تبليغاتX
monomania
monomania
افكار پريشان من!
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
من نمی فهمم اما شاید تو بفهمی!
روزنامه جام جم در ویژه نامه تپش در خصوص یک پدر نوشته . در پایین تیتر، مطلب زیر را نوشته : "اصلا از مرگ نمی ترسد ..... ..... با خود عهد بسته است تا زمانی که یوسف 9 ساله و نرگس 3 ساله را هم مانند سایر فرزندانش به ثمر نرساند دست از کار بر ندارد. او می خواهد عزیزانش را به دانشگاه بفرستد و خوشبختی آنها را با چشم خود ببیند" البته اون نقطه چین رو من گذاشتم (فعلا سانسور شده).
با خوندن این مطلب فکر کنم اینجوری احساس کنید که شاید این فرد معلول یا جانباز یا مانند این است که هم کار خیلی برایش آسان نیست و هم احتمال اینکه مرگ به سراغش بیاید کم نیست مثلا شیمیایی شده است.
خب حالا اون نقطه چین رو براتون می نویسم . در جمله قرارش بدین و دوباره بخونین " و با اینکه بیش از 90 سال دارد "
درست تاپیپ کردم . همون عدد 90 هستش. من دقیقا متوجه نشدم علت اختصاص دادن یک صفحه از روزنامه به همچین موضوعی چی می تونه باشه!
در خصوص شغل در جواب می گوید :‌" من الاغ دارم و شغلم باربری است و متوسط روزانه ام 5 الی 6 هزار تومان است.... "
تا اونجا که من می دونم انسانهای خیلی موفقی داریم و انقدر ازشون نمی نویسند که فقط هنگامی که فوت می کنند متوجه می شویم چنین کسانی هم بوده اند و به ما خبر نداده اند!!! . و هنوز نمی دانم دلیل اختصاص دادن یک صفحه از ویژه نامه به این فرد چه چیزی می تواند باشد! خصوصا اینکه با همان چند جمله ای که خواندید این احساس رو به شما می ده که این موضوع مهم و این فرد در زندگی خود موفق است!
من دارم فکر می کنم بچه سه ساله این مرد وقتی 10 ساله بشه و بهش بگن پدرت چی کارست. چی می گه ؟ می گه بابام نقش فسیل رو بازی می کنه؟؟!! من اصلا نمی خوام مسخره کنم اما این اختلاف سن بین بچه و پدر!!!! اصلا نمیشه هیچ جوری حلش کرد. و همچنین نوشتن این مطلب رو توسط جام جم !! علتش ور هنوز هم نمی فهمم!!!

|+| نوشته شده توسط no name for me در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 7:53 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
No surprises

 A heart that's full up like a landfill,
a job that slowly kills you,
bruises that won't heal.
You look so tired-unhappy,
bring down the government,
they don't, they don't speak for us.
I'll take a quiet life,
a handshake of carbon monoxide,

with no alarms and no surprises,
no alarms and no surprises,
no alarms and no surprises,
Silent silence.

This is my final fit,
my final bellyache,

with no alarms and no surprises,
no alarms and no surprises,
no alarms and no surprises please.

Such a pretty house
and such a pretty garden.

No alarms and no surprises,
(Get me outta here)
no alarms and no surprises,
(Get me outta here)
no alarms and no surprises
(Get me outta here) please.

(RADIOHEAD-No surprises-1997)

برای شنیدن خود آهنگ اینجا را کلیک کنید(با کیفیت پایین لیکن با سرعت کم هم مشکلی ندارد

توصیه می کنم شب و موقعی که تمرکزتون بیشتره گوش بدید

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 و ساعت 1:32 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تسلط

به يه مطلب كوتاهي در يكي از وبلاگهايي كه مي خونم برخوردم : 

( عين مطلب رو در زير نوشتم)

"برای بار دوم کارم به جايی برخورد که "رسما" به من ياد آوری کردند که زن هستم و در جمهوری اسلامی زندگی می کنم. بار اول وقتی بود که برای ازدواج بايد پدرم اجازه می داد و امضا می کرد. بار دوم هم امروز بود که برای تمديد گذرنامه بايد شوهرم اجازه خروج می داد و امضا می کرد. (دسترسی به وبلاگ نامبره) 

بگردیم به وبلاگ خودمون.

