو در میاریم و ... به سربازها گفتند چرا به ما چیزی نگفتید؟ یه عده که حرفی نزدند . یه عده گفتند خجالت کشیدیم و به حساب شوخی گذاشتیم. یه عده هم گفتند که آخه کاریش نمی کردید . گفتند حالا ببینید چه بلایی سرش می آوریم. همه چیز پرونده شد داستانها همه جمع شد.

خلاصه قرار بود هزار تا بلا سر این آدم بیاد .. اما دیدیم که بازداشت نشد. توبیخ نشد .... در نهایت گفتیم از این یگان میندازنش بیرون  اما دیدم همونجا هم نگهش داشتند ... چی شد؟‌ آبروی کی رفت؟ سربازها دیگه روشون نمی شد حرف بزنند ؛‌ اون آدم هم که سر جای خودش بودش و حالش رو می برد!!‌

 

اینجوری هم نیست که کسی شکایت نکنه و یا اعتراش نکنه. مساله اینه که تعداد کمی از افراد شانس این رو پیدا می کنند که به جایی که مراجعه کرده اند فردی حرفشان را گوش می دهد و یا پیگیری میکند.

 

گفتم پیگیری ... من که زاهدان بودم برای اومدنم به تهران اول از طریق جابجا شدن اقدام کردیم . یعنی پدرم اینگونه اقدام کرد چون من موافق نبودم و می گفتم که جواب نمی ده در نهایت یه نامه داشتیم که اگر کسی توی تهران هست که می خواد بره زاهدان اعلام کنه ... من می دونستم اصلا جواب نمیده اما پدرم می گفت که نه جواب میده. خب مسلما جواب نداد

حالا می دونی چرا ؟ چون من می دیدم که این نامه ها که میاد اصلا به دم دفتر هم نمی رسه ... پاره می کنند می اندازند دور به همین راحتی! این هم پیگیری

کلی زحمت می کشی به یک نامه می رسی آخر سر نامه تو سطل آشغاله و کسی هم خبردار نمیشه

 

مگه زمانی رو که من می خواستم معاف بشم رو یادت نمیاد ... آقای دکتر سر اینکه بابای من نفهمیده بود رئیس اون هستش و نه بغلیش به پدرم گیر داد و گفت برو نوار قلب بگیر مجددا ( نوار قلب پدرم مال 2-3 روز پیش بود) و وقتی پدرم گفت که آقا همین نوار جدیده گفت می ری یا نه؟ پدرم گفت من که می گم این جدیده

اون آقای دکتر هم برگه رو برداشت نوشت معاف نمی باشد . مدارک ارائه نشد!! و امضا کرد و تموم. بعدش گفت برو به هر کی دوست داری شکایت کن!!!

من برای اقدام دوباره و قانونی این موضوع بیچاره شدم تا دوباره بعد از 60 سالگی پدرم جلسه ای برگزار شد ... حالا قبلش به کی باید شکایت می کردیم؟؟

 

همانطور که گفتم بستگی داره با اینکه موقع شکایت چه کسی مخاطب شما باشه... اگه یکی مثل همون قبلیها باشه که هیچ فایده ای نداره شاید ضرر هم داشته باشه ( مثل چک خوردن دوباره) و متاسفانه اغلب همین اتفاق می افته. در غیر اینصورت میشه کمی امیدوار بود.

 

مورد دیگه این هستش که کار راه بیافته .طولانی مدت و فرسایشی نباشه. شر خر رو همه می شناسند حتما. شر خر فردی هستش که وقتی حقی داری و نمی تونی حقت رو بگیری اون میره انجام میده مثلا شما یه چک وجه حامل داری که 3 میلیون هستش و حساب طرف هم خالیه، تو هم پولت رو می خوای. میری چک رو به مبلغ ارزونتر مثلا دو میلیون و چهارصد هزار تومان می فروشی به یک شر خر و اون انقدر شر و عوضی هستش که می ره به زور به کتک ، با هر روشی پول رو می گیره

الان دیگه برای کارهای معمولی هم یه شر خر می خوای!! چرا؟ چرا طرف نمی ره چک رو به اجرا بزاره .... برای اینکه جواب نمی ده صبح تا شب تو دردسر هستش آخر سر آیا حل بشه مشکلش یا نشه

 

من خواهرم با ماشین تصادف کرد افسر اومد و گفت آقا شما مقصر هستید  و کارت و مدارک رو گرفت و به خواهرم داد و کروکی کشید و گفت برید راهنمایی رانندگی اون کسی که تصادف کرده بود سریع زنگ زد به فامیل عوضیشون و از اون طرف رفتن یه پولی به سرهنگ راهنمایی رانندگی دادند وقتی ما رفتیم گفت فقط خواهرم و اون آقا بروند تو !!. وقتی برگشتند دیدم که قضیه برعکس شده کروکی قبلی رو پاره کرده و عوضش کرده حالا کارت خواهرم رو گرفته و به طرف داده! دیدیم اینجوریه من انقدر عصبی شده بودم که خدا می دونه رفتم و گفتم قبول ندارم شما اصلا ندیدید که محل تصادف چجوری بوده و ... سرهنگه که دید من کوتاه نمیام گفت میام محل تصادف . رفتیم محل تصادف ، به جان خودم در رو باز کرد فقط یک پاش رو از ماشین گذاشت بیرون و یه نگاهی سریع کرد و راه افتاد ! نگذاشت یک کلمه بگیم. رسید به محل راهنمایی رانندگی گفتش همین که من گفتم درست بود!!! آخر سر من گفتم شکایت می خوام بکنم ما رو فرستادند یه راهنمایی رانندگی دیگه برای شکایت. اونجا گفتند که خب شما باید فلان مبلغ بریزید به حساب تا ما بخواهیم بررسی کنیم دوباره! آب یخ ریختن روم . دیدم تا چند روز دیگه اینها بخوان بررسی کنند نه آثاری توی خیابون مونده و نه اینکه این طرف صبر می کنه که به شکایت برسه می ره همین الان ماشین رو میده درست کنند که آثاری نمونه، بی خیال شم مثل اینکه ارزونتر درمیاد تا اینکه بخوام پیگیری کنم. بی خیال شدم و شکایت نکردم.

 

من راستش داستان کم ندارم اگه بخوام همه رو بگم خیلی زیاد میشه فکر کنم همین مقدار فعلا کافیه چون حوصله خوانندگان وبلاگ سر میره :)

برای همین اینجا داستان رو ختم می کنم در صورتیکه فقط به خاطر خود سربازیم 10 مورد دیگه هم می دونم که خیلی تابلو تر هستش و دیگه نمیشه به این راحتی گفتش . از درگیریها و ...

 الان هم بخاطر کارم در سطح بالاتر مثال از ماست مالیهای بزرگ دارم

درضمن در مورد به جواب رسیدن شکایت هم چند تا مورد دارم که به علت طولانی شدن متن نمی نویسم. انشالله بعدا. اما اونها بخاطر دلایل خاصی به نتیجه رسید.

 

در مورد شاکی بودن ایرانیها من در کل باهات موافقم و می گم مردم الکی غر می زنند و خیلی جاها حتی راضی هستند و خودشون هم نمی دونند . فقط حرف هستش که بیان میشه. اما این که صحبتهای من رو به قضیه ایرانیها مربوط کردی خیلی موافق نیستم .

 

پایان.

 

توضیح : من قرار بود سربازیم زاهدان باشه اما بخاطر شرایط پدرم بالاخره تونستم بیام تهران و در تهران در خدمت یگان ویژه بودم.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 9:14 |