معتقدم كه اين انديشه هاي تك تك افراد هستش كه جمع ميشه ؛ جمع ميشه  و درنهايت خودش رو تو كل جامعه  نشون ميده

شايد بشه گفت برآيند فكر افراد در نهايت اوني ميشه كه در جامعه مي بينيم!

من بيشتر از هر چيزي اين مشكل رو ناشي از ديد سلطه خودمون مي دونم. اينكه مي خواهيم تملك داشته باشيم و بتونيم در همون مورد سوال و جواب كنيم و ديگران مجبور به دادن جواب باشن.

اين مورد رو در خيلي از روابط ديدم. روابط پدر و مادر با فرزندانشون يكي از مهمترينهاش هستش ( حالا شايد اخيرا شدت قبل رو ديگه نداشته باشه كه اون هم دلايل ديگه اي داره و نه اينكه به بينش خاصي رسيده باشند) . پدر و مادر بيشتر خودشون را مالك بچشون مي دونند تا اينكه همراهش و اينكه فرزندشون بهشون سپرده شده و اختيارش نبايد دست اونها باشه( شايد خوشتون نياد چون اينجوري در خصوص پدر و مادر ميگم. اما بنظر من خودخواهي هستش). فرزندشون بايد به اونها جواب پس بده... احتمالا شما هم همچين مواردي رو ديدين اما شايد بنظر شما طبيعي بياد. فكر مي كنم خيلي از كسانيكه هنوز مادر و يا پدر نشده اند هم وقتي فرزندشون به دنيا بياد همون كارها رو تكرار مي كنند.

در روابط ديگه هم باز مي بينيم اين حس وجود داره. دوست پسر و دوست دختر به عنوان مثال. ممكنه پسره زنگ بزنه دختره  تلفن رو دير برداره . اونوقته كه بايد توضيح بده كه چي شده چي كار مي كرده چرا زودتر برنداشته...

يا پسر مثلا تلفن رو جواب نده . اونم بايد كلي توضيح بده .

وقتي من مي خوام از شركت برم بيرون مديرم ( مدير ارشد منظورم نيست) مي پرسه  كجا ميري!؟  انگار به اون ربطي داره! وقتي من مي خواهم از شركت خارج بشم ديگه وارد زندگي شخصي خودم ميشم به كسي مربوط نيست كه من بخوام جواب بدم! اما مي پرسه! يا اينكه مي گه چي كار داري كه مي خواهي بري ؟  (‌بعد از ساعت اداري!‌)  البته من يا مسخرش مي كنم يا جواب نميدم يا ... اما به هر حال دارم ديد جامعه رو ميگم.

فكر مي كنم اگه ديد ما اين نبود كه زنمون بايد به ما جواب پس بده  اونوقت اين قانون خودش در مدت كوتاهي محو مي شد. اما چون هستش از بين نميره.

همونطور كه اگه ديد ما عوض بشه ، اونوقت نمي بينيم كه جوان 23 ساله رو بگيرن و مادرش يا پدرش رو بخوان!! 5 سال از ورود او به سن قانونيش مي گذره! اونوقت چطوره كه بايد پدر و مادر بيان!!!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 9:58 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تعجب داره؟
تعجب کرده اند که چرا مردم همش تو فکر این هستن که شنبه تعطیل میشه یا باید تعطیل بشه!
حتما می گن عجب مردمی داریم فقط فکر تعطیلی اند اما مساله اینه که با ولادت انرژی هسته ای در مورخ 20 فروردین چنان جشن و شادمانی از خودشون ابراز کرده اند که تا بحال برای ولادت هیچ پیامبر و امامی همچین کاری نکرده بودند. انگار این موضوع از تمام موضوعات شاد دنیا شاد کننده تر و مسرت بخش تره . خب بهمین دلیل زیاده روی در ابزار هیجان (‌یا شایدم بزرگ نمایی بیش از حد) نباید توقع داشت که مردم جور دیگه ای تصور کنند و انتظار داشته باشند.
بد میگم!؟
|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 7:31 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پری !

چند روز پیش چشمم به یه نوشته افتاد که باعث شد برم یکم بگردم و از موضوع بیشتر سر در بیارم.

مطلبی که خوندم در رابطه با " پری "‌بود. همون موجود زیبا و خوبی که همه در ذهن داریم اما جالب اینه که من تا بحال نمی دونستم که این پری نه همان پری است که در قدیم می شناخته اند! و فهمیدم پری در گذشته نه تنها خوب به حساب نمی اومده بلکه ... !!  به چند جا رجوع کردم که یکی از اونها کتاب "اسطوره های ایرانی" نوشته وستا سرخوش گرتیس هستش.

در این کتاب بیان شده:

دردنیای ایران باستان دو نوع شر متداول بوده است : آنهایی که مستقیما به پیکر انسانها حمله فکر می کردند و آنهایی که در اطراف انسانها پرسه می زدند و در انتظار فرصتی بودند تا به آنها و محصولات و دامهایشان زیان برسانند.

موجودات شر به طور کلی یاتو نامیده می شدند‍، اما این واژه برای دشمنان آنها نیز به کار می رفت :  کسانیکه قادر بودند با شر و قدرتش بجنگند. اینها ساحران و جادوگران بودند. دیو اصطلاحی است که ریشه در واژه باستانی دوا ( با کسره)، به معنی خدا یا خدای دروغین دارد.گروهی شرور مونث نیز بودند که پئیریکا نامیده می شدند ( فارسی جدید آن پری و انگلیسی آن فیری است). این گروه شب ها بیشترین فعالیت را داشتند و شخصیت آنها شبیه جادوگران بود. پریان با هیات های مختلف ظاهر می شدند: ‌به عنوان مثال می توانستند به شکل موش یا ستاره دنباله دار در آیند. گاهی اوقات خود را زیبا می کردند تا انسانها را اغوا کنند و به آنها زیان برسانند، و در سنت بعدی ایران غالبا زیبایی آنها ستایش شده است.(فکر کنم اینجا رو یکم سانسور کرده اند، ادامه مطلب رو بخونید متوجه می شوید)

همچنین در سایتwikipedia نیز به این صورت عنوان شده است :

پری از موجودات خیالی وافسانه‌ای فرهنگ عامه و خرافات مردم ایران است. پری در اوستا موجودی اهریمنی است و از آن به صورت زنی بسیار زیبا و فریبنده یاد شده که با پنهان و آشکار شدن پی درپی و تغییر شکل‌های گوناگون، مردم را می‌‌فریبد و به بیراهه می‌‌کشاند یا موجب دیوانگی آنان می‌شود. در هفت خان‌های رستم و اسفندیار، زنی زیبا و آراسته در حالی که رود می‌‌نوازد به پهلوان نزدیک می‌شود و او را به شادخواری و شادکامی دعوت می‌کند. اما هر دو پهلوان او را می‌‌شناسند و در نبرد او را می‌‌کشند. پری از آتش می‌‌گریزد، بنابراین، برای شناختن یا فرار دادن پریان بدکار باید پیوسته آتش در خانه روشن بماند. همچنین فلزات و چیزهای نوک تیز موجب فرار پریان است. پریان در فرهنگنامه ایرانیان پس از اسلام، موجوات خوب و دوست داشتنی هستند که مردم نیکوکار و خوش نیت را دوست دارند و آن‌ها را به خوشبختی و کامروایی می‌‌رسانند. پادشاه پریان مردی نیک و آزاده است و دختر و پسر شاه پریان رمزی از کمال، زیبائی، ثروت و خوشبختی هستند که هر دختر و پسر جوان آرزوی همسری ایشان را دارد. داستان پری زیبائی که بخت را تقسیم می‌‌کرد در داستان‌های مربوط به جمشید شاه آمده است.

 

حالا در نهایت پری رو باید بد بدونیم یا خوب ؟!؟؟!

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 20:1 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تا چه حد2

در مورد موضوع " تا چه حد"‌ که همین پایینتر میبینید فکر کردم بد نیست یه مطلبی هم اضافه کنم که شماها فکر نکنید من رو وهم برداشته ! این موضوع که از گرسنگی انسان مرده دیگه ای خورده بشه  اتفاق افتاده ! اونم توی همین ایران ! هنگام حمله "محمود افغان" به ایران و محاصره اصفهان.

به این قسمت توجه کنید:

: « با این همه تدابیر کاری از پیش نرفت و شهر چنان گرفتار قحط و غلا شد که یک من گندم به 20 هزار درهم رسید، و پس از آنکه دیگر گندمی باقی نماند و نه جو و برنج و ارزنی، کار به حوردن گوشت خر وسگ و شتر و موش و سرانجام لاشه‌های مردگان رسید.» کروسینسکی درمورد وضع مردم در ایام محاصره اصفهان می‌‌نویسد : « بعد از سه ماه در شهر اصفهان گوشت خر و شتر فروخته می‌‌شد و آنقدر نکشید که حماری ( خر ) به پنجاه تومان داد و ستد می‌‌کردند. بعد آنهم پیدا نشد. بنای خوردن سگ و گربه نهادند. درعرض چهار ماه مردم بنای خوردن گوشت انسان نهادند. پنج قصاب به این امر مشغول بودند. مردهً تازهً را دیدم که رانهایش را بریده می‌‌خوردند. چون اهالی شهر اصفهان را عادت نبود که آذوقه سالیانه در خانه‌های خود جمع نمایند و همه از بازار ملزومات خود را یوم به یوم خریداری می‌‌نمودند و ابدا فکر محاصره به خاطر نمی‌آوردند. آخر کار بجایی رسید که پوست کفش کهنه را جمع کرده می‌‌جوشانیدند و آب آنرا می‌‌خوردند و مردمان در کوچه ها و گذرها افتاده جان می‌‌دادند. دختران باکره و زنان بی صاحب که آقتاب برسر شان نمی‌تافت لعل و جواهر و زیور خود را برسر نهاده فریاد می‌‌زدند و جان می‌‌دادند وکسی پروای دفن مردگان را نداشت و شهر از لاشهً ایشان پرشد

اگه می خواهید کل مطلب رو بخونید اینجا رو کلیک کنید.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 1:24 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
عکس وبلاگ
تعداد زیادی از دوستانم در خصوص عکس وبلاگ (آنچه در سمت راست قرار داشت ) بگونه ای اعتراض نموده اند. البته من هر چه سعی نمودم مورد بدی در آن نیافتم! با اینحال تصمیم گرفتم عکس رو عوض کنم، همچنین لوگو رو از همون اول می خواستم عوض کنم اما فرصت نشده بود تصویری که می خواهم رو بسازم. امیدوارم این شکل جدید مورد پسند واقع بشه !‌ همیشه حق با دوستانه!
|+| نوشته شده توسط no name for me در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 23:20 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تا چه حد؟
شما در جایی دور افتاده و بدون غذا گیر افتاده اید .خوشنبختانه هنوز کمی آب همراهتان دارید و با احتیاط کامل هر دفعه مقدار بسیار کمی می نوشید. اما گرسنگی دارد جانتان را می گیرد.

موقعیت 1: یک حیوان مانند بز و گوسفند نیز دارید و یا در دسترس است ؟ آیا سرش را می برید تا آنرا بخورید و خود را از گرسنگی نجات دهید؟(باید خودتان بگیریدش و سرش را ببرید

موقعیت 2:یک انسان همراه شما بوده است و حالا در اثر گرسنگی مرده . آیا گوشت او را می خورید تا خود را نجات دهید؟(حیوانی وجود ندارد)

موقعیت 3:دوست شما همراه شما بوده است و حالا در اثر گرسنگی مرده است . آیا گوشت او را می خورید تا نجات پیدا کنید؟

موقعیت 4:شما و دوستتان و چند نفر با هم بوده اید و در حال حاضر شما با پیدا کردن تکه ای غذا خود را تا حدی سیر نموده اید (مقدار غذا بسیار کم بوده است و مقداری هم برای دوستتان نگه می دارید) وقتی بر می گردید می بینید دوستتان مرده است و دیگران می خواهند گوشت او را بخورند (شما فعلا تا حدی رفع گرسنگی نموده اید) چه کار می کنید؟ اجازه می دهید یا نه ؟( اگر هم آن تکه غذا را به آنها بدهید چون تعدادشان زیاد است چیزی به کسی نمی رسد)

|+| نوشته شده توسط no name for me در شنبه دوازدهم فروردین 1385 و ساعت 11:17 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
زمین خوردن

دوست عزیز آقای علی خان یه مطلب نوشته اند ( جدیدا مطالبشون اندازه یک فصله !‌) منم در ادامه دیدم نمیشه ننویسم

در خصوص بند ششم متن مورخ 7 فروردین 85! می دونیم که این مشکل رو داریم تو ایران.‌ مشکل اینه که همه می خوان برن توی یه قالب و وقتی فکر کردن که توی قالب خودشون قرار گرفته اند دیگه نه می خوان عوض بشن نه می خوان تغییر ببینند نه می خوان تو عوض بشی نه باور می کنند کار جالبیه و ...

حالا منظورم از این قالب چیه . اول از همه اینکه ما کاملا دسته بندی گروه سنی داریم !‌اینو حتما خودتون کاملا حس کردید ! انگار قرار داد بسته ایم که یکسری کارها مال بچه ها باشه . یکسری نوجوانان . بعد جوانان . میانسال و در نهایت افراد مسن. من به عنوان مثال می گم من با کامپیوتر بازی می کنم . البته خیلی وقته که نمی تونم درست حسابی بازی کنم . اما یه زمانی حرفه ای بازی می کردم ( در حدی که میشد تو مسابقات شرکت کنم ) یادمه یکی از آشنایان که هم سن هم هستیم زنگ زده بود و بعد از حال و احوال ازم پرسید چی کار می کردی که من گفتم بازی می کردم !‌همچین با پوزخند گفت مگه بچه ای  کوچولو !!؟؟ می دونین چرا ؟‌چون 1 – فکر می کنه بازی مال بچه هاست یعنی این قالب ذهنیشه ! پس اگه کسی بازی کنه حتما بچه اس ! 2- اینکه اطراف خودش رو نگاه نمی کنه !‌ هنوز فکر کرده بازی همون چیزی که زمان آتاری وجود داشت ! و خیلی برای من خنده داره همچین آدم کلیشه ای که حتی نمی دونه داره به چی ایراد می گیره بخواد برای من نظر بده ! بهش گفتم آخرین بازی که دیدی چی بود ... رفت تو فکر و جوابی نداشت !‌چون سالها بود در خواب بود...

حتما همتون کلی مهمونی رفتین و گرفتین تاحالا !‌خودمونیم چند در صد جوونها بلند میشن که برقصن و چند درصد افراد میانسال به بالا !! تقریبا فقط جوونها بلند میشن. فکر می کنین بقیه دوست ندارن برقصن ؟!؟ من که شوق رو تو چشم همشون می بینم‌!‌ اما از دید خیلیها دیگه وقتی جوون نیستن بده که برقصن ! فکر می کنن باید بشینند و نگاه کنند و دستی هم بزنند !‌باید چی بشه که شااااید برقصن !! من هر دفعه این صحنه رو دیدم ترسیدم !‌ گفتم نکنه من هم مثل همین آدمها بشم ! نکنه من هم کلیشه‌ای بشم !‌ نکنه جوری بشه اگه اگه دلم هم خواست بخاطر شرایط و اطرافیان و همچنین نظرات قبلی خودم نتونم این کار رو بکنم.

با دو تا از بچه ها رفته بودیم پارک اونجا یه منطقه برای تمرین اسکیت درست کرده بودند. چقدر من دلم می خواست برم اونجا یه امتحانی بکنم !‌چون از اسکیت بازی خیلی خوشم میاد! اما تمام کسانیکه اونجا بودن زیر  14 سال بودند !‌یه نفر بزرگتر جرات نداشت بره اون تو ! فکر نمی کنم عبارت دوست نداشت بره اون جا صحیح باشه!‌جرات نداشت !‌چه اشکالی داره وقتی بچت تازه روز اولش هستش که می خواد تمرین  کنه تو هم باهاش تمرین کنی و با هم یاد بگیرین! اما همه پدر مادرها از پشت نرده بچه هاشون رو نگاه می کردند!!! فقط یه بزرگسال اونجا بود که اونهم فکر کنم مسول بود و با چه ژستی اسکیت بازی می کرد! این موضوع که علی می گه اونجا هم وجود داشت همه اون چند تا بچه 13 – 14 ساله رو می پاییدند که بخورند زمین و روز اینها به یه روز شاد پر از مسخره بازی تموم بشه!

برگردیم سر موضوع قالب !‌ مشکل ‌اینه اگه این انسانها چیزی مخالف ببینند چون تعادل ذهنیشون رو به هم میزنه برای جبرانش دست به تمسخر می زنند! طرف و کارش رو می برن زیر سوال ! فکر کنم یه چیز مهمتری داره این قالب رو کنترل می کنه و اونهم ترسه ! همتون یادتوه تازه کامپیوتر اومده بود تو ایران . اونموقع که اصلا کامپیوتر مال بچه ها نبود. یعنی باید پدر و مادرها خیلی زود کار کردن باهاش رو یاد می گرفتن!‌اما چی شد ؟؟ یاد گرفتن ؟؟نه ! چرا؟؟ هر دلیلی که بیارن بهونس !‌ فقط یه دلیل داره !‌اونم اینه که ترسیدن! یه موجود عجیب غریب تو خونه و نمی دونی چجوری باهاش ور بری ... آبروت نره !‌نکنه نتونی از پسش بر بیای ... عملا چی شد؟ شروع کردن به تحویل کامپیوترها به بچه هاشون و بزرگ جلوه دادن کار کردن با کامپیوتر!‌بچه من نابغس ! بلده کار بکنه با کامپیوتر . بچه من خارق العادس میشینه یه کارهایی با کامپیوتر می کنه که  نگو !!!!! و خودشون رو کنار کشیدن . کامپیوتر شد برای بچه های نابغه. پدر مادرها هم یاد نگرفتن !‌هنوزشم خیلیهاشون بلدنیستن! بعد انقدر کامپپیوتر زیاد شد که مشخص شد هر خنگی می تونه باهاش کار کنه ! اما هنوز اونا بلد نبودن کار کنند... خب حالا چی می گن؟ از ما گذشته . حوصلش رو نداریم. مال جووناس و ...

ختم کلام اینکه خیلی از مواقع تمسخر از ترس و از جهالت میاد . سعی کنیم انقدر ترسو و جاهل نباشیم. اولیش خودم.

آخرین مطلب : اگه موقعی که خوندی من با کامپیوتر بازی می کنم اولش توی دلت خندیدی .. بدون خیلی باید روی خودت کار کنی .

|+| نوشته شده توسط no name for me در سه شنبه هشتم فروردین 1385 و ساعت 9:30 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Do

do something that's never been done

do something that's never been done

|+| نوشته شده توسط no name for me در یکشنبه ششم فروردین 1385 و ساعت 13:12 |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
Pat و Mat

فکر می کردم Pat و Mat فقط تو قصه خودشون فعالیت می‌کنند و نمی‌دونستم که بچه دار هم شده اند و نسلشان هم ماشالله بیشتر شده! احتمالا می خواستن یه کار دیگه بکنند مثلا برن اتاقشون رو رنگ بزنند اما آخر سر کارشون به بچه دار شدن ختم شده! (این قسمت رو تلوزیون نشون نداد !‌)

به هر حال نسلشان از خودشون جلوتر هم زده اند! خیلی هم از ما دور نیستند همین دور و بران ...حدس می زنید کجا باشند ؟؟ ....    تو دولت و مجلس خودمون دیگه !

نابغه های قرن رفتن بالاخره بعد از کلی فکر و در جهت بهبود و اصلاح و پیشرفت فراگیر و چشمگیر ،یک جرقه به ذهنشون زد و همه با هم عین Pat و Mat سرشون را یه تکون به معنی ok بودن ماجرا دادند و طرح ارائه نمودند: "امسال ساعتها جابجا نمی شود" . شاهکار ذهن و هنر نسل Pat و Mat

یه موضوع خیلی جالبی وجود داره اونم اینه که اگه برای یه موضوع چند حالت امکان وجود داشته باشه و 4 حالت آن خیلی واضح باشه ( در حد کودک 5 ساله) هر چند سال باید در یکی از آن 4 حالت باشیم و بعد یکی جرقه بزنه به ذهنش و بیاد بگه نه ایندفعه می ریم به سمت حالت بعدی و این چرخه تکرار می شه .در نهایت همه چیز به همان حالت می مونه و در جا میزنه . یه موضوع 200 بار بحث میشه و باز هم دفعه بعد همون موضوع باید بحث بشه نه یه مورد و مشکل جدید. و همه اینها برای بهبود هستش!

بزارین واضحتر بگم این 4 حالت عبارتند از D,C,B,A

اول در حالت A قرار داریم ، 1 سال بعد می گن موقعیت B خیلی از A بهتره!

3 سال بعد : مسلما C از هر لحاظی به B برتری دارد! چطور تابحال نفهمیده بودن !

1 سال بعد از آن : انتخاب D یک تصمیم عاقلانه و شجاعانه هستش!

و 2 سال بعد از انتخاب D : حالت A از D  بسی بهتره !!! بر منکرش لعنت !!!

من واقعا شرمندم که این دوستان افقدر خودشون رو برای ما به زحمت می اندازند و فسفر می سوزونند، کاش من فسفر بودم من رو می سوزوندند که حداقل کمی جبران زحماتشون رو بکنم.

 

|+| نوشته شده توسط no name for me در پنجشنبه سوم فروردین 1385 و ساعت 20:22 